سرانجام دریافتم؛
وقتی کسی تورا دیگر نمیخواهد همان کارهایی را بارها تکرار میکند که میداند آزارت میدهد انقدر قلبت را خسته و زخمی میسازد تا خودت آرام آرام رفتن را انتخاب کنی.
ممکن است به خاک تبدیل شم اما هرگز به تو برنمیگردم تا آخرین نفس به یاد خواهم داشت که چگونه برایم ارزش قائل نبودی.
خیالِ دیدنت چه دلپذیر بود ،
جوانی ام در این امید پیر شد ،
نیامدی ؛ دیر شد.
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار
زین توبه که صد بار شکستم توبه...
آمدم تا عِشق را با چَشم تو مَعنا کنم؛
جز زِمستان در نِگاه تیره اَت مَعنا نشد!
عشق آن بغض عجیبی ست
که از دوری یار
نیمه شب
بین گلو مانده و جان می گیرد...
چشمهایت را اگر امشب ببندی بهتر است
خواب گاهی میشود راه نجات از غصه ها!
دل به دلدار سپردن کارِ هر دلدار نیست!
منبهتـوجانمیسپارم؛ دل ک قابلدارنیست.
نه از شناختنش پشیمانم،
نه از دوست داشتنش؛
چنان لبخند میزد..
چنان از ته دل میگفت جانم
که اگر دوستش نمیداشتم پشیمان میشدم!