آمدم تا عِشق را با چَشم تو مَعنا کنم؛
جز زِمستان در نِگاه تیره اَت مَعنا نشد!
عشق آن بغض عجیبی ست
که از دوری یار
نیمه شب
بین گلو مانده و جان می گیرد...
چشمهایت را اگر امشب ببندی بهتر است
خواب گاهی میشود راه نجات از غصه ها!
دل به دلدار سپردن کارِ هر دلدار نیست!
منبهتـوجانمیسپارم؛ دل ک قابلدارنیست.
نه از شناختنش پشیمانم،
نه از دوست داشتنش؛
چنان لبخند میزد..
چنان از ته دل میگفت جانم
که اگر دوستش نمیداشتم پشیمان میشدم!
از قدیم میگفتند چشم عاشق کور است،راست میگفتند ؛
ما هردو کور بودیم من بدی هایت را نمیدیدم و توهم خوبی هایم را.
او ماه بود ؛
گاهی کامل و پر نور گاهی زخمی و رنگ پریده.
اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد ماه برای آسمان ، همیشه ماه است.