آدم.
یه اسم سه حرفی ولی پرماجرا.
یه موجود پر انرژی ولی خسته.
یه موجود شاد ولی غمگین.
یه موجود شکننده ولی قوی.
یه موجود خجالتی ولی پر حرف.
یه موجود مهربون ولی بی رحم.
یه موجود پر از پارادوکس های تلخ ولی زیبا.
پس موجود سه حرفی؛
بیا میون این همه ویژگی های رنگ و با رنگ تو خوبه رو انتخاب کن.
تو خوب باش.
تو خوب بمون.
همین.
-محمد مهدی عظیمی
-ساعت ۲بامداد شنبه:
بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره تونستم خودم قانع کنم که برم باهاش روبه رو بشم.
-ساعت ۷ صبح شنبه:
خب همه کارام انجام دادم.
✔دوش آب سرد
✔قهوه صبحگاهی
✔مرور کردن حرفام
خب مثل اینکه همه چی اوکیه.
-ساعت ۸:۳۰ صبح روز شنبه
+سلام اقا ببخشید این گل رزا شاخه ای چند؟
-سلام عزیز جان.شاخه ای ۱۵عه.
چند شاخه برات بپیچم؟
-همون یدونه کافیه.
+رمز کارتتون؟
-چهارتا ۷
خب اینم از شاخه گل.
کم کم بریم سمت محلشون
-ساعت ۱۲:۳۰ ظهر روز شنبه
خب دیگه الاناست که از سر کار برگرده.
همیشه از همین پارکه میاد.
خب وقتی دیدمش چیکار کنم؟
اها میرم جلو میگم سلام.بفرماید این گل از گل برای گل
نه چیز ای بابا.هرچی تمرین کرده بودم یادم رفت.
-ساعت ۱بعد ظهر روز شنبه
خب الاناست که پیداش بشه.
-ساعت ۹ شب روز شنبه
در حال برگشت به خونه از همون مسیری که صبحش با کلی شوق و ذوق رفته بودیم.
-ساعت ۱۱شب روز شنبه
سلام.
اونقدری الان گیج و منگ هستم که نمیدونم باید چیکار کنم.فقط میدونم نوشتن میتونه آرومم کنه.
انگار من همون ادم پر انرژی که صبح شاد و شنگول بود نیستم.
خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم.
از حرفایی که هیچوقت نتونستم بهت بگم.
یعنی میخواستم بگما.
اصلا امروز اومده بودم که بهت بگم.
اتفاقا خیلیم برات خوشتیپ کرده بودم.
تازشم، برات از همون گل رز خوشگلا خریده بودم.
اها اصل کاری داشت یادم میرفت،
از همون عطر خوش بو تلخا بود، که میگفتی آدم حسابیا به خودشون میزنن،
از همونا برات زده بودم که یه امروزو برات مثل آدم حسابیا باشم.
خلاصه سرت و درد نیارم
بعد گل فروشی مستقیم اومدم تو پارک کنار خونتون بس نشستم تا بیای ببینمت.
با خودم هی حرفام مرور میکردم.
گفتم میای میبینمت بهت میگم که چقدر دوست دارم.
بهت میگم که بودنت چقدر برام مهمه.
بهت میگم که از نبودنت دارم دیوونه میشم.
بهت میگم که دلم برات اونقدری تنگ شده، که هرشب اشک میشی و از چشمام میباری.
یه ساعت نشستم نیومدی.
دو ساعت نشستم نیومدی.
سه ساعت نشستم نیومدی.
ولی بازم نیمدی..
انگار امروزم قرار نبود که بیای،
دقیقا مثل روز قبل.
یا روز قبلش.
یا روز قبل ترش.
البته من که میدونم میخواستی بیای
ولی خب نتونسی.
یعنی اون خاکای سرد جلوت گرفته بودن که نتونستی بیای. مگه نه؟
-پایان
-محمد مهدی عظیمی
(نامه ای به خودم)
میدونم این روزا از گم شدن میترسی.
میدونم از اینکه یه روز گم بشی وهیچکس دنبالت نگرده،میترسی.
میدونم از اینکه با آدمای جدید آشنا بشی، میترسی.
ولی آدما اونقدرام که فکر میکنی بد نیستن.
فقط گاهی سعی میکنن که بهت آسیب بزنن.
گاهی با حرفاشون قضاوتت میکنن.
گاهی با کاراشون دلت میشکنن.
گاهی بهت نارو میزنن.
ولی همشون که بد نیستن.
مثلا خود تو.
خود تویی که با وجود همه این بدی ها سعی کردی خوب باشی.
تویی که میتونستی بد باشی ولی خوب بودن انتخاب کردی.
ببین تو این کره خاکی آدم های زیادی مثل تو وجود دارن.
دنیا با وجود آدمایی مثل تویه که هنوز زیباست.
آدمایی که شاید خیلی سختی کشیدن ولی هنوز سرپان.
آدمایی که با وجود کلی محدودیت دست از تلاش برنمیدارن.
آدمایی که خودشون باور دارن.
میدونن که میتونن.
میدونن که میرسن.
پس همیشه یادت باشه؛
وقتی دست از تلاش کردن نکشیدی حق باختن نداری..
-محمد مهدی عظیمی
میگم دلبر؛
بیا واقعی زندگی کنیم.
بیا بیخیال همه حرفا و رویا های قشنگ بشیم.
بیا دست به دست هم تو یه دنیای واقعی زندگی کنیم.
پس بیخیال همه ی حرفا و وعده های قشنگ.
بیا آدم عمل باشیم.
کنارم باشی، کنارت میمونم.
نفسم باشی، نفست میشم.
همدمم باشی، همدمت میشم.
زندگیم باشی، زندگیت میشم.
پس تا ابد و یک روز کنارم بمون،
نه فقط به خاطر من،
به خاطر جفتمون....
همین.
-محمد مهدی عظیمی
در ترکی اصطلاح غمانگیزی هست تحت عنوان «گیزلین درد».
معنیش میشه درد پنهانی. دردی که نه میشه پیش طبیب گفت، نه دوست و نه هیچکس دیگه!
یادمه هشت سالم بود،
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت، ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم،
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن،
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم،
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد رو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود،
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد، خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم،
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن،
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی ؟ اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند ...
-پرویز پرستویی
توی فیلم closer ، ناتالی پورتمن میگه:
این عشق که میگی کجاست؟
من نه میبینمش، نه لمسش میکنم، نه احساسش میکنم.
من فقط میشنوم.
کلمه هایی رو میتونم بشنوم ولی من نمیتونم با این کلمات آسونی که میگی هیچ کاری کنم!
ثابت کنید حرفاتون رو ...
نذارید عشق فقط یه کلمهی توخالی باقی بمونه