(نامه ای به خودم)
میدونم این روزا از گم شدن میترسی.
میدونم از اینکه یه روز گم بشی وهیچکس دنبالت نگرده،میترسی.
میدونم از اینکه با آدمای جدید آشنا بشی، میترسی.
ولی آدما اونقدرام که فکر میکنی بد نیستن.
فقط گاهی سعی میکنن که بهت آسیب بزنن.
گاهی با حرفاشون قضاوتت میکنن.
گاهی با کاراشون دلت میشکنن.
گاهی بهت نارو میزنن.
ولی همشون که بد نیستن.
مثلا خود تو.
خود تویی که با وجود همه این بدی ها سعی کردی خوب باشی.
تویی که میتونستی بد باشی ولی خوب بودن انتخاب کردی.
ببین تو این کره خاکی آدم های زیادی مثل تو وجود دارن.
دنیا با وجود آدمایی مثل تویه که هنوز زیباست.
آدمایی که شاید خیلی سختی کشیدن ولی هنوز سرپان.
آدمایی که با وجود کلی محدودیت دست از تلاش برنمیدارن.
آدمایی که خودشون باور دارن.
میدونن که میتونن.
میدونن که میرسن.
پس همیشه یادت باشه؛
وقتی دست از تلاش کردن نکشیدی حق باختن نداری..
-محمد مهدی عظیمی
میگم دلبر؛
بیا واقعی زندگی کنیم.
بیا بیخیال همه حرفا و رویا های قشنگ بشیم.
بیا دست به دست هم تو یه دنیای واقعی زندگی کنیم.
پس بیخیال همه ی حرفا و وعده های قشنگ.
بیا آدم عمل باشیم.
کنارم باشی، کنارت میمونم.
نفسم باشی، نفست میشم.
همدمم باشی، همدمت میشم.
زندگیم باشی، زندگیت میشم.
پس تا ابد و یک روز کنارم بمون،
نه فقط به خاطر من،
به خاطر جفتمون....
همین.
-محمد مهدی عظیمی
در ترکی اصطلاح غمانگیزی هست تحت عنوان «گیزلین درد».
معنیش میشه درد پنهانی. دردی که نه میشه پیش طبیب گفت، نه دوست و نه هیچکس دیگه!
یادمه هشت سالم بود،
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت، ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم،
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن،
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم،
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد رو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود،
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد، خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم،
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن،
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی ؟ اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند ...
-پرویز پرستویی
توی فیلم closer ، ناتالی پورتمن میگه:
این عشق که میگی کجاست؟
من نه میبینمش، نه لمسش میکنم، نه احساسش میکنم.
من فقط میشنوم.
کلمه هایی رو میتونم بشنوم ولی من نمیتونم با این کلمات آسونی که میگی هیچ کاری کنم!
ثابت کنید حرفاتون رو ...
نذارید عشق فقط یه کلمهی توخالی باقی بمونه
بیا اسم تو را
بگذاریم باران
و من بی چتر
در صدای خندههات
کودکانه بازی کنم
خیس شوم
و نگاهم به تو باشد
میشود ؟!»
یا بیا اسم تو را
بگذاریم روی هر چیز خوب
باران، خورشید، جنگل
دریا، کوه، شادی، آسمان
تو را هم به همان
اسم خودت صدا کنیم
و من نگاهم به تو باشد
نمیشود ؟!
_عباس معروفی