eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
68 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
203 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
دنبالِ هم خواهیم گشت،در آدم های بعدی!
‏در ترکی اصطلاح غم‌انگیزی هست تحت عنوان «گیزلین درد». ‏معنیش میشه درد پنهانی. دردی که نه می‌شه پیش طبیب گفت، نه دوست و نه هیچ‌کس دیگه!
یادمه هشت سالم بود، یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت، ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم، وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم، ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد رو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود، الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد، خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم، ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن، از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی ؟ اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند ... -پرویز پرستویی
توی فیلم closer ، ناتالی پورتمن میگه: این عشق که میگی کجاست؟ من نه میبینمش، نه لمسش میکنم، نه احساسش میکنم. من فقط می‌شنوم. کلمه هایی رو میتونم بشنوم ولی من نمیتونم با این کلمات آسونی که میگی هیچ کاری کنم! ثابت کنید حرفاتون رو ... نذارید عشق فقط یه کلمه‌ی توخالی باقی بمونه
بیا اسم تو را بگذاریم باران و من بی چتر در صدای خنده‌هات کودکانه بازی کنم خیس شوم و نگاهم به تو باشد می‌شود ؟!» یا بیا اسم تو را بگذاریم روی هر چیز خوب باران، خورشید، جنگل دریا، کوه، شادی، آسمان تو را هم به همان اسم خودت صدا کنیم و من نگاهم به تو باشد نمی‌شود ؟! _عباس معروفی
اینجای زندگی رو دوست ندارم :)
ممكنه فردا بميری پس، اون تی شرتو بخر. راجع به چيزی كه ميخوای و مهمه حرف بزن. پول خرج كن. بستنی بخور. بهش بگو دوسش داری. اينقد بخواب تا خورشيد بيدارت كنه. زير بارون برقص. دردسر درست كن. دزدكی برو بيرون... چون فردا، خب فردا، ممكنه آخرين روزت باشه...
می‌دانی اولین بوسه‌ی جهان ، چطور کشف شد ؟ دست‌هاش تا آرنج گِلی بود ، گفت : در زمان‌های بسیار قدیم ، زن و مردی پینه‌دوز ، یک روز هنگام کار ، بوسه را کشف کردند . مرد دست‌هاش به کار بود ، تکّه نخی را به دندان کَند . به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز . زن هم دست‌هاش به سوزن و وصله بود ، آمد نخ را از لب‌های مرد بردارد ، دید دستش بند است ، گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت شیرین بود ، ادامه دادند‌‌...
و تاریخ از ما خواهد نوشت‌. که تاریکی سرتاسرِ وجودشان را گرفت. که مرگ سایه به سایه همراهی‌شان می‌کرد. که دردِ بی‌پناهی امان‌ِشان را برید. که حسّ غریبگی در خانه استخوان‌‌هایشان را نرم کرد و تنهایی دمار از روزگارشان در آورد. که "هیچ" هم برایشان نماند، امّا هم‌چنان لبخند می‌زدند. -عادل رستمکلایی
برایش نوشتم: " زیر نور این آباژور در ازدحام این قرص خواب های لعنتی جایی در وسعت سرد این تختخواب شب بخیر هایت گم شده است " برایم نوشت: " بخواب عادت به هیچ چیز صلاح نیست " و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد -پریسا زابلی پور