ممكنه فردا بميری
پس، اون تی شرتو بخر. راجع به چيزی كه ميخوای و مهمه حرف بزن. پول خرج كن. بستنی بخور.
بهش بگو دوسش داری. اينقد بخواب تا خورشيد بيدارت كنه. زير بارون برقص. دردسر درست كن. دزدكی برو بيرون...
چون فردا، خب فردا، ممكنه آخرين روزت باشه...
میدانی اولین بوسهی جهان ، چطور کشف شد ؟
دستهاش تا آرنج گِلی بود ، گفت : در زمانهای بسیار قدیم ، زن و مردی پینهدوز ، یک روز هنگام کار ، بوسه را کشف کردند . مرد دستهاش به کار بود ، تکّه نخی را به دندان کَند . به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز . زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود ، آمد نخ را از لبهای مرد بردارد ، دید دستش بند است ، گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت
شیرین بود ، ادامه دادند...
و تاریخ از ما خواهد نوشت.
که تاریکی سرتاسرِ وجودشان را گرفت.
که مرگ سایه به سایه همراهیشان میکرد.
که دردِ بیپناهی امانِشان را برید.
که حسّ غریبگی در خانه استخوانهایشان را نرم کرد و تنهایی دمار از روزگارشان در آورد.
که "هیچ" هم برایشان نماند،
امّا همچنان لبخند میزدند.
-عادل رستمکلایی
برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد
-پریسا زابلی پور
یکی را پیدا کن که دوستش داشته باشی و با اودنیا را به هم بریز. نشود که پیر بشوی و حسرت یک قهقه ی از ته ِ دل یا یک جوک ِ خیلی مسخره به دلت مانده باشد. بدو، بپر، بخند، جیغ بزن، باهاش غذا درست کن و فروشگاه های زنجیره ای برو و توی دشت ِ یخ زده چادر بزن و بعد از صبحانه ظرف بشور و گیر ِ پلیس بیفت. دوستش بدار و این را بهش بگو، چون نمی شود که نداند. نمی شود که مثل ِ بقیه حرف ها آن تَه مَه ها نگهش بداری که یک روز بهش بگویی، چون باید بداند. دوستش بدار و بگذار دوستت بدارد، بی آن که بترسی. چون بعضی وقت ها برای ترسیدن خیلی دیر است...
یاد بگیر قید آدمارو بزنی..
همونجا که برات وقت نمیزارن..
همونجا که آخرین نفری تو اولویت هاشون..
همون لحظه که یکی دیگه رو بهت ترجیح میدن..
همون وقت که عصبانیتشون رو سرتو خالی میکنن..
یاد بگیر بگذری ازشون..
وقتی اونا میگذرن از رو احساساتت..
یاد بگیر بی خیال آدما بشی وقتی تورو فقط آچار فرانسه میبینن..
دوست من یاد بگیر خودتو ارزشمندتر از این حرفا ببینی..!
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم؛
کافهها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بیهدف با تو پرسه بزنم؛
خیابانها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بیهراس نامت را در گلو بگردانم کلمات به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم "دوستت دارم" دهانم به چه کار میآید؟