همیشه از بدی آدما صحبت کردیم.
یه بارم از خوبیاشون صحبت کنیم.
مثلا تو زندگی خیلی از ماها یه سری افراد وجود دارن که هیچوقت ترکمون نمیکنن.
یعنی همیشه و همه جا کنارمونن.
حالا ما هی دور خودمون حصار بکشیم،
اونا بیشتر سعی میکنن که بهمون نزدیک بشن.
این آدما خیلی خوب مارو میشناسن.
این آدما بودنشون خیلی قشنگه.
خلاصه خواستم بگم،اگه توزندگیتون همچین آدمایی وجود دارن، بهتون تبریک میگم.
شما یکی از خوشبخت ترین آدم های روی زمین هستید.
-محمد مهدی عظیمی
همدیگر را پیر نکنیم !
باور کنید تک تک آدمها زخمی اند، هرکس درد خودش را دارد، دغدغه و مشغله خودش را دارد.
باور کنید ذهنها خسته اند، قلبها زخمی اند، زبانها بسته اند، برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را، راحتی را، یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود، آدمها آرام آرام پیر نمیشوند !
آدمها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک تمام کنیم پیر میشوند !
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند !
آدم را آدم ها پیر میکنند !
کاش یکی بود از الان تا صبح تو
بغلش گریه میکردم و بهش میگفتم:ببین،ببین
چقد تن و بدن زندگیم درد میکنه ...
شب.
همش دو حرفه.
ولی اندازه یه دنیا ماجرا تو خودش جا داده.
اصلا شب که میشه یهو دل ادما میگیره.
دست خودشون نیست،یهو همه اون کسایی که فراموش شدن با یه پتک تو سرت کوبیده میشن و خاطرات جلو چشمات مرور میشن.
البته همیشه شبا عاشقانه نیستن.
مثلا تو خونه کناریمون.
یه دختر با خانوادش زندگی میکنه.
یه دختر که آرزوهای زیادی داره.
یه دختر که خواسته های بزرگی داره.
یه دختر که دلش شکسته.
یه دختر با چشمی گریون.
یه دختر با دلی پر.
دلی پر از آدما.
دلی پر از قضاوتا.
دلی پر از محدودیت ها.
دلی پر از جنسیت زدگی.
دلی پر از اسیب های اچتماعی.
تو خونه بغلیشون هر شب این موقع ها یه پسر میاد تو بالکن میشینه.
چیزی نیست فقط داره به آیندش فکر میکنه.
به شغلی که رو هواست.
به دوسال از عمرش که تو خدمت صرف میشه.
به خانواده ای که نمیدونه میتونه تشکیلش بده یا نه.
اره.باید بگم دل این گل پسرم خونه.
از بی مهری ها.
از خیانت دیدنا.
از درک نشدنش.
از نارفیقا.
از آدما. وای از این آدما.امان از دست این آدما
ولی تو همه این خونه ها هنوز امید زندس.هنوز برای خواسته هاشون میجنگن.با اینکه خستن.با اینکه زخم خوردن.ولی برای یه روز افتابی تلاش میکنن.
-محمد مهدی عظیمی
خیلی وقتا سکوت کردم؛
خیلی جاها حرفایی که باید بیانشون میکردم و قورت دادم؛
این سکوتم نه از روی احترام بود.
ونه از روی ترس.
من فقط خسته بودم!
همین.
-محمد مهدی عظیمی