همدیگر را پیر نکنیم !
باور کنید تک تک آدمها زخمی اند، هرکس درد خودش را دارد، دغدغه و مشغله خودش را دارد.
باور کنید ذهنها خسته اند، قلبها زخمی اند، زبانها بسته اند، برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را، راحتی را، یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود، آدمها آرام آرام پیر نمیشوند !
آدمها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک تمام کنیم پیر میشوند !
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند !
آدم را آدم ها پیر میکنند !
کاش یکی بود از الان تا صبح تو
بغلش گریه میکردم و بهش میگفتم:ببین،ببین
چقد تن و بدن زندگیم درد میکنه ...
شب.
همش دو حرفه.
ولی اندازه یه دنیا ماجرا تو خودش جا داده.
اصلا شب که میشه یهو دل ادما میگیره.
دست خودشون نیست،یهو همه اون کسایی که فراموش شدن با یه پتک تو سرت کوبیده میشن و خاطرات جلو چشمات مرور میشن.
البته همیشه شبا عاشقانه نیستن.
مثلا تو خونه کناریمون.
یه دختر با خانوادش زندگی میکنه.
یه دختر که آرزوهای زیادی داره.
یه دختر که خواسته های بزرگی داره.
یه دختر که دلش شکسته.
یه دختر با چشمی گریون.
یه دختر با دلی پر.
دلی پر از آدما.
دلی پر از قضاوتا.
دلی پر از محدودیت ها.
دلی پر از جنسیت زدگی.
دلی پر از اسیب های اچتماعی.
تو خونه بغلیشون هر شب این موقع ها یه پسر میاد تو بالکن میشینه.
چیزی نیست فقط داره به آیندش فکر میکنه.
به شغلی که رو هواست.
به دوسال از عمرش که تو خدمت صرف میشه.
به خانواده ای که نمیدونه میتونه تشکیلش بده یا نه.
اره.باید بگم دل این گل پسرم خونه.
از بی مهری ها.
از خیانت دیدنا.
از درک نشدنش.
از نارفیقا.
از آدما. وای از این آدما.امان از دست این آدما
ولی تو همه این خونه ها هنوز امید زندس.هنوز برای خواسته هاشون میجنگن.با اینکه خستن.با اینکه زخم خوردن.ولی برای یه روز افتابی تلاش میکنن.
-محمد مهدی عظیمی
خیلی وقتا سکوت کردم؛
خیلی جاها حرفایی که باید بیانشون میکردم و قورت دادم؛
این سکوتم نه از روی احترام بود.
ونه از روی ترس.
من فقط خسته بودم!
همین.
-محمد مهدی عظیمی
این روزا نه نیاز دارم کسی دوستم داشته باشه.
نه نیاز دارم کسی رو دوست داشته باشم.
همین مَن برای مَن کافیه.
-محمد مهدی عظیمی
بعضی وقتا ترجیح میدم سرم بکوبم به دیوار،
تا اینکه با یه آدمی بحث کنم که تو سرش هیچی نیست جز گچ.
(نامه ای به خودم)
سلام به رفیق خسته خودم.
آقا حواسم بهت هستا.
چند روزیه که دیگه مثل قبل نیستی.
یعنی دیگه مثل قبل نمیگی،نمیخندی،نمیخندونی.
بابا بیخیال،فدای سرت دنیا دوروزه.
میگذره.چه بد،چه خوب این دنیام میگذره.
ولی خدایی دمت گرم.
کار هرکسی نیست که از تو پوکیده باشه ولی خودش یه آدم قوی و استوار نشون بده.
کار هرکسی نیست که شبا توی اتاقش بباره فردا صبح با یه لبخند از همه پذیرایی کنه.
کار هرکسی نیست که با وجود این همه محدودیت برای آرزو هاش بجنگه.
حالا شاید بقیه نببینن،ندونن،
ولی خب منکه میدونم چقدر خسته ای.
میدونم چقدر ناراحتی.
میدونم چقدر دلت گرفته.
ولی مرسی که با وجود همه این مشکلات. هنوزم سرپایی و ادامه میدی.
مرسی که دست از تلاش کردن برنمیداری.
مرسی که هنوز به یه روز خوب امید. داری.
مرسی که هستی تنهاترین و حقیقی ترین دارایی من.
-محمد مهدی عظیمی
نامه ای برای تو.
سلام.
نمیدونم چرا این حرفا رو دارم مینویسم.
نمیدونم اصلا چیشد که یهو شروع کردم به نوشتن.
فقط اینو میدونم که حرفام خسته شدن از بس گفته نشدن.
ماجرا اینجاست که خستم.
خستم از خواستن ولی نداشتن.
خستم از خواستن ولی خواسته نشدن.
خستم از تلاش کردن ولی نرسیدن.
خستم از توجه کردن ولی توجه ندیدن.
ولی خب میدونی چی خستگیم بیشتر میکنه؟
اینکه هیچ جوابی براشون ندارم.
یعنی شاید اگه بهت میگفتم جوابی پیدا میکردم ولی خب احتمال دیدن ستاره سهیل از نزدیک بیشتره تا اینکه بخوام تورو از نزدیک ببینم.
نمیدونم شاید اگه توام دوست داشتی ببینیم قضیه فرق داشت.
شاید حتی اگه یک درصد میلی برای دیدنم داشتی الان برای حرفام،جواب داشتم.
خلاصه حرفام باید بگم که دلم رفته برات.
برای خنده هات.
برای چشمات.
برای لبخندت.
برای بی مهری هات.
دله دیگه.یهو بی خبر میره.
شاید پولدار ترین ادم شهر نباشم.
شاید زیبا ترین ادم شهر نباشم.
شاید بهترین ادم شهر نباشم.
ولی بهترین خودمم.
و حاضرم از خیلی چیزای زندگیم بگذرم
فقط برای اینکه چند ثانیه داشته باشمت
چند ثانیه برام بخندی
چند ثانیه باهات وقت بگذرونم.
همین.
-محمد مهدی عظیمی
یادمه همیشه دوست داشتم تک باشم.
یعنی مثلا دوران مدرسه.اگه یکی یه خودکار از نوع خودکار منو داشت از فردا دیگه اون مارک خودکار دستم نمیگرفتم.
یا اگه یکی از از مارک و طرح لباس من میگرفت دوست نداشتم دیگه اون لباسو بپوشم.
این مریضی حتی توی دوستامم بود.
دوست من نمیتونست دوست یکی دیگه باشه.
یعنی باید یه فرقی بین من میذاشت.
یعنی باید براش فرق میکردم،همونجوری که اون برام فرق داشت.
شاید یه روزی این مریضیم درمون بشه ولی خب شاید نباشم که اون روز ببینم.
خلاصه گفتم بگم شاید از همچین ادمایی کنارتون باشه.واس همین براشون؛
تک باشید.
تک بمونید.
تنهاشون نذارید.
همین.
-محمد مهدی عظیمی
بهت گفته بودم:«چشمات وقتی میخندی بوی پرتقال میدن و صدای خندهات شبیه صدای سوختن هیزم وسط یه زمستون یخبندونه..؟!» پس لطفا همیشه بخند جانِ دلم:)