دوست دارم گهگاه گم شوم
مثل پرندههای پاییز
میخواهم میهنی تازه بیابم
غیر قابل دسترس
و خدایی
که مرا تعقیب نکند
و سرزمینی که دشمنم نباشد!
میخواهم از پوستم بیرون بزنم
از صدایم
و از زبانم
و مثل عطر مزرعهها
سیال شوم!
میخواهم از سایهام فرار کنم
-نزارقبانی
یه جایی پرسیده بودن "اول چهرهی آدما یادمون میره یا صداشون؟" نشستم فکر کردم دیدم هرچی بخوام از جزئیات صورتت بگم، چیز زیادی یادم نمونده؛ اما صدات... تموم حرفایی که میزدی با همون لحن و صدا تو سرم پلی میشه.
_زیر خاکستر
وقتی دوريم،
همهچيز يه جور ديگست!
نميشه رفت تا دمِ درِ خونش،
ديدش و برگشت...
نميشه قرارِ صبحونه فردا رو گذاشت!
نميشه گفت: فردا ميايی بريم تا بازار؟!
نميشه رفت...
نميشه!
وقتی دوريم،
یه چيزای معمولی ديگه اونقدر رويايی ميشن كه يهو فكر میكنی وقتی نزديك بود خيلی خوب بود! معمولی نبود...
" دور نشين الهی از هم" ...
-صابرابر
گونه هایت "لَم یَلِد" ، لبها "صراط المستقیم"
آخر این اذکار عرفانی شهیدم میکند