نمیدونم چرا ولی بیشتر موقع ها تو خودمم
انگار از خودم طلب دارم
یه حس درگیری عجیبی تو خودم دارم خیلی وقتا
اینک چرا نمیخندم چرا همه برام مهمن ولی برا هیچکس مهم نیستم
چرا همیشه حامی بقیم ولی هیچکس حامی من نبود
و آخر سر هم با اینک مقصر خودمم این خود درگیری تمومش میکنم
-فریس
حالا غروب جمعه پاییزیو به کنار
غروب یکشنبه های بی دلبرو چیکارش کنیم ؟
به کی بگیم که اشکمون در میاد ؟
• فودوشین •
"دیدی که یار چون از ما خبر نداشت؟
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت"
- خاقانی
|شرقیِغمگین|
میگم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر
جمشید اگه پاییز اینقدی که تو میگی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه میکنن حالشون جا میآد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ میذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟
زیر لبی گفتیم گور
بابای عشق و عاشقی
ولی دلمون پاره میشه
واسه نبودنت دلبر.
•فودوشین•
نمیشد به چشاش نگاه کرد
یعنی اگه نگاه میکردم انقد هوش از سرم میپرید که خیلی ضایع میشد
دلم نمیخواست بفهمه چقدر دوسش دارم ، اما خب نمیشد ، وقتی میدیدمش دلم میخواست بدون اینکه پلک بزنم فقط به چشماش نگاه کنم ، این آخریا بهم گفت بعضی وقتا دست خودت نیس ، دیوونه ای ! دوست داشتن از چشات میزنه بیرون ، میخواستم بگم بابا درسته ما دیوونه ایم درسته تا میبینیمت عقل و هوش از سرمون میپره ولی تو هم دلبر نباش ، دیوونه باش ! تو نمیدونی دنیای دیوونه ها چه عالمی داره که ! دیوونه باش دلبر .
-دربینشیارهایمغزم