eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
68 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
201 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
طبق تحقیقات روانشناسی گاهی اوقات وقتی یه نفر جوری رفتار میکنه که انگار براش بی اهمیت هستید در واقع بیشتر از همیشه به اهمیت شما احتیاج داره. -روان‌شناسی
من اونقدر دوست دارم که ممکنه بشم یه آدم که آدمای دورتو میکشه تا دوست نداشته باشن! :) -یک عدد خودخواه‍!
تو را دوست دارم، و این دوست داشتن حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند. -احمدشاملو
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در من کسی شبیه تو نفس میکشد، و در ذهنم کسی شبیه تو راه می‌رود. مطمئنم که روزی برای بردن خودت بر میگردی … -رادیوریلکس
بعضی ها وقتی میان که از همه چیز و کس بریدی ، له لهی و همه درها رو بستست یه کسی میاد تو زندگیت که یادت میندازه مهمی و ارزش زنده موندن داری . میان که برای اولین بار یکی رو دوست داشته باشی . با اومدنشون کمکت میکنن که یه چیز هایی رو بعد سالها تو خودت حل کنی .این آدمها حتی اگه از زندگی آدم هم برن اثر مثبتشون تو زندگیت می مونه. - ساغر
بچه که بودم میرفتیم بهشت زهرا سعی می‌کردم روی قبری پا نذارم! اگه پا می‌ذاشتم کلی براش صلوات می‌فرستادم! می‌دونی ما بچگیامون حتی دلمون نمیومد رو قبر مرده‌ها پا بذاریم. چی‌شد که بزرگ شدیم اینطور راحت روی زنده‌ها و احساسشون پا میذاریم؟ کاش بچه می‌موندیم(: -همه وجودم!
ترک کردن شما آدما برام از بستنی خوردن هم لذت بخش تره.
بعضی ها وقتی میان که از همه چیز و کس بریدی ، له لهی و همه درها رو بستست یه کسی میاد تو زندگیت که یادت میندازه مهمی و ارزش زنده موندن داری . میان که برای اولین بار یکی رو دوست داشته باشی . با اومدنشون کمکت میکنن که یه چیز هایی رو بعد سالها تو خودت حل کنی .این آدمها حتی اگه از زندگی آدم هم برن اثر مثبتشون تو زندگیت می مونه. - ساغر
پارت اول سارا  تنها روی تاب بزرگی تاب میخورد و بافتنی می بافت که مردی بلند قدسر تا پا سیاه پوش اسلحه ای روی شقیقه سارا گذاشت. - سارا: منتظرت بودم چقدر دیر اومدی.  میدونستم کشتن خانوادم برای رئیست بس نبود و می خواد منو هم بکشه . چند سالته؟ دستات خیلی می لرزن . اولین باره که یا تفنگ به سمت کسی نشونه می گیری؟ مرد اسلحه رو به شقیقه سارا فشار داد و داد زد:"به تو چه ربطی داره؟ چطوری میدونستی میام؟ خفه شو وگرنه شلیک می کنم." -سارا: منو یاد برادر خدا بیامرز ام می اندازی . خیلی مضطرب به نظر میای. برات یه پیشنهاد دارم . من می تونم با تفتگت خود کشی کنم و  نذارم قاتل بشی.  جوون تر از این حرف هایی که زندانی  بشی اونم به خاطر یه آدم پست فطرت که به خاطر پول کل خانواده من رو کشته، سعی کرد همه آدم های دورم ازم فرار کنن و الان هم میخواد من رو بکشه و یه پسر معصوم رو قاتل کنه.دربارت تحقیق کردم اسمت علیرضا ست و خرج دارو های ام اس مادرت رو میدی. پدرت هم مرده. تاجایی که من می دونم تا حالا اسلحه دست نگرفتی.  نمی دونم چقدر بهت پول داده ولی وقتی بری زندان دیگه این پول ارزشی داره؟ مادرت تتهایی از پس خودش بر میاد؟ اگه بذاری خودکشی کنم کمکت می کنم فرار کنی . سارا با بغض ادامه داد: خودت رو بدبخت نکن، یه آینده پیش روته. - علی رضا : میشه ازت چندتا سوال بپرسم؟ - سارا: بپرس. میتونم عرشیا صدات کنم؟ -علی رضا : باشه. چرا انقدر می خوای به من کمک کنی بدون اینکه تو دردسر بیفتم بکشمت؟ اصلا رئیس چرا انقدر میخواد تو بمیری؟ -ساغر
گاهی وقتام هست که پر از حرفی و کلمات مثل سیلی خروشان دنبال یک راه برای بیرون امدنن ولی همینکه قصد گفتنشون میکنیی ذهنت خالی از تموم اون حرف میشه. یه جور حس ترس میاد سراغت. ادم ترسویی نیستی ولی خب میترسی. از درک نشدن میترسی. از اینکه بیانشون کنی و برای هیچکس مهم نباشه میترسی. واس همین سکوت کردن انتخاب میکنی. ترجیح میدم تو سیل افکار و حرفات غرق شی ولی به زبونشون نیاری.همین! -محمد مهدی عظیمی