پارت اول
سارا تنها روی تاب بزرگی تاب میخورد و بافتنی می بافت که مردی بلند قدسر تا پا سیاه پوش اسلحه ای روی شقیقه سارا گذاشت.
- سارا: منتظرت بودم چقدر دیر اومدی. میدونستم کشتن خانوادم برای رئیست بس نبود و می خواد منو هم بکشه . چند سالته؟ دستات خیلی می لرزن . اولین باره که یا تفنگ به سمت کسی نشونه می گیری؟
مرد اسلحه رو به شقیقه سارا فشار داد و داد زد:"به تو چه ربطی داره؟ چطوری میدونستی میام؟ خفه شو وگرنه شلیک می کنم."
-سارا: منو یاد برادر خدا بیامرز ام می اندازی . خیلی مضطرب به نظر میای. برات یه پیشنهاد دارم . من می تونم با تفتگت خود کشی کنم و نذارم قاتل بشی. جوون تر از این حرف هایی که زندانی بشی اونم به خاطر یه آدم پست فطرت که به خاطر پول کل خانواده من رو کشته، سعی کرد همه آدم های دورم ازم فرار کنن و الان هم میخواد من رو بکشه و یه پسر معصوم رو قاتل کنه.دربارت تحقیق کردم اسمت علیرضا ست و خرج دارو های ام اس مادرت رو میدی. پدرت هم مرده. تاجایی که من می دونم تا حالا اسلحه دست نگرفتی. نمی دونم چقدر بهت پول داده ولی وقتی بری زندان دیگه این پول ارزشی داره؟ مادرت تتهایی از پس خودش بر میاد؟ اگه بذاری خودکشی کنم کمکت می کنم فرار کنی .
سارا با بغض ادامه داد: خودت رو بدبخت نکن، یه آینده پیش روته.
- علی رضا : میشه ازت چندتا سوال بپرسم؟
- سارا: بپرس. میتونم عرشیا صدات کنم؟
-علی رضا : باشه. چرا انقدر می خوای به من کمک کنی بدون اینکه تو دردسر بیفتم بکشمت؟ اصلا رئیس چرا انقدر میخواد تو بمیری؟
-ساغر
گاهی وقتام هست که پر از حرفی و کلمات مثل سیلی خروشان دنبال یک راه برای بیرون امدنن ولی همینکه قصد گفتنشون میکنیی ذهنت خالی از تموم اون حرف میشه.
یه جور حس ترس میاد سراغت.
ادم ترسویی نیستی ولی خب میترسی.
از درک نشدن میترسی.
از اینکه بیانشون کنی و برای هیچکس مهم نباشه میترسی.
واس همین سکوت کردن انتخاب میکنی.
ترجیح میدم تو سیل افکار و حرفات غرق شی ولی به زبونشون نیاری.همین!
-محمد مهدی عظیمی
|شرقیِغمگین|
پارت اول سارا تنها روی تاب بزرگی تاب میخورد و بافتنی می بافت که مردی بلند قدسر تا پا سیاه پوش اسل
پارت دوم
- سارا: رئیست و پدرم باهم یه شرکت کشتی رانی داشتن، مشکلی نبود تا این که بابام یه چیزایی فهمید و خواست راهش رو از رئیست جدا کنه. رئیست سعی کرد با ما مقابله کنه ولی زور ما خیلی بیشتر بود و برای انتقام با دشمن های بابا دست به یکی کرد که پدرم همه چیز رو از دست بده ولی بابا فهمید و تموم نقشه هاشون رو نقش بر آب کرد. مامانم و داداشم رو جلو چشم من و پدرم به درخت بست و زنده زنده سوزوند. بعد این اتفاق ازش انتقام گرفتیم و اول پته زنش رو ریختیم روی آب. دزدیهای کلان میکرد ، دو نفر رو به قتل رسوند و قاچاقچی مواد مخدر هم بود. به خاطر تموم جرم هاش براش حبس ابد بریدن. میدونه اگه من زنده بمونم زنش نمی تونه فرار کنه. تازه یه راز بزرگ دیگه هم دارم، رئیست علاوه بر کمک کردن به زنش قاچاق آدم هم می کنه و از کشتی ها برای قاچاق استفاده می کرد ولی تو راه دادگاه بابام رو جلو چشمم کشت و به پام شلیک کرد . دیگه نمی تونم عذاب انتقام و تتهایی رو تحمل کنم میخوام همه چیز تموم شه.عرشیا تو نوجوونی نمیخوام سر یه اشتباه عمرت هدر بشه تو ارزش زندگی کردن رو داری و وقتی من بمیرم اونقدر پول و پشتیبان در اختیارت می ذارم که هم به اهدافت برسی و هم مامانت در امان باشه. داداشم خیلی زود مرد و نتونستم ازش محافظت کنم ،نتونستم فراریش بدم ، نتونستم کمکش کنم به خواسته هاش برسه.
بغضش ترکید و بعد از حدود ۵ دقیقه گریه کردن خودش رو جمع کرد و گفت: من دیگه جونم برام مهم نیست فقط میخوام همه چیز تموم شه فقط قبلش بذار نجاتت بدم رئیست هر وقت کارش با آدمها تموم شه اونا رو می کشه ، دوستی به اسم داوود داشتی. نه؟ رئیست کشتش چون دیگه براش سودی نداشت. میدونم تو هم مهره سوخته شدی و این آخرین ماموریت عمرته. چیزهای زیادی دربارت میدونم. تو همونی نیستی که باعث شدی رئیست با جنس های زنش لو بره؟ می دونستی دو هفته است لو رفتی؟ به نفعته بهم اعتماد کنی.
علی رضا تفنگ رو از شقیقه سارا دور کرد و روی تاب گذاشت.
_ علی رضا : نامه رو نشونم بده و بهم بگو نقشه چیه؟
- سارا :اول من اثر انگشتت رو از روی اسلحه پاک میکنم بعد به مصطفی پیام میدم که تو قراره بیای. اون تموم نقشه رو می دونه و کمکت میکنه پاسپورت جعلی بگیری و به مسیح وصلت میکنه، با کمک مسیح هم با هواپیما میری آلمان. جزئیات
بیشتر رو مصطفی بهت میگه . من که مردم سریع برو داخل و از میز کنار در جعبه آبی رنگ رو باز کن.
-ساغر
من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی، می نویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه ای که نمی دانستم مفهومش چیست.
نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافتم.
من هیچ گاه بیش از سه جمله ی اول این نامه چیزی ننوشته ام:
هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به آن که روزی اتفاقی بیفتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آن چه من انتظار داشتم، جلوتر بودی.
تو همیشه غیره منتظره بودی...!
-کریستین بوبن