eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
68 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
203 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه رو راست باشم باهاتون... باید بگم مغزم خستس.! خسته تر از اون چیزی که فکرش میکنید، خسته تر از اون چیزی که به نظر میاد؛ یه پارادوکس عجیبی دارم هم پر از حرفم،هم حرفی برای گفتن ندارم. همین:)
عشق یعنی یه نفر قلب تو رو میشکنه، ولی تو هنوز با قطعه قطعه‌ی قلب شکستت دوستش داری …
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تا حالا شده کسی رو اونقدری دوست داشته باشی که براش هرکاری بکنی؟ خب! حالا خودت رو بذار جای اون شخص و هرکاری میتونی برای خودت بكن/_^-^_\ -فودوشین
|شرقیِ‌غمگین|
پارت دوم - سارا: رئیست و پدرم باهم یه شرکت کشتی رانی داشتن‌، مشکلی نبود تا این که بابام یه چیزایی ف
پارت سوم سارا سمت اسلحه رفت و درحالی که داشت اثر انگشت روی اسلحه رو پاک میکرد گفت: هر چی بیشتر در بارت تحقیق کردم بیشتر شبیه عرشیا داداشم به نظرم اومدی حتی قیافه ات .مراقب خودت باش . سارا داخل رفت و کاغذی به علی رضا داد . علی رضا  من که مردم این جعبه رو باز کن. -علی رضا سری به نشونه تایید تکون داد و نگاهی به کاغذ انداخت . سلام می دونین که من چه چیزهایی رو دارم پشت سر می ذارم اول خانوادم و بعد فشار زیاد کاری. هیچ چیز درست نمیشه و فقط روز به روز بیشتر و بیشتر می سوزم. از دست همتون دلگیرم شما مثلا دوستام بودین و نباید تنهام می ذاشتین .از خودم، شماها و کل دنیا متنفرم . میگن یه پایان تلخ از یه تلخی بی پایان بهتره. بابت این تصمیمم می تونید ازم متنفر باشید، عصبانی بشید یا هر حس دیگه ای فقط زود از این اتفاق عبور کنید‌ و خیلی زود فراموشم کنید.خدافظ همتون  سارا علی رضا که انگار تازه فهمیده بود قضیه از چه قراره از شدت اضطراب و شوک روی زمین افتاد و کاملا فریز شد.  سارا کاملا بی حس موبایلش رو گرفت و پیامی فرستاد ،اسلحه رو گرفت و روی شقیقه اش فشار داد. چشمهاش رو بست ، سه نفس عمیق کشید و دوبار به سرش شلیک کرد. علی رضا از صحنه و نامه عکس گرفت و هاج و واج به داخل خونه رفت و جعبه بزرگی که سارا نشونش داده بود باز کرد، با مقدار زیادی پول ، یک کاغذ کوچیک مواجه شد. روی کاغذ آدرس و شماره تلفن مصطفی نوشته شده بود ، کاغذ رو به داخل جعبه برگردوند و نگاهی به دارو ها انداخت، داروهای یک ماه مامانش رو دید و درحالی که اشک شوق می ریخت مشغول شمردن پولها شد،۵۰۰ هزار یورو پول داخل جعبه بود‌. علی رضا با شک و تردید به سمت آدرس رفت و زنگ در رو زد. مرتضی ایفون رو برداشت و گفت: سلام علی رضا منتظرت بودم بیا بالا. علی رضا وارد خونه شد و سلام کرد - مصطفی: سلام علی رضا. چه طوری؟ سارا فرار کرد؟حالش چطوره؟ علی رضا: سارا فرار نکرده ، خودکشی کرده. -مصطفی :مدرکی داری نشون بدی ؟ علی رضا عکسهایی که گرفته بود رو نشون داد و روی زمین نشست. مصطفی به زور خودش رو جمع و جور کرد و گفت: دو روز دیگه برگرد اینجا پاسپورتتو بگیر. علی رضا خدافظی کرد و رفت. مصطفی به خونه سارا رفت و دید علی رضا دروغ نمی گفت. پیر زن همسایه دم در خونه نشسته بود و گریه میکرد ، تموم دوستای سارا داخل خونه بودن و هنوز مقداریخون روی تاب دیده میشد. -ساغر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی نگاه کردن بهت آرومم میکنه،پس بغلت چی میتونه باشه..:)
ولی هرجور بخوایی فکر کنی حرفی که واقعیت داشته باشه رو پشت سرت نمیگن!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا