ضربهی سختی خورده بودم و درس دشواری نیز آموخته بودم. اینکه نمیتوانی به هیچکس جز خودت تکیه کنی.
- اروین یالوم
از دروغ شنیدن میترسم.
از تنها بودن میترسم.
از دورویی میترسم.
از آدما میترسم.
همیشه پیش خودم میگم انصاف نیست من همه آدما
رو دوست دارم ولی اونا دوستم ندارن.
میدونم باید قوی باشم.
اینم میدونم من به دیگران نیازی ندارم.
میدونم بدون اونام میشه زندگی کرد.
خداشاهده هربار که توسط آدما اذیت شدم، هربار که دلم شکوندن ،پیش خودم گفتم منم میشم مثل اونا، منم میشم یه جانوری مثل همشون. منم راحت دل میشکونم، منم به دیگران آسیب میرسونم. میشم یه بی رحمی مثل خودشون.هی پیش خودم میگم اقا نمیخوام دیگه اون آدم احمق مهربون باشم ولی خب نمیتونم…
یعنی نمیتونم مثل اونا باشم..منم یه آدمم دیگه، مگه نه؟!.
حالایکم قوی تر، یکم جنگنده تر ولی خب این منم یه روزی از قوی بودن خسته میشه.
-محمد مهدی عظیمی
اون چيزى رو بخون
كه هيچكس ديگه نميخونه
به چيزى فكر كن
كه كس ديگهاى بهش فكر نمىكنه
و كارى رو بكن
كه هيچكس جرأت انجام دادنش رو نداشته باشه!
خوب نيست كه ذهنتون دائما با آدمها "هم عقيده باشه"
- کریستوفر مورلی
بهم گفت اگه بخوای یه زندگی جدید رو شروع کنی باید گذشته رو چال کنی. می تونی؟!
خیلی به این موضوع فکر کرده بودم. می تونستم یه آره بگم و خلاص ... ولی نمی خواستم قول چیزی رو بدم که ازش مطمئن نیستم. چال کردن گذشته ای که کنار تلخی هاش کلی روزهای خوب داشته کار ساده ای نبود. آره من گذشته م رو دوست داشتم حتی وقتی تلخ بود. حتی روزهایی که سخت گذشت. حتی اون شب هاییکه تا صبح از نگرانی و ناراحتی پلک رو هم نگذاشته بودم.
پس جوابش رو ندادم.
سکوتم رو که دید گفت تو از شروع کردن می ترسی .می ترسی اتفاقات گذشته دوباره تکرار بشه. ولی نمیشه. یه بار دیگه به دلت فرصت بده. بذار غرق رویا بشه. من می دونم با تجربه ای که داری این بار همه چی خوب پیش میره. خودم رو تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم می دونی رفیق تجربه داشتن فقط به درد یاد دادن به دیگران می خوره. آدم وقتی خودش میره وسط بازیِ دل دادن، همه ی حرف هایی که یه عمر تو گوش بقیه خونده رو یادش میره. اگه بخوای غرق رویا بشی باید تحمل غرق شدن رویاهات رو داشته باشی. من ندارم. همین.
-حسین حائریان
ما اینجا رو نقطهی شروع دیدیم!
و اونا اینجا رو نقطهی پایان.
ما فریاد زدیم،
و اونا رو دهنامون مهر سکوت زدن؛
ما ایستادیم،
و اونا با تیر به زانو هامون زدن؛
ما آزادی خواستیم،
و اونا مارو زندانی کردن؛
ما انسانهایی بودیم که حقمون رو میخواستیم،
و اونا جنازههایی میخواستن که هیچ حقی از این زندگی نداشته باشن.
ما جنازه هایی شدیم که اونا خواستن،
اما نزاشتیم روحمون رو تسخیر کنن!
روحمون رو رها کردیم،
و اونا برای روحمون هم محدودیتهای زیادی گذاشتن!
اما ما هنوز میجنگیم!
چه با جسممون که تو زندانه،
و چه با روحمون که تو محدودیته.
_شکیبا
از لحظاتت لذت ببر!
مهم نباشه برات فلانی دکتر شده یا مهندس!
اگه عاشق هنری، سمت هنر برو،
اگه عاشق ورزشی، سمت ورزش برو؛
اخه مگه چقدر زندهای رفیق که بخوای حال روحیتو خراب کنی بخاطر بقیه!
سمت چیزی که دوست داری برو و برای موفق شدن، با سختیاش روبرو شو و بجنگ!
_مهدیاسدی
قدم برمیدارم تو خیابونهای این شهر!
چهار صبح، چقدر جوبهای این خیابون شبیه آخرای رابطمونه!
لجن و بوی تعفنی نفرت انگیز!
تو این سکوت شهر، دنبال صدایی میگردم، صدای از جنس تو! که با لحن قشنگت اسمم رو صدا کنی.
اما نیستی، نیستی و من موندم این بوی زمخت و تاریکی این شهر!
_مهدیاسدی