ما اینجا رو نقطهی شروع دیدیم!
و اونا اینجا رو نقطهی پایان.
ما فریاد زدیم،
و اونا رو دهنامون مهر سکوت زدن؛
ما ایستادیم،
و اونا با تیر به زانو هامون زدن؛
ما آزادی خواستیم،
و اونا مارو زندانی کردن؛
ما انسانهایی بودیم که حقمون رو میخواستیم،
و اونا جنازههایی میخواستن که هیچ حقی از این زندگی نداشته باشن.
ما جنازه هایی شدیم که اونا خواستن،
اما نزاشتیم روحمون رو تسخیر کنن!
روحمون رو رها کردیم،
و اونا برای روحمون هم محدودیتهای زیادی گذاشتن!
اما ما هنوز میجنگیم!
چه با جسممون که تو زندانه،
و چه با روحمون که تو محدودیته.
_شکیبا
از لحظاتت لذت ببر!
مهم نباشه برات فلانی دکتر شده یا مهندس!
اگه عاشق هنری، سمت هنر برو،
اگه عاشق ورزشی، سمت ورزش برو؛
اخه مگه چقدر زندهای رفیق که بخوای حال روحیتو خراب کنی بخاطر بقیه!
سمت چیزی که دوست داری برو و برای موفق شدن، با سختیاش روبرو شو و بجنگ!
_مهدیاسدی
قدم برمیدارم تو خیابونهای این شهر!
چهار صبح، چقدر جوبهای این خیابون شبیه آخرای رابطمونه!
لجن و بوی تعفنی نفرت انگیز!
تو این سکوت شهر، دنبال صدایی میگردم، صدای از جنس تو! که با لحن قشنگت اسمم رو صدا کنی.
اما نیستی، نیستی و من موندم این بوی زمخت و تاریکی این شهر!
_مهدیاسدی
|شرقیِغمگین|
واقعا نیاز داره که کپشنی هم قرار بدم؟ این عکس خیلی حرف میزنه هاااا😹💔 نمیدونید دارید چیکار میکنید!
به شوخی با کلماتت خشاب دهنتو پر کردی و به قلبش شلیک کردی، ولی اون جدی جدی قلبش شکست!