eitaa logo
فلانی
473 دنبال‌کننده
10 عکس
22 ویدیو
1 فایل
انسیه سادات هاشمی شعر
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق یک اشتباه تکراری است که به «او فرق می‌کند» بند است نقش‌ها هرچه هم عوض بشود روی هم قصه‌ها همانند است قصه‌ای با شروع شیرین و تلخیِ دردناک در پایان بعدِ هر خنده گریه می‌آید آه آغازِ عشق لبخند است به نصیحت به سرزنش به قسم سر به راه این بشر نخواهد شد تو به صدها سبب بگو غلط است او به این اشتباه خرسند است عقل می‌گوید از حساب و کتاب از نود درصد احتمال فراق دل چه می‌فهمد از ریاضیات او که مست از خیالِ پیوند است نکند عشق نیست این اصلاً این که با زندگی شده دشمن این که با عقل بد در افتاده این که گور رقیب را کنده است تو همان نقطه‌ضعفِ انسانی آتشی! آمدی بسوزانی! یا که سوگند سخت شیطانی که حریفت فقط خداوند است @folanipoem
هرگز شکوهِ آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. لحظهٔ ورودش به خانه پس از نزول اولین آیات قرآن را با همین چشم‌های خودم نور چهره‌اش را دیدم نوری الهی نور نبوت با قدم‌هایی سنگین خودش را از حرا به خانه رسانده بود. بار سنگین رسالت عرقی سرد بر پیشانی‌اش نشانده بود. می‌لرزید. من محو نورش شده بودم. این بار جبرئیل دست پر به سراغش آمده بود. بازوی محمد(ص) را گرفته بود و تکان داده بود. به او گفته بود بخوان! محمد(ص) گفته بود نمی‌توانم بخوانم! گفته بود بخوان! و محمد(ص) اولین آیات قرآن را بر زبان آورده بود. هیچ‌کس نمی‌تواند سنگینی باری را که خدا روی قلب او گذاشته بود، درک کند. خدا صبر کرده بود تا قلب محمد(ص) به نهایتِ خشوع برسد. در چهل سالگی، پس از آن همه عزلت و عبادت، قلب او را خاشع‌ترین قلب‌ها یافت و قرآن را به قلبش نازل کرد. قرآنی را که اگر به کوه نازل کنی، فرو می‌ریزد. این قرآن را خدا بر قلب محمد(ص) نازل کرد. با چنین بار سنگینی محمد(ص) پا به خانه گذاشت. ـ خدیجه! ـ جانم! ـ لا اله الا الله! تمام تنم را لرزاند همین یک جمله! همین جمله‌ای که سال‌ها منتظر شنیدنش از زبان محمد(ص) بودم. با تمام وجود تکرار کردم: ـ لا اله الا الله! ـ خدیجه! ـ جانم! ـ در راه که می‌آمدم، همهٔ سنگ‌ها و درخت‌ها برایم سجده می‌کردند و می‌گفتند: السلام علیک یا رسول الله! ـ السلام علیک یا رسول الله! به خدا سال‌هاست که منتظر چنین روزی هستم. شهادت را بر زبان آوردم و شدم «کنیزِ رسولِ خدا»! دومین نقطهٔ عطف زندگی‌ام: زندگی با محمد(ص) پس از نبوت! از حالا پای محمد(ص) ایستادن بیشتر جَنَم می‌خواهد. از حالا باید وفاداری‌ام را یک جور دیگر ثابت کنم. یا رسول الله! شهادت می‌دهم خدا یکی است! شهادت می‌دهم تو رسول خدایی! و عهد می‌بندم تا آخرین نفس پای تو و رسالتت بمانم و هرچه دارم فدای رسالتِ عظیمت کنم. فدای نماز خواندنت شوم. تکبیر بگو تا به تو اقتدا کنم که دلم مدت‌هاست برای چنین روزی لحظه‌شماری می‌کند. محمد(ص) به نماز می‌ایستد. پشت سرش سمت چپ می‌ایستم. و سمت راستش علی ایستاده است. علی که سال‌هاست با ما زندگی می‌کند و محمد(ص) با دست‌های خودش بزرگش کرده است. علی که آینهٔ محمد(ص) است. علی که چشم و گوش محمد(ص) است. وقتی وحی بر محمد(ص) نازل شده بود، علی صدای ناله‌ای شنیده بود. محمد(ص) گفت این صدای نالهٔ شیطان بود به خاطر ناامیدی از رونق بازارش پس از نبوت من. محمد(ص) به او گفت: علی! هرچه من می‌بینم، تو هم می‌بینی و هرچه من می‌شنوم، تو هم می‌شنوی! من و علی تا مدت‌ها تنها یاوران محمد(ص) بودیم. کنار کعبه نماز می‌خواندیم. همه می‌دیدند ولی هیچ‌کس به جمع ما نمی‌پیوست. آن روزها، «روزهای تنهایی» بود. انگار در آن شهر غریبه شده بودیم. انگار هیچ کس ما را نمی‌شناخت. من از وقتی حرف زنانِ شهر را پشت گوش انداختم و با محمد(ص) ازدواج کردم، تنها شدم. همهٔ آنها بعد از ملامت‌هایی که کردند، مرا تنها گذاشتند. وقتی اسلام آمد، دیگر بدتر. دشمنی‌ها دو چندان شد. همه با کینه و حسد به من نگاه می‌کردند. ولی من که محمد(ص) و از آن مهم‌تر خدای محمد(ص) را داشتم، هیچ کم نداشتم. ما سه نفر خودمان یک امت بودیم. مثل ابراهیم. «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكين » ابراهیمِ یکتاپرست به تنهایی یک امت بود. ما که سه نفر بودیم و تا مدت‌ها سه نفر بودیم... بعدها چقدر افرادی بودند که آرزو می‌کردند کاش چهارمین نفر بودند. آن روز فکرش را نمی‌کردند که این امتِ سه نفره روزی جهان را بگیرد. از کتاب:
بگذار پیش از آنکه راه افتاده باشم تاوان بی‌مهری‌م را پس داده باشم من راهی‌ام، می‌بخشی‌ام؟ یا اینکه باید در انتظار انتقام جاده باشم؟ من با جهان عاشقی بیگانه بودم فرصت ندادی اندکی آماده باشم من که همیشه از دلم پرهیز کردم حالا چگونه ناگهان دلداده باشم؟ بیهوده در عشق این همه اندیشه کردم این بار کافی بود قدری ساده باشم در قلب من انداختی مهری و رفتی تا از نگاه تو یتیمی زاده باشم عشقت حلالم بود و از خیرش گذشتم دین داشتم می خواستم آزاده باشم @folanipoem
آنها کمانشان به هوس می‌زند تو را من بی‌سلاحی‌ام که نفس می‌زند تو را مشکوکی ای پیادهٔ لشکر بگو چرا شاه از میان ِ این همه کس می‌زند تو را؟! زندانیِ خودم شده‌ای؛ بعد از این شکار هر شاهِ عاشقی به عبث می‌زند تو را تا شاخ و برگ عشقِ تو گسترده‌تر شود دستان عقل، فصل هرس می‌زند تو را با دست التماس تو را پیش می‌کشم پای غرورِ مسخره پس می‌زند تو را حالا تو رفته‌ای و هوای تو مانده است دارد دلم به زور نفس می‌زند تو را @folanipoem
دیشب خواب دیدم توی هواپیمام و داریم سقوط می‌کنیم از اینکه قرار بود بمیرم خوشحال بودم و با هیجان داد میزدم داریم سقوط می‌کنیم شهادتین بگید🤓 بعد خودم شروع کردم بلند بلند شهادتین گفتن که بقیه هم بگن ولی متاسفانه هواپیما لحظه آخر تونست توی یه فرودگاه غریبه فرود موفق داشته باشه😂 سکانس بعدی توی یه هواپیمای دیگه از خواب بیدار شدم و دیدم همه خوابیم و صندلیا به حالت خوابیده‌س پایینو نگاه کردم بیت المقدسو دیدم گفتم آخ جون بیت المقدس که یهو فهمیدم اسرائیلیا اسیرمون کردن 🤣 بعد که اونجا (سرزمین اشغالی!) پیاده‌مون کردن، قدم به قدم پر سرباز بود که به هر بهونه‌ای اذیتمون می‌کردن یه عده‌مون حجابشونو برداشتن که تابلو نشه ایرانی‌ان من با همین چادر روسری داشتم می‌کردم که یهو خانم ظهیری (معلم احکام دبیرستانمون) اومد گفت موهات پیداس بکن تو 🤣 دیگه تصمیم گرفتم هیچ‌وقت نخوابم 😂😂😂
نگاهم می‌کنی دزدانه و یکباره می‌دزدی نگاهت را همین که می‌خورد چشمم به چشمانت @folanipoem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
أخاف أن أحبك جداً فأفقدك ثم أتألم وأخاف أيضاً أن لا أحبك فتضيع فرصة الحب فأندم أخبرني كيف أحبك بلا ألم و كيف لا أحبك بلا ندم؟ می‌ترسم عاشقت شوم، بعد از دستت بدهم و درد بکشم از طرفی هم می‌ترسم عاشقت نشوم و فرصت عشق را از دست بدهم و پشیمان شوم بگو چطور بدون درد عاشقت شوم و بدون پشیمانی عاشقت نشوم ترجمه: @folanipoem
من یک زن شاعر از همین ایرانم می‌شویم و می‌پزم، غزل می‌خوانم اکنون که همین دو بیت را می‌گویم مشغول به طبخ کشک بادمجانم نعناع و پیاز داغم آماده شده دوغی که کنار شعر من باده شده حالا همه چیزمان مهیا جهت ِ یک وعده غذای ظاهرا ساده شده یک قافیه را اگر که بگذارم دوخت در مصرع بعد هم بگویم نفروخت درگیر همین قافیه ها بودم که یک بوی عجیب گفت بادمجان سوخت! هرگز نگران نباش کدبانو جان اصلا به فدای شعر تو بادمجان یا مثل تو گشنه می‌شود یک شاعر یا مثل ابوطاهر عریان، عریان! @folanipoem
یکی از غزل‌های قدیمی منتشر نشده: بی روح و جدی مثل اخبار سیاسی موسیقی رو به افولِ می ر دو سی امسال هم سال رکود عشق در من دوران بی‌شعری خرفتی آس و پاسی تا مدتی دور و برم پیدا نشو عشق! بر این دلِ یخ‌بسته می‌ترسم بماسی یک داستان تازه اصلا خواندنی نیست وقتی که تنها تشنهٔ تیر خلاصی من صد کفن پوسانده‌ام بعد از فراقش ای دل هنوز از عشق دنبال تقاصی؟ تو هیچ وقت از عاشقی لذت نبردی از بس ذلیل عقلی از بس ناسپاسی من سردم است آن فال حافظ را بیاور دیگر ندارم غیر از این خرقه لباسی @folanipoem
چه کرده عشق تو با من فقط بیا و ببین بیا و گوشهٔ تنهایی‌ام کمی بنشین همیشه حرف فقط از شکست عاشق‌هاست بیا شکستن معشوق را به چشم ببین ببین که تیشهٔ نامهربانی‌ات فرهاد! چه کرده یک تنه با کوه هیبت شیرین بیا نگاه کن و لحظه لحظه شاهد باش که ذره ذره می‌افتد غرور من به زمین نگاه کن چه به روز نمازم آوردی! ببین که با تو شدم مبتلا به مهر امین چنان بدون تو شک کرده هستی‌ام به خودش که هرچه می‌زنم او را نمی‌رسد به یقین صدای پای تو را می‌شنیدم آن دم صبح که از حیاط دلم می‌گریخت پاورچین چه شد نیامده رفتی نرفته برگشتی شدی چه زود صمیمی چه زود سرسنگین از این به بعد عبور و مرور حست را مکن به روی دل خاکی کسی تمرین منم علی البدلی در ذخیره‌های دلت که با رفیق خودم کردی‌ام تو جایگزین! تمام شد برو از کنج خلوتم بیرون برو برس به شکارت تمیز دانه بچین نخواستم که بسوزد دلت فقط گفتم بدانی آن دو سه واژه چه کرده است، همین! @folanipoem