eitaa logo
فلانی
473 دنبال‌کننده
10 عکس
22 ویدیو
1 فایل
انسیه سادات هاشمی شعر
مشاهده در ایتا
دانلود
اللّٰهُمَّ أَنْتَ الْقائِلُ وَقَوْلُكَ حَقٌّ وَوَعْدُكَ صِدْقٌ: ﴿وَ اسْأَلُوا اللَّهَ‌ مِنْ‌ فَضْلِهِ‌﴾ إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً وَلَيْسَ مِنْ صِفاتِكَ يَا سَيِّدِى أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ خدایا تو حرفی زده‌ای و حرفت حق و قولت راست است تو گفته‌ای: از فضل خدا طلب کنید که خدا با شما مهربان است و مولای من! تو کسی نیستی که بگویی طلب کنید و ندهی!
مَعْرِفَتِى يَا مَوْلاىَ دَلِيلِى عَلَيْكَ، وَحُبِّى لَكَ شَفِيعِى إِلَيْكَ، وَأَنَا واثِقٌ مِنْ دَلِيلِى بِدَلالَتِكَ، وَساكِنٌ مِنْ شَفِيعِى إِلىٰ شَفاعَتِكَ؛ مولای من! معرفتی که به تو دارم راهنمای من به سوی توست و عشقی که به تو دارم شفاعت‌گر من نزد توست من به راهنمایم اطمینان دارم و از شفاعت‌گرم آسوده‌خاطرم
فَلَوِ اطَّلَعَ الْيَوْمَ عَلَىٰ ذَنْبِى غَيْرُكَ مَا فَعَلْتُهُ، وَلَوْ خِفْتُ تَعْجِيلَ الْعُقُوبَةِ لَاجْتَنَبْتُهُ، لَالِأَ نَّكَ أَهْوَنُ النَّاظِرِينَ إِلَىَّ وَأَخَفُّ الْمُطَّلِعِينَ عَلَىَّ، بَلْ لِأَنَّكَ يَا رَبِّ خَيْرُ السَّاتِرِينَ، وَأَحْكَمُ الْحاكِمِينَ ، وَأَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ؛ اگر قرار بود هرکسی غیر از تو از گناهم با خبر شود آن را انجام نمی‌دادم و اگر نگرانِ مجازاتی زودرس بودم از آن گناه پرهیز می‌کردم نه به‌خاطر اینکه تو در چشمم ناظری بی‌اهمیت باشی بلکه به‌خاطر اینکه تو بهترین رازدار، بهترین قاضی و بزرگوارترینی
هدایت شده از گوهرشاد قم
از مهمترین دغدغه های من و دوستانم تشکیل یک مستقل و ویژه برای بانوان بود که در یک فضای شاد و صمیمی شعر بخوانیم و بشنویم و نقد کنیم. الحمدلله با همکاری دوستانم این امر محقق شد🌿 اگر تمایل دارید با ما همراه باشید و ما را به بانوان شاعر سراسر کشور معرفی کنید. اینجا اتفاقات خوبی خواهد افتاد. برای شما که شاعرید و برای شما که طبع شعر دارید ولی هنوز سرودن را آغاز نکردید. و بطور ویژه برای شما که به هر دلیلی دلتان می‌خواهد در جمع شاعرانه ی مختص بانوان شعر بخوانید و بشنوید. ☺️ پذیرای شماست با هر سن و سالی و هر میزان طبع شعر @goharshadqom
دقیقاً ساعتی پیش از غروب روز آخر بود هوا ابری و تو بارانی و چشمان من تر بود به جای دست من در دست‌های تو تفنگی سرد به جای دست تو در دست من سرمای آذر بود به هم دستان خود را از خجالت می‌فشردم  سخت برای گفتن حرفی که از صبرم فراتر بود اگر می‌گفتم آن را، ضامنِ بغضم رها می‌شد و از طوفان ترکش‌های آن قلب تو پرپر بود نگفتم، سر به زیر انداختم آن روزها آخر جدایی‌ها در اوج عاشقی رزق مقدر بود صلاحت بود چشمانت به چشمی دل نبندد آه نگاهم چکمه‌هایت را به جای چشمت از بر بود خطر کردم سرم را اندکی بالاتر آوردم تراز تشنگی در چشم‌های ما برابر بود نگاهم کردی و در لحظه‌ای بستی به رگبارم دلم یک زخمی تنها و چشمانت دو لشکر بود دلم لرزید لبخندی به لب‌هایم نشست و بعد وداعت خنده‌ام را بر لبانم کشت خنجر بود دلم می‌خواست می‌گفتم بمان تا آخر هفته قرار جشنمان جمعه شب میلاد حیدر بود به من گفتی که بادمجان بم آفت ندارد که ولی حرف نگاه خیس تو  یک چیز دیگر بود اذان گفتند گفتی راهی والفجر خواهی شد اذان بود و از آن رو رمزمان الله اکبر بود تو رفتی و اذان غمگین‌تر از هر روز أشهد گفت حکایت همچنان باقی ولی پایان دفتر بود پس از تو هر اذان شش بار با من از تو می‌گوید تو حتی انتخاب رمزهایت نیز محشر بود
یک قرمهٔ آبدار باید بپزد شش ساعت آزگار باید بپزد تکلیف زنی که بعد از این عید سعید هر روز خدا ناهار باید بپزد عید فطر مبارک😁
9.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثل پیروزی نبردی سخت مثل پایانِ خوبِ سالی بد خستگی‌های بی‌کسی در رفت فاتحانه جناب عشق آمد از اسیرانِ خود سوایم کرد ریخت از ابتدا بنایم کرد شاه‌بانوی قصه‌هایم کرد کارم افتاده دست کاربلد وای از آن خنده‌های بانمکش شیطنت‌های ناب و بی‌کلکش دلبری‌های ریز و کم‌کمکش کار من ساخته است صد در صد تُپقش عمدی و فریبنده می‌نشیند به دل همانندِ لکنت بچه‌های یک‌دنده بر سر «لم یلد ولم یولد» من پر از های و هوی سرگردان او پر از شور و شوق بی‌پایان من شبیه شلوغی تهران او شبیه شلوغی مشهد حالِ قلبم که خوب مضطر شد شب قدری دوا میسر شد عاقبت حرف حرف مادر شد گفته بود از علی بگیر مدد ای تبِ گر گرفته در جانم باز آتش بزن بسوزانم من چه مرگم شده؟ نمی‌دانم عشق! عقلم نمی‌دهد به تو قد باز خندید قند من افتاد چشم‌های تو کار دستم داد عشق! پیروزی‌ات مبارک باد دل ما را ببر به حبس ابد @folanipoem
رد شد از بیخ گوشتان تیری که گذشت از گلوی کودک من این فقط گوشه‌ای از آن ترسی است که چشیده است طفل کوچک من چه شبی بود از آسمانِ خدا خوشه خوشه ستاره می‌بارید دیدم از کاخ‌های غصبی‌تان به مُخَیّم پناه می‌آرید خانه‌ای که مرا از آن روزی با تفنگ و لگد درآوردید سرپناه شما نخواهد شد دیدم از آن فرار می‌کردید دل به کوتاه گنبدی بستید غافل از گنبدی که دوّار است آن شب از آسمان پیام آمد دست بالای دست بسیار است به ثریا اگر بیاویزید مردمانی ز فارس می‌آیند می‌کشانند ظلم را پایین آسمان را به حق میارایند می‌رسند اهل وعدهٔ صادق لیسوءوا وجوهکم آری راه وا کن لیدخلوا المسجد تا که عهد خدا شود جاری فادخلوا الباب سجداً مردم که زمینِ مقدس است اینجا باید اینک نماز آزادی خواند در صحن مسجد الاقصی بعد عمری به خانه برگشتم روستامان چقدر پیر شده بوی یافا چرا نمی‌آید؟ باغ زیتونمان کویر شده می‌نشینم کنار باغچه‌مان مثل ابر بهار می‌بارم در همین خاک آبدیده به اشک باز زیتون تازه می‌کارم
6.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقم شد، می‌رود تا پای جان؟ معلوم نیست نه از اینجا انتهای داستان معلوم نیست خسته شد در راه اگر از عشق، آیا ممکن است کج کند راه خودش را ناگهان؟ معلوم نیست! یا اگر شیرین‌تری بر سفره‌اش مهمان شود برمیاید از پس این امتحان؟ معلوم نیست من به این زودی نخواهم گفت از احساس خود وقتی از اول مسیر عشقمان معلوم نیست تا اگر رفت از غرور من بماند چیزکی تا بگویم: من که گفتم آن زمان، «معلوم نیست!» هیچ کس هم پی نخواهد برد عاشق بوده‌ام چیزی از این خاطرات بی‌نشان معلوم نیست در دلم حتی اگر باشد کسی پنهان شده است از نگاهم هرچه می‌خواهی بخوان! معلوم نیست @folanipoem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخت است اگر در عشق بی‌پروا نباشی هرجا بدانی یار هست، آنجا نباشی در گوشة تنهایی‌ات از غم بمیری با اینکه آسان می‌شود تنها نباشی! دل خوش کنی عمری به اشعارت که تنها حرف است و روی حرف پابرجا نباشی آنقدر از غم‌های این و آن بگویی تا بلکه در شعر خودت پیدا نباشی خواهی گذشت از خیر مضمون‌های بکرت وقتی که عاشق باشی و رسوا نباشی هم دوست داری گاه رویت را ببیند هم می‌هراسی آنقدر زیبا نباشی با دوری‌اش می‌سوزی و می‌سازی آری عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی @folanipoem