اها خب دیگه اون چیه دیگع🤣
هدایت شده از |ورژن پخ شده|𝖒𝖞 𝖘𝖊𝖈𝖗𝖊𝖙 𝖌𝖆𝖗𝖉𝖊𝖓
زمان:
حجم:
103.6K
به خواست مادر گرام دارم کمدا رو مرتب میکنم
به صفحه موبایل چشم دوخته بودم ، نور کور کننده صفحه سفید دیدم را تار کرده بود..
باصدای اعلان پیامک اشک هایم را پاک میکردم، قلبم مانند گنجشک کوچکی که گرگ به دنبالش افتاده بود می تپید . فکر رفتنش تمامی ذهنم را به فکر وا داشته بود، دچار نشخوار فکری شده بودم؟ شاید..
دعا میکردم مرا بخشیده باشد ، دعا میکردم پیام خداحافظی نفرستاده باشد، اما چه کنم که پیشگویی ذهن خوان نیستم.
نور صفحه کم شد ، چشمانم را باز کردم و چیزی که دیدم این بود :
«از پنجره بیرون رو نگاه کن.»
نمیدانم آن لحظه چه احساسی داشتم اما موبایل را به کناری انداختم ، با عجله بلند شدم و از پنجره به کوچه چشم دوختم ... با شاخه گلی در دست و لبخندی بر لبانش برایم دست تکان میداد.