به صفحه موبایل چشم دوخته بودم ، نور کور کننده صفحه سفید دیدم را تار کرده بود..
باصدای اعلان پیامک اشک هایم را پاک میکردم، قلبم مانند گنجشک کوچکی که گرگ به دنبالش افتاده بود می تپید . فکر رفتنش تمامی ذهنم را به فکر وا داشته بود، دچار نشخوار فکری شده بودم؟ شاید..
دعا میکردم مرا بخشیده باشد ، دعا میکردم پیام خداحافظی نفرستاده باشد، اما چه کنم که پیشگویی ذهن خوان نیستم.
نور صفحه کم شد ، چشمانم را باز کردم و چیزی که دیدم این بود :
«از پنجره بیرون رو نگاه کن.»
نمیدانم آن لحظه چه احساسی داشتم اما موبایل را به کناری انداختم ، با عجله بلند شدم و از پنجره به کوچه چشم دوختم ... با شاخه گلی در دست و لبخندی بر لبانش برایم دست تکان میداد.
me' (Filtering)
به صفحه موبایل چشم دوخته بودم ، نور کور کننده صفحه سفید دیدم را تار کرده بود.. باصدای اعلان پیامک اش
خیلی قشنگ بود...
وضعیتم امروز همین بود که البته اخرش اینطوری قشنگ تموم نشد...
me' (Filtering)
خیلی قشنگ بود... وضعیتم امروز همین بود که البته اخرش اینطوری قشنگ تموم نشد...
کاش واقعیت داشت چون واسه منم هیچ وقت اینجوری تموم نشد
داستان ها دروغ هایین که ما جای واقعیت میزاریمشون . شاید نویسنده ها میزارنشون
هدایت شده از 𝗏𝖺𝖼𝖺𝗇𝗍..
دیگه ستاره نمیکشم رسما کل صفحه رو سیاه میکنم
من قلبم درد میگیره وقتی حقیقت دارک اطرافم رو میفهمم
me' (Filtering)
من قلبم درد میگیره وقتی حقیقت دارک اطرافم رو میفهمم
حقیقت هایی که درباره آدم های مورد علاقمه