به صفحه موبایل چشم دوخته بودم ، نور کور کننده صفحه سفید دیدم را تار کرده بود..
باصدای اعلان پیامک اشک هایم را پاک میکردم، قلبم مانند گنجشک کوچکی که گرگ به دنبالش افتاده بود می تپید . فکر رفتنش تمامی ذهنم را به فکر وا داشته بود، دچار نشخوار فکری شده بودم؟ شاید..
دعا میکردم مرا بخشیده باشد ، دعا میکردم پیام خداحافظی نفرستاده باشد، اما چه کنم که پیشگویی ذهن خوان نیستم.
نور صفحه کم شد ، چشمانم را باز کردم و چیزی که دیدم این بود :
«از پنجره بیرون رو نگاه کن.»
نمیدانم آن لحظه چه احساسی داشتم اما موبایل را به کناری انداختم ، با عجله بلند شدم و از پنجره به کوچه چشم دوختم ... با شاخه گلی در دست و لبخندی بر لبانش برایم دست تکان میداد.
me' (Filtering)
به صفحه موبایل چشم دوخته بودم ، نور کور کننده صفحه سفید دیدم را تار کرده بود.. باصدای اعلان پیامک اش
خیلی قشنگ بود...
وضعیتم امروز همین بود که البته اخرش اینطوری قشنگ تموم نشد...
me' (Filtering)
خیلی قشنگ بود... وضعیتم امروز همین بود که البته اخرش اینطوری قشنگ تموم نشد...
کاش واقعیت داشت چون واسه منم هیچ وقت اینجوری تموم نشد
داستان ها دروغ هایین که ما جای واقعیت میزاریمشون . شاید نویسنده ها میزارنشون
هدایت شده از 𝗏𝖺𝖼𝖺𝗇𝗍..
دیگه ستاره نمیکشم رسما کل صفحه رو سیاه میکنم
من قلبم درد میگیره وقتی حقیقت دارک اطرافم رو میفهمم
me' (Filtering)
من قلبم درد میگیره وقتی حقیقت دارک اطرافم رو میفهمم
حقیقت هایی که درباره آدم های مورد علاقمه
توروخدا لطفاً لطفاً اگه میخواین دوستتون رو جلوی کسایی که دوست داره خراب کنین بهش بگین بزارین ازتون متنفر باشه بزارین دلسوزی نکنه براتون توروخدا توروخدا اگه کسی چیزی بنظرتون داره و میخواینش بهش بگین بهتون میدمش اگه واقعا کسی اینطوریه لطفاً لطفاً لطفاً بلاکم کنین قید دوستی باهامو بزنین بزارین فکر کنم ازم متنفرین خواهش میکنم منو توی دوراهی نزارین من نمیتونم! باور کنین نمیتونم...انقدر آسیب اینجوری دیدم از ترک کردن افراد مورد علاقم که به خودم بگم دوست ندارن میرن ولی نزارین فکر کنم میخواین منو زجر بدین...خواهش میکنم ازتون
امشبم خراب شد امشبم به....کشیده شد امشب تا فردا دوست دارم زنده نباشم دلم میخواد محو بشم دلم میخواد دیگه منو نبینین وقتایی دوتایی باهم از خودتون فیلم میگیرین و من به کتفتون هم نیستم چون فکر میکنین همیشه هستم ناراحتم میکنه منم میتونم نباشم حس میکنم هیچ ارزشی براتون ندارم انگار یه کیبوردم که هرچی میخواین محکم با انگشتاتون مینویسین ولی هیچ وقت فکر نمیکنین برم از پیشتون ، منم آدمم میشکنم دوباره همه تیکه هام بهم میچسبن خرد میشم ولی به رویم خودم نمیارم صورتم هر شب خیسه اشکه ولی فرداش کسی متوجه دردی که میکشم نمیشه اگه واقعا نمیخواینم چرا باهام وقت میگذرونین ؟چرا کاری میکنین وابستتون بشم؟ آره من آدمیم که زود وابسته میشه عاشق کسی که بهش محبت کنه میشه حتی اگه محبته الکی باشه... چرا میخواین اینجوری آزار دادن خودم رو ببینن؟ چه لذتی داره؟ انقدر آدم بی ارزشی ام؟ واقعا اینجوریه؟ انقدر توی ذهنتون ضعیف و بدبختم که پشتم بد بگین تو روم تعریفمو کنین؟