جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
غمگینم و سرگشته درست مثل این پلیکان.
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم میرود به جوش آمده و اشک هایم هنوز سرازیرند. صدا و چهره آنها فراموش نمیشود. روی قلبم میماند. سنگینی زندگی روی قلبم میماند. صدای به زانو در آوردن مرگ و بی ارزش کردن جان آدم ها با گلوله های آتشین.
نمیدانم، نمیدانم کجا ایستاده ام. در کدام گوشه سیاه تاریخ. کدام صفحه سوخته. که این سیاهی رنگ نمیبازد. آرزو میکنم کاش میتوانستم مرهم باشم. اما این روزها همین که زخم نباشی انسانی. همین که نسبت به جانهایی که گرفتهاند کور نباشی و اندک غیرتی برایت مانده باشد.
فکرش را بکن. چند نفر منتظرند. چند نفر آه میکشند و میگویند کاش میشد فقط برای یک لحظه جگرگوشهشان را برای آخرین بار ببینند. در آغوش بگیرند. از او تمنا کنند که بماند. زندگی کند.
زندگی شرمسار است. زندگی که خط و نشان میکشید و از سختی ها سخن میگفت. آنقدر کوتاه شد که فرصت هیچ تجربه ای را به آنها نداد. ظلم و درد و رنج. به راستی چهگونه تحمل میکنیم؟ راز این چشمان غمگین درد کشیده چیست؟
جنگل نمی خواهد بمیرد.
باز من و غم تنها شدیم. باز فکر هایی دردناک و برنده به تیزی چاقو. خونی که در رگ هایم میرود به جوش آم
ولی از یک چیز مطمئنم، این که از رو نمیریم. هرچهقدر لازم باشه هرچهقدر طولانی. بالاخره میرسیم به دشت...
جنگل نمی خواهد بمیرد.
پلیکان های ارومیه
در خیالم، پلیکان ها به ارومیه پر آب میرسند. به ایرانی شاد. جوجه هایشان به دنیا می آیند بی آن که نگران باشند یا بترسند. پلیکان ها روی آب میرقصند. میخندند. آزادند. آزاد.
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشمِ نمور
هنر نیست نفرینِ نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پیِ گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پیِ خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را درِ بستهای
ز خورشید گفتی و از موشِ کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مردهدزد و چنان مردهشور
که این گوربانان ز مرگ آمدند
به مرگاند زنده، به مرگاند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مشور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بیهنر لشگرِ سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که بازش آیدش چهچه از چاهِ دور
شبی مرگبار است پر تندرخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است چشمِ شبِ روسیاه
پدر دشنه زد بر جگرگاهِ پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تب از تن بسوزانَدَم چون تنور
که گورِ جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چه ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میازار مور
گذشت آنکه مردم بخوانی رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خوابِ خوش
که شب گربه آمد به چشم آن سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمد آریو بشکست زور
ز خونِ سیاوش برآمد نهال
که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور
ندیدند یاران و کی میرسد
که پرده براندازد از خویش هور
چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
چه شوری در افتد در آوای شور
به هر گوشه آوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخمِ چگور
که سیمین به زر نامِ خود برنوشت
بهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور
-بهرام بیضایی