همه چیز ، خوشبختانه یا بدبختانه، از جوجه تیغی شروع شد. از یک کلافگی نسبتا ساده و سوالی به ظاهر کوچک. آیا درست میروم ؟ در نهایت چه خواهد شد؟ دیری نگذشت که درد و غم و رنجی که درون خود دفن کرده بودم فوران کرد. از من آدمی ساخت که به سختی می شناختمش و کارهایی را انجام داد که هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم. درگیر شد. شاید غرق. بدون امید . سیاهی و سیاهی. از راهی که میرفت با سر به زمین خورد و در بیراهه گرفتار شد . چطور میتوانستم به او بگویم من؟ منِ جستجوگر ؟ منی که میخواستم باشم یقیناً این نبود.
.....
و چرخیدن و چرخیدن . حالا در جستجوی چیزی نبودم و درد به روح و جانم رسیده بود و ترس، ترس هایی تو خالی، مغزم را تسخیر کرده بودند.
دریافتم همیشه آنطور که گمان میکنی نمیشود. راهی که رفته ای میتواند تو را به چالش بکشد. تمام چیزی که بودی را.و تو تسلیم شک و تردید شوی و دست از همه چیز بکشی.
خودت را قربانی افکاری کنی که در ابتدا فقط یک حرف بودند و گذشتند. خودت را تلف کنی . سه ماه از جانت را. برای چیزهایی که شاید حتی دست تو نبوده و نیست.
من، گفتن این کلمه برایم سخت بود . اما گذشت. گذشت و دوباره توانستم همان منی باشم که میخواستم . دوباره توانستم بگویم من. و من همیشه من بوده ام چه در آن حالت و چه در هر حالت دیگری. من شیفته حیوانات و رفتار هایشان. منی که برای آزادی آنها مینوشتم و فکر میکردم. منی که راهم را اینگونه میدیدم. من نمیمیرد هرگز نمیمیرد مانند جنگل؛ که شاید مدتی در خاموشی، سقوط کرده باشد. اما باز میگردد و سبز خواهد شد.
اینجا با عشق بنا شده و هیچکس حتی خود من نمیتواند با عشق بجنگد . نمیتوانم اینجا را رها کنم یا نیست و فراموش. میخواهم بماند میخواهم بمانم. با وجود تمام اتفاق هایی که دیدید و گذشت. با وجود دیدن چهره ای از من که برای خودم هم تازه بود. با وجود رفتار های دیوانهوار این جستجوگر به ظاهر عاقل!
فراموش کردن بعضی چیزها از خودشان سختتر است. تلاشی برای فراموشی نمیکنم. اینجا برای من نیست ، در مورد من هم نیست. اینجا جنگلی است در تقلای ماندن، با همان امید و افکار سبز دیروز، منتظر دوستانی تازه، و وفادار به دوستانی که در هر شرایطی ماندند و امید بخشیدند
جنگل، سکوتش را میشکند.
فکر میکنم بهترین راه برگشت همین بود، ثبت و عبور از همه اتفاق هایی که گذشت.