نقاشی قدیمی هامو نمیخوام بفرستم چونکه(حالندارم دلیلشو بگم🤡)
فعلا هم نمیشینم بکشم
ولی قول میدم اگه عمومی هامو امتحان نگرفتن میشینم بلاخره اون ژورنالی که تو فکرشمو میکشم
Whaterlily
نقاشی قدیمی هامو نمیخوام بفرستم چونکه(حالندارم دلیلشو بگم🤡) فعلا هم نمیشینم بکشم ولی قول میدم اگه ع
کرکتر اصلیمم یکم دیگه خوشگل بیاد اینجا میزارم (صد بشیم مثلا)
در ادامه پست های بالا*
Whaterlily
حیوانات داشتن بد رفتاری میکردن، بنابراین خدایان تصمیم گرفتند یه پتو روی کل زمین بندازن. همه جا تاریک شده بود؛ خیلی تاریک. حیوانات ترسیده بودن، ولی خدایان دعاهاشون رو اجابت نکردند. تا اینکه یه پرنده کوچولوی شجاع پرواز کرد، خیلی سریع پیش رفت. قلبش اونقدر تند میزد که فکر میکرد الانه که بمیره. ولی ادامه داد، و نگاهش به شمال حقیقی بود. وقتی به پتو رسید اون رو با نوکش سوراخ کرد و پرتو نور به زمین تابید. پرنده کوچولو به عقب رفت و بارها و بارها با نوکش پتو رو سوراخ کرد. اون داشت از خواست خدایان سرپیچی میکرد، ولی خدایان عصبانی نشدند. خدایان تحت تاثیر شجاعتش قرار گرفتن و تصمیم گرفتند که فقط نصف روز زمین رو بپوشونند. بنابراین این پتویی که پر از سوراخ های کوچیکه، تبدیل به آسمان شد و اینجوری بود که ستاره ها شکل گرفتن.
- birds of paradise