ما که حرف گوش کردیم و خوب بودیم، کجای دنیا را گرفتیم عزیزم؟ جز اینکه حسرت و اندوه، تمام دنیامان را گرفت؟ هان؟
تو خوب نباش و حرف گوش نکن و مطابق میل خودت رفتار کن و تنهایی سفر کن و بلند بلند بخند و حقت را فریاد بزن و با صدای رسا عاشق شو و اشتیاقت را جیغ بزن و برقص و بجنگ و به وقتش پرخاشگر و جنگجو باش و نترس از قضاوتها.
ما را هم قضاوت میکردند، بیخیال! حتی نسلهای سر به زیر و گوش به فرمانِ قبل از ما را.
اجازه نده چهارچوبهای ذهن آدمها و سقف کوتاه آزادی جامعه، بال پرواز تو را بچینند و تو را محدود کنند. عقاب باش و در هیچ حصار و ارتفاع کمی جا گیر نشو. پرواز کن پرندهی وحشی، پرندهی آزاد، پرندهی سراسر شور!
خوب میکنی که سرکشی، خوب میکنی که رام نمیشوی، من هم جای تو بودم میپریدم و میگریختم و اوج میگرفتم، که اگر میدانستم آخرش مردن است و تمام شدن، ترجیحم بر این بود در آسمان و در نهایت غرور بمیرم. نه روی زمین و در دل حصار...
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم ...
گاهی اوقات از خودم میپرسم که برای چه زندهام؟
زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود، وقتی چشم های مردی با محبتی سرشار پیوسته نگران انسان نبود، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست؛ به چه درد می خورد؟!
- فروغ فرخراد