فکر میکنم روشنایی یه خونه هیچوقت به تعداد لامپ و وسایل نورانیش نبوده،به این بوده که چقدر توی اون خونه خاطره بوده،چقدر خنده و شادی بوده,چقدر لحظات خوب بوده،چقدر روزای خوبی بوده که بعد از مشکلات درکش کردن،چقدر عشق و علاقه بوده،چقدر محبت بوده،چقدر اهمیت و ارزش بوده،چقدر کنار هم وعده های غذاییشون رو صرف کردن بوده،چقدر صحبت بوده و حتی چقدر دعوا،دلخوری،ناراحتی و غصه بوده و چقدر زندگی در جریان بوده.
یکجورایی انگار خونه ها روح و انرژی دارن،انگاری هرچی عشق،محبت،علاقه،شادی و اهمیت بیشترِ،خونه روح تازهتر و مثبت تری داره و وقتی غم و ناراحتی زیاد باشه،خونه انگار میمیره،دیگه جون نداره،میپوسه،دلگیر میشه از سکوتی که انگاری شکسته نمیشه و هیچی دیگه خوب نمیشه.
سوءتفاهم.سوءتفاهمها میتونن خیلی خطرناک و ترسناک باشن اگه راجبشون صحبت نشه،آدمها عادت دارن وقتی صحبت هایی رو میشنون که ازش ناراضی،دلخور و یا عصبانی میشن،چیزی جز سکوت به زبون نمیارن،یه گوشه میشینن،ساعتهای ساعت برای خودشون تصمیم میگیرن که اون اتفاق چجوری افتاده،چقدر راحت توسط اون فرد که شاید مهم ترین فرد زندگیشونِ آسیب دیدن و اعتمادشون رو ازدست دادن و بین اون آشوب توی ذهنشون،حتی برای یک ثانیه هم افکاری مثل"بذار از خودش بپرسم"،"باید باهاش راجب این قضیه صحبت کنم"،"بهتره که صحبتهایی راجب این داستان داشته باشیم"و چیزهایی از این قبيل نمیرسه.انگاری تمام منطقشون دود میشه میره هوا و فقط احساسات لحظهای براشون میمونه که،ای داد از تصمیماتی که از سر عصبانیت،لجبازی و کینه گرفته بشن.
از دیدگاه دیگهای،اکثر افراد امروزی صحبت کردن رو بلد نیستن،نه که بلد نباشن اما انگاری اهمیتی نمیدن که صحبتهاشون چجوری شنیده میشه و چه افکاری ممکنه حتی به اشتباه به ذهن بیخبر طرف مقابلشون برسه.هرچیزی که به ذهنشون بیاد پشت هم جمله میکنن و به زبون میارن.
فکر میکنم در روابط دوتا از مهمترین معیار هایی که باعث یه رابطه طولانیمدت و سالم میشه،یاد گرفتن طرز صحیح صحبت کردن و سوال پرسیدنِ،قضاوت خودسرانه فقط باعث ایجاد سوءتفاهمهای بیشتر و قطعی ارتباط میشه.
وانمود کردن به کسی که نیستی مسخرهترین و مضحکترین کاریِ که یه فرد میتونه انجام بده.
راستش برام اهمیت نداره اون شخصیت و طرز رفتار دروغینت چقدر میتونه جالب،دوست داشتنی و خیرهکننده باشه،تا وقتی که واسه تو نیست،تا وقتی که توی خلوتت شخصیت خودت رو به سخره میگیری و باهاش احساس غریبی میکنی،تا وقتی که رفتارت با بقیه هرچی بیشتر احساس صمیمیت کنی ببشتر تغییر میکنه و خودت رو لو میدی و تا وقتی که نظرها و علایق افراد دیگه روی عقاید و دیدگاهت تغییر ایجاد میکنه،مزخرفی بیش نیست.
خجالت کشیدن و مخفی کردن چیزی که واقعا هستی یه توهین بزرگی به خودتِ،چیزی که باعث میشه تمام احترام و ارزشی که برات قائل هستم رو دور بریزم و هیچوقت دیگه به جایگاهی که توی قلبم بودی برنگردی.
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
WHY is everything better at night? showering, watching tiktoks, eating, listening to music, phone calls, everything.
عید امسال برام غم و سنگینی داره،انگاری که همهچی آخرینِ،انگار آخرین روز مدرسهام شده،انگار آخرین برف زمستونِ،انگار آخرین روز مسافرتم تو شمال رسیده و برای آخرین بار میرم کنار دریا،انگار عصر شده و باید از دریا بیام بیرون چون موجها خروشان شدن و ممکنه غرق بشم،انگار پلیلیستم اومده رو آهنگ موردعلاقهام ولی رسیدیم خونه،انگار رسیدم به صفحههای پایانی کتابم،انگار آخرین دیدارم با یه دوستِ و انگار هیچچیز نشونهی سال جدید رو نمیده،خیابونها ساکت،غمدار،دلگیر و خاکستریِ،زمین خیابونها پر نیست از سبزه و ماهی و وسایل هفتسین،هیچچیز رنگ و بوی سال های گذشته رو نداره و مردم،مردم انگار سردرگمتر از همیشهان و امیدی برای چیزی که در انتظارشونِ ندارن.
همهچیز مثل آخرین پنجشنبه برام دلگیرِ.
روز اول. "۱۴۰۵/۱/۱"
جمله ای که دوستش داری و بهش باور قلبی داری چیه ؟
فکر میکنم جمله"تو میتونی انجامش بدی"همیشه جملهای بودِ که بهش باور داشتم و هربار بهم احساس خوب و خوشحالکنندهای میده.
وقتی یه فرد این حرف رو بهم میزنه،انگاری دیگه از هیچی نمیترسم،اضطراب نمیگیرم و به این فکر نمیافتم که بیخیالش بشم،هرچقدر که اون کار سخت باشه باز هم تصمیم میگیرم که انجامش بدم،بدون اینکه حتی ذره ای شک پیدا کنم.
چون متوجه میشم حتی اگه خودم به کسی که هستم و تواناییهایی که دارم اطمینان نداشته باشم،کسی هست که فکر میکنه من میتونم انجامش بدم و توی اونکار موفق بشم و این بهم اطمینان میده تا چشمام رو روی تمام حسهای بد و منفیام ببندم و رو به جلو برم.
در مقابل"جمله تو نمیتونی انجامش بدی"جملهایِ که باعث میشه بیخیال همهچیز بشم و دیگه هیچوقت حتی نزدیکش هم نشم.
حتی وقتی بخوام انجامش بدم یهچیزی جلودارم میشه،نمیذاره،هربار که بهش فکر میکنم حرف های اون "فردِ مهم" تو ذهنم میاد و نمیتونم حتی یه قدم به سمت جلو بذارم،حتی اگه خودم بدونم که قراره بهترین باشم توی اونکار و بدون هیچ شکی موفق بشم.
کافیه فقط یه فرد بهم بگه که قراره موفق بشم تو کاری که شروعش کردم اون موقع هر اتفاقیام که بیوفته،تا کارم رو با نتیجه مثبت تموم نکنم بیخیالش نمیشم.
روز دوم. "۱۴۰۵/۱/۲"
چه چیزی باعث می شه از زندگی خسته بشی و نخوای ادامه بدی ؟
تو بیشتر مراحل زندگیم تلاش کردم از چیزی که دارم تجربهاش میکنم خسته و دلزده نشم،ناراحت شدم،غصهام گرفته،اضطرابم برگشته،حالم گرفته شده و شاید مدتها حس خوبی به کسی که بودم و کاری که میکردم نداشتم اما هیچوقت دلم نخواسته که دیگه ادامه ندم،هیچوقت از زندگی کردن خسته نشدم و همیشه تلاش کردم که باور نکنم ناراحتم،به خودم اعتراف نکنم که نیاز دارم به استراحت کردن و یا دلیل دلدردهام حس بدیِ که ولم نمیکنه نه سرمای شب گذشته.
لحظات زیادی توی زندگیم بودِ که از تهته قلبم طلب استراحت و آرامش کردم،دلم خواسته همون لحظه زمان رو نگهدارم و فقط با خودم به نتیجه برسم،از شدت فشارهایی که حس میکردم میخواستم خودم رو توی اتاق زندانی کنم و بیرون نرم،اما توی همون لحظات هم خواستار ادامه دادن بودم،توی همون لحظات هم به این فکر میافتادم که"چندساعت آینده چجوری میگذره"به این فکر بودم که"یه مدت دیگه قراره چه حسی داشته باشم به وقتی که برای ناراحتی هدر دادم" و در نهایت فقط با یه مدت خلوت کردن با خودم دوباره برگشتم به کسی که همیشه بودم.
روحم به ادامه دادن نیاز داره،انگاری هرچقدر هم که خسته و منفی باشم بازم میخوام که زندگی کنم،فکر میکنم چیزی وجود نداره که شانو رو از زندگی کردن خسته و منصرف کنه.