eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
52 دنبال‌کننده
13 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
عید امسال برام غم و سنگینی داره،انگاری که همه‌چی آخرینِ،انگار آخرین روز مدرسه‌ام شده،انگار آخرین برف زمستونِ،انگار آخرین روز مسافرتم تو شمال رسیده و برای آخرین بار میرم کنار دریا،انگار عصر شده و باید از دریا بیام بیرون چون موج‌ها خروشان شدن و ممکنه غرق بشم،انگار پلی‌لیستم اومده رو آهنگ موردعلاقه‌ام ولی رسیدیم خونه،انگار رسیدم به صفحه‌های پایانی کتابم،انگار آخرین دیدارم با یه دوستِ و انگار هیچ‌چیز نشونه‌ی سال جدید رو نمیده،خیابون‌ها ساکت،غم‌دار،دلگیر و خاکستریِ،زمین خیابون‌ها پر نیست از سبزه و ماهی و وسایل هفت‌سین،هیچ‌چیز رنگ و بوی سال های گذشته رو نداره و مردم،مردم انگار سردرگم‌تر از همیشه‌ان و امیدی برای چیزی که در انتظارشونِ ندارن. همه‌چیز مثل آخرین پنجشنبه برام دلگیرِ.
سالِ نو مبارک.
بهار شد؟چقدر غیرممکن
روز اول. "۱۴۰۵/۱/۱" جمله ای که دوستش داری و بهش باور قلبی داری چیه ؟ فکر میکنم جمله"تو میتونی انجامش بدی"همیشه جمله‌ای بودِ که بهش باور داشتم و هربار بهم احساس خوب و خوشحال‌کننده‌ای میده. وقتی یه فرد این حرف رو بهم میزنه،انگاری دیگه از هیچی نمیترسم،اضطراب نمیگیرم و به این فکر نمی‌افتم که بیخیالش بشم،هرچقدر که اون کار سخت باشه باز هم تصمیم میگیرم که انجامش بدم،بدون اینکه حتی ذره ای شک پیدا کنم. چون متوجه میشم حتی اگه خودم به کسی که هستم و توانایی‌هایی که دارم اطمینان نداشته باشم،کسی هست که فکر میکنه من میتونم انجامش بدم و توی اون‌کار موفق بشم و این بهم اطمینان میده تا چشمام رو روی تمام حس‌های بد و منفی‌ام ببندم و رو به جلو برم. در مقابل"جمله تو نمیتونی انجامش بدی"جمله‌ایِ که باعث میشه بیخیال همه‌چیز بشم و دیگه هیچوقت حتی نزدیکش هم نشم. حتی وقتی بخوام انجامش بدم یه‌چیزی جلودارم میشه،نمیذاره،هربار که بهش فکر میکنم حرف های اون "فردِ مهم" تو ذهنم میاد و نمیتونم حتی یه قدم به سمت جلو بذارم،حتی اگه خودم بدونم که قراره بهترین باشم توی اون‌کار و بدون هیچ شکی موفق بشم. کافیه فقط یه فرد بهم بگه که قراره موفق بشم تو کاری که شروعش کردم اون موقع هر اتفاقی‌ام که بیوفته،تا کارم رو با نتیجه مثبت تموم نکنم بیخیالش نمیشم.
روز دوم. "۱۴۰۵/۱/۲" چه چیزی باعث می شه از زندگی خسته بشی و نخوای ادامه بدی ؟ تو بیشتر مراحل زندگیم تلاش کردم از چیزی که دارم تجربه‌اش میکنم خسته و دل‌زده نشم،ناراحت شدم،غصه‌ام گرفته،اضطرابم برگشته،حالم گرفته شده و شاید مدت‌ها حس خوبی به کسی که بودم و کاری که میکردم نداشتم اما هیچ‌وقت دلم نخواسته که دیگه ادامه ندم،هیچ‌وقت از زندگی کردن خسته نشدم و همیشه تلاش کردم که باور نکنم ناراحتم،به خودم اعتراف نکنم که نیاز دارم به استراحت کردن و یا دلیل دل‌درد‌هام حس بدیِ که ولم نمیکنه نه سرمای شب گذشته. لحظات زیادی توی زندگیم بودِ که از ته‌ته قلبم طلب استراحت و آرامش کردم،دلم خواسته همون لحظه زمان رو نگه‌دارم و فقط با خودم به نتیجه برسم،از شدت فشار‌هایی که حس میکردم میخواستم خودم رو توی اتاق زندانی کنم و بیرون نرم،اما توی همون لحظات هم خواستار ادامه دادن بودم،توی همون لحظات هم به این فکر می‌افتادم که"چند‌ساعت آینده چجوری میگذره"به این فکر بودم که"یه مدت دیگه قراره چه حسی داشته باشم به وقتی که برای ناراحتی هدر دادم" و در نهایت فقط با یه مدت خلوت کردن با خودم دوباره برگشتم به کسی که همیشه بودم. روحم به ادامه دادن نیاز داره،انگاری هرچقدر هم که خسته و منفی باشم بازم میخوام که زندگی‌ کنم،فکر میکنم چیزی وجود نداره که شانو رو از زندگی کردن خسته و منصرف کنه.
روز چهارم. "‌۱‌۴‌۰‌۵‌/‌۱‌/‌۴" چه چیزی توی وجودت هست که همیشه احساس می کنی هنوز فرصت نکرده خودش رو نشون بده ؟ ساعات زیادی رو فکر کردم راجب "چیزی که نمیخوام خودش رو نشون بده" و فکر میکنم اون چیز میتونه "تنفر"باشه.توی کل دوره زندگیم نتونستم از چیزی واقعا متنفر باشم،خوشم نیومده،حس خوبی نگرفتم،دلم نمیخواسته،علاقه‌ای نداشتم،حسی نداشتم،تصمیمم نبوده و انتخابم نبوده،اما هیچ‌وقت متنفر نبودم. حتی اگه توی زمان و مکانی احساس تنفر داشتم نسبت به کسی یا چیزی فقط برای همون دقایق بوده و بعد از چند لحظه اون حس تبدیل به چیز‌دیگه‌ای شده،انگار یه حس لحظه‌ایِ،تا الان نتونسته برام طولانی‌مدت و واقعی دیده بشه. این عقیده‌ای که تو ذهنم وجود داره برای اینکه"هرکسی و هرچیزی بلاخره توسط یه فردی دوست داشته میشه"باعث شده که اعتقادی به حس "تنفر داشتن" نداشته باشم. ذاتا هم علاقه و نیازی ندارم که این حس منفی توی وجودم رشد کنه و فرصت کنه تا خودش رو نشون بده
"چقدر به انتخاب‌ت اعتماد داری بابا؟به چیزی که انتخاب کردی برای تو باشه."
الان که خونه تاریکِ و نور آبی از پنجره میتابه،همه‌ی اعضای خانواده خوابن،هیچ صدایی ایجاد نمیشه و همه‌جا سکوتِ،بیشتر از هروقت دیگه‌ای احساس زنده بودن دارم. از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم آسمون ابریِ،روی کوه‌ها رو مه گرفته و باد سردِ بهاری و نم بعد از بارون رو روی صورتم احساس میکنم. انگاری کل شهر سکوتِ و جز اعضای خونه‌ی ما هیچکسی وجود نداره.خونه بوی زندگی نمیده،انگار زمان وایساده و همه‌چیز دور از بقیه اتفاق میوفته.
و راستش خیلی احساس عجیبی میده