روز دوم. "۱۴۰۵/۱/۲"
چه چیزی باعث می شه از زندگی خسته بشی و نخوای ادامه بدی ؟
تو بیشتر مراحل زندگیم تلاش کردم از چیزی که دارم تجربهاش میکنم خسته و دلزده نشم،ناراحت شدم،غصهام گرفته،اضطرابم برگشته،حالم گرفته شده و شاید مدتها حس خوبی به کسی که بودم و کاری که میکردم نداشتم اما هیچوقت دلم نخواسته که دیگه ادامه ندم،هیچوقت از زندگی کردن خسته نشدم و همیشه تلاش کردم که باور نکنم ناراحتم،به خودم اعتراف نکنم که نیاز دارم به استراحت کردن و یا دلیل دلدردهام حس بدیِ که ولم نمیکنه نه سرمای شب گذشته.
لحظات زیادی توی زندگیم بودِ که از تهته قلبم طلب استراحت و آرامش کردم،دلم خواسته همون لحظه زمان رو نگهدارم و فقط با خودم به نتیجه برسم،از شدت فشارهایی که حس میکردم میخواستم خودم رو توی اتاق زندانی کنم و بیرون نرم،اما توی همون لحظات هم خواستار ادامه دادن بودم،توی همون لحظات هم به این فکر میافتادم که"چندساعت آینده چجوری میگذره"به این فکر بودم که"یه مدت دیگه قراره چه حسی داشته باشم به وقتی که برای ناراحتی هدر دادم" و در نهایت فقط با یه مدت خلوت کردن با خودم دوباره برگشتم به کسی که همیشه بودم.
روحم به ادامه دادن نیاز داره،انگاری هرچقدر هم که خسته و منفی باشم بازم میخوام که زندگی کنم،فکر میکنم چیزی وجود نداره که شانو رو از زندگی کردن خسته و منصرف کنه.
روز چهارم. "۱۴۰۵/۱/۴"
چه چیزی توی وجودت هست که همیشه احساس می کنی هنوز فرصت نکرده خودش رو نشون بده ؟
ساعات زیادی رو فکر کردم راجب "چیزی که نمیخوام خودش رو نشون بده" و فکر میکنم اون چیز میتونه "تنفر"باشه.توی کل دوره زندگیم نتونستم از چیزی واقعا متنفر باشم،خوشم نیومده،حس خوبی نگرفتم،دلم نمیخواسته،علاقهای نداشتم،حسی نداشتم،تصمیمم نبوده و انتخابم نبوده،اما هیچوقت متنفر نبودم.
حتی اگه توی زمان و مکانی احساس تنفر داشتم نسبت به کسی یا چیزی فقط برای همون دقایق بوده و بعد از چند لحظه اون حس تبدیل به چیزدیگهای شده،انگار یه حس لحظهایِ،تا الان نتونسته برام طولانیمدت و واقعی دیده بشه.
این عقیدهای که تو ذهنم وجود داره برای اینکه"هرکسی و هرچیزی بلاخره توسط یه فردی دوست داشته میشه"باعث شده که اعتقادی به حس "تنفر داشتن" نداشته باشم.
ذاتا هم علاقه و نیازی ندارم که این حس منفی توی وجودم رشد کنه و فرصت کنه تا خودش رو نشون بده
الان که خونه تاریکِ و نور آبی از پنجره میتابه،همهی اعضای خانواده خوابن،هیچ صدایی ایجاد نمیشه و همهجا سکوتِ،بیشتر از هروقت دیگهای احساس زنده بودن دارم.
از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم آسمون ابریِ،روی کوهها رو مه گرفته و باد سردِ بهاری و نم بعد از بارون رو روی صورتم احساس میکنم.
انگاری کل شهر سکوتِ و جز اعضای خونهی ما هیچکسی وجود نداره.خونه بوی زندگی نمیده،انگار زمان وایساده و همهچیز دور از بقیه اتفاق میوفته.
الان که توی این ساعت از شب به لامپ کمنوری که هرچنددقیقه خاموش و روشن میشه نگاه میکنم،متوجه میشم که زمان زودتر و سریعتر از چیزی که فکرش رو میکردم میگذره و انگاری هرروز وقتکمتری برای زندگی باقی میمونه.