الان که توی این ساعت از شب به لامپ کمنوری که هرچنددقیقه خاموش و روشن میشه نگاه میکنم،متوجه میشم که زمان زودتر و سریعتر از چیزی که فکرش رو میکردم میگذره و انگاری هرروز وقتکمتری برای زندگی باقی میمونه.
روز دوازدهم. ۱۴۰۵/۱/۱۲
اگه میتونستی یه لحظهی کوچیک از زندگی یه نفر دیگه رو برای چند ساعت تجربه کنی، ( لازم نیست خیلی مهم یا بزرگ باشه، فقط یه لحظه ی سادهی روزمره )، چه لحظه ای رو انتخاب میکردی؟
راستش خیلی بستگی داره به اینکه اون فرد چهکسیِ و من چه نوع ارتباطی باهاش دارم.
اگه فردی باشه که دوستش دارم و برام مهمِ،دوست دارم لحظهای رو توی زندگیش ببینم که موردعلاقه خودشِ و از همیشه خوشحالتر و امیدوارمتر بوده.اینجوری میتونم یاد بگیرم چجوری باید خوشحالش کنم و یا چه موقعیتی توی زندگیش نیاز داره تا حالش خوب باشه و حس بدی رو تجربه نکنه.همچنین میخوام بدترین نقطه زندگیش رو تجربه کنم،جایی که هیچ امیدی براش نمونده بوده و هیچچیزی نمیتونسته بهش کمک کنه،اینجوری منهم اون اتفاق رو درک و حس کردم و میتونم کمکش کنم تا ازش گذر کنیم و دیگه نتونه حتی بهش فکر کنه و باعث اذیتش بشه،دونفر بهتر از یهنفر میتونن با یه مشکل کنار بیان و حلش کنن،نه؟
اگه کسی باشه که هیچوقت نتونستیم همدیگه رو درک کنیم و باهم مشکل داشتیم سر موضوعهایی،دوستدارم لحظهای رو توی زندگیش ببینم که باعث شده اون عقیده و باور مخالف براش بهوجود بیاد،اینجوری میتونم متوجه بشم و تجربه کنم که دقیقا چی و چجوری باعث شده همچین فکری رو بکنه و بعدش شاید حتی من هم مثل اون فکر کنم و مخالف چیزی باشم که همیشه خودم میگفتم.
اگه کسی باشه که ازش خوشم نمیاد و یا حس خوبی بهش ندارم،دوست دارم لحظه و اتفاقی رو زندگی کنم که باعث شده حس خوب و مثبتم بهش ازبین بره و تبدیل به حس بد بشه،اونموقع متوجه میشم اگه تو شرایط اون فرد بودم چهکاری انجام میدادم و چجوری با اون قضیه رفتار میکردم و کنار میومدم،شاید من هم همونکاری رو انجام دادم که اون فرد کرد،پس دیگه دلیلی برای خوش نیومدن نمیمونه.
و اگه کسی باشه که نمیشناسمش،فقط میخوام به جایاون زندگی کنم،زندگی کنم که ببینم اگه شانو نبودم قرار بود چهکسی باشم،چه نوع علاقه،اعتقادات و باورهایی داشته باشم،چجور تصمیمهایی بگیرم و چجوری رفتار و زندگی کنم.
روز سیزدهم. ۱۴۰۵/۱/۱۳
دوست داری چه چیزی توی دنیا به یادگار بذاری و چرا؟
فکر میکنم چه به خواسته من باشه و چه نباشه،همهچیز به یادگار میمونه،تمام علایق،افکار،اعتقادات،صحبتها،طرز و شیوه رفتار،انرژی،شخصیت و کرکترِ من برای همیشه یهجایی و کنار افرادی که کنارشون زندگی کردم موندگار میمونه،تا روزی که آخرین فردی که من رو میشناسه اینجا وجود داشته باشه،من هم به یادگار میمونم و یه جایی توی اوقاتشون یاد میشم.
راستش بخشی از من توی تمام مکانهایی که حضور داشتم،صندلیهایی که نشستم،میزهایی که غذا خوردم،درهایی که توسطم باز شدن،مسیرهایی که طی کردم،زمینهایی که بازی کردم،تختههایی که روشون نوشتم،پلههایی که ازشون بالا و پایین رفتم،مغازههایی که ازشون خرید کردم،پارکهایی که وقتم رو گذروندم،زمینهای که روشون قدم برداشتم،چمنهایی که توسطم لمس شدن،گلهایی که بو شدن،ابرهایی که به اجسام تشبیه شدن،قطرات بارونی که با جسمم برخورد داشتن،گیاههایی که توسطم آب داده شده و کتابهایی که خونده شدن برای همیشه باقی میمونه.
اجسام حافظه دارن،هیچوقت از یادشون نمیره که توسط من لمس و اسفاده شدن.
پیش اونها من هیچوقت ازبین نمیرم.
لطفا نریم،میدونم اینجا بیشتر از هرجایی بحث و دلخوری پیش میاد،بیشتر از هرجایی تحتفشار قرار میگیرم،بیشتراز هرجایی استرس و اضطراب میگیرم،جاییِ که انگاری بعد از مدتها غمم شروع کرد به وجود اومدن و هشت فروردین های زیادی رو برام میسازه و حتی ممکنه بهم خوش هم نگذره و احساس خوبی نداشته باشم،با ناراحتی بیدار بشم و بخوابم.
روزهام مثل روزهای تعطیلاتی که اصلا نمیدونم کی گذشتن و کی رسیدیم به جایی که الان هستم بگذرن و اصلا متوجه نشم دارم چهکاری با زندگیم میکنم.
اما،اما دلم نمیخواد برگردم،نه الان،نه حداقل تا وقتی که این غم ولم نمیکنه و کمکم داره کل وجودم رو پر میکنه،نه تا وقتی که هنوز آمادگی تنها شدن با خودم رو ندارم،نه تا وقتی که میترسم تا دوباره زندگیم به روال عادی برسه و نه تا موقعای که این ناامیدی از دلم بره و دوباره طلب زندگی کردن بکنم.
ازم پرسیدی امروز روزم بوده یا نه،نمیدونم.
انگاری اینروزا هیچروزی روزم نمیشه،هرچقدرم که روزم خوب بگذره ته دلم خوشحالیای حس نمیشه،نمیدونم ازم چی میخواد،بلد نیستم بهش کمک کنم.
دلنگرانِ و سردرگم،اما بهم نمیگه که مشکلش از کجاست،شایدم نمیخواد قبول کنه دلیلش همین اتفاقاتین که جلو چشمش میوفته،انقدری بزرگ هستن که باعث بشن روز،روزِ من نباشه؟همیشه میگفتم برای اونا زود تموم میشه و برای من گوشهای از قلبم برای همیشه میمونه،شاید باید بریزمشون دور،مثل خودشون.شاید اونا هم فقط تظاهر میکنن که خوبن،نمیدونم.واقعا نمیدونم.
The NeighbourhoodThe Neighbourhood - Afraid (1).mp3
زمان:
حجم:
6M
1:32
Keep on dreaming,don't stop breathing,fight those demons.
بیقرارم،سردرگمم،گیجم،خستهام،دلنگرانم،مضطربم و کل وجودم از حسی پر شده که حتی اسمی هم براش بلد نیستم.
تا کجا قراره دنبالم کنی؟من که نشستم و دست از فرار برداشتم،چرا هنوز داری اذیتم میکنی؟