لطفا نریم،میدونم اینجا بیشتر از هرجایی بحث و دلخوری پیش میاد،بیشتر از هرجایی تحتفشار قرار میگیرم،بیشتراز هرجایی استرس و اضطراب میگیرم،جاییِ که انگاری بعد از مدتها غمم شروع کرد به وجود اومدن و هشت فروردین های زیادی رو برام میسازه و حتی ممکنه بهم خوش هم نگذره و احساس خوبی نداشته باشم،با ناراحتی بیدار بشم و بخوابم.
روزهام مثل روزهای تعطیلاتی که اصلا نمیدونم کی گذشتن و کی رسیدیم به جایی که الان هستم بگذرن و اصلا متوجه نشم دارم چهکاری با زندگیم میکنم.
اما،اما دلم نمیخواد برگردم،نه الان،نه حداقل تا وقتی که این غم ولم نمیکنه و کمکم داره کل وجودم رو پر میکنه،نه تا وقتی که هنوز آمادگی تنها شدن با خودم رو ندارم،نه تا وقتی که میترسم تا دوباره زندگیم به روال عادی برسه و نه تا موقعای که این ناامیدی از دلم بره و دوباره طلب زندگی کردن بکنم.
ازم پرسیدی امروز روزم بوده یا نه،نمیدونم.
انگاری اینروزا هیچروزی روزم نمیشه،هرچقدرم که روزم خوب بگذره ته دلم خوشحالیای حس نمیشه،نمیدونم ازم چی میخواد،بلد نیستم بهش کمک کنم.
دلنگرانِ و سردرگم،اما بهم نمیگه که مشکلش از کجاست،شایدم نمیخواد قبول کنه دلیلش همین اتفاقاتین که جلو چشمش میوفته،انقدری بزرگ هستن که باعث بشن روز،روزِ من نباشه؟همیشه میگفتم برای اونا زود تموم میشه و برای من گوشهای از قلبم برای همیشه میمونه،شاید باید بریزمشون دور،مثل خودشون.شاید اونا هم فقط تظاهر میکنن که خوبن،نمیدونم.واقعا نمیدونم.
The NeighbourhoodThe Neighbourhood - Afraid (1).mp3
زمان:
حجم:
6M
1:32
Keep on dreaming,don't stop breathing,fight those demons.
بیقرارم،سردرگمم،گیجم،خستهام،دلنگرانم،مضطربم و کل وجودم از حسی پر شده که حتی اسمی هم براش بلد نیستم.
تا کجا قراره دنبالم کنی؟من که نشستم و دست از فرار برداشتم،چرا هنوز داری اذیتم میکنی؟
روز نوزدهم. ۱۴۰۵/۱/۱۹
اگر یک نفر دقیقاً توی همین لحظه میتونست تمام چیزی که تو نیاز داری رو بهت بده، اون چی بود؟
نمیخوام تمام چیزی که میخوام انقدر راحت و ساده برام بدست بیاد،نمیخوام بدون اینکه براش هیچ تلاشی کرده باشم یکی بیاد و مستقیم خواستهام رو بهم بده.
فکر میکنم وقتی برای چیزی تمام توانت رو میذاری،سختی میکشی،اذیت میشی و تلاش میکنی برات ارزشمند میشه، تبدیل به خواسته میشه و دوست داری که بدستش بیاری،اگه همینجوری بدون هیچ تلاشی بدستش بیاری انگاری دیگه مهم نیست،دیگه اونقدر خوشحال نمیشی و ارزشش رو از دست میده.
دوست دارم اونقدری برای چیزی که میخوام تلاش کنم که خسته بشم و گاهی طلب تسلیم شدن بکنم.
من اون حسی رو دوست دارم که بعد از مدتها تلاش بدستش میاری،اون نفس راحتی که میکشی و اون حس افتخار که "بلاخره تونستی انجامش بدی".
اما اگه بخوام تمام چیزی که میخوام رو توصیف کنم،فکر میکنم میخوام زمان داشته باشم،زمان داشته باشم برای تکتک کارهایی که امید به انجام دادنشون دارم،میخوام انقدری زمان داشته باشم که از ازدست دادن دقایق زندگیم نترسم،نترسم که نکنه دیر بشه،نترسم که شاید باید روزهام رو صرف کارهایی بکنم که بعدا حسرتش رو نخورم.
فکر میکنم دلم میخواد بیشتر از هفتادتا بهار رو زندگی کنم.