"انگشت کوچک پای راست من مدتهاست که از فرم طبیعی خود خارج شده چون در خانه مادرم یک میز نهارخوری وجود دارد که پایهی آن مقداری جلوتر از خود میز است.
من هیچ کینهای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون آن میز تنها یک شیء بیجان است و مگر من دیوانه هستم که از یک شیء بیجان کینه داشته باشم؟
تمام تقصیر متوجه سازنده میز است.
با این حال نمیتوانم امید خود را از صبری که برای پوسیده شدن میز و دور انداختنش توسط پدر و مادرم در دل دارم را پنهان کنم.
امیدوارم آن روز آنجا باشم و در دور انداختنش به پدر و مادرم کمک کنم.
امیدوارم وقتی سر کوچه رهایش میکنیم،زاویهاش جوری باشد که بتوانم از پنجره خانه تماشایش کنم و چای بنوشم.
البته باز هم تاکید میکنم،من هیچ کینهای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون مگر من دیوانه هستم که از یک شیء بیجان کینه در دل داشته باشم؟
اما واقعا برای آنروز رویاپردازی میکنم."
"در برابر انتقام یک سپر دفاعی وجود دارد که کاملا من را خلع سلاح میکند،جوری که واقعا تبدیل میشوم به یک شیء بیجان،تمام رویاهایم را میکشد و آن چیزی نیست جز "عذرخواهی".
"ببین من واقعا عذر میخوام که اون حرف رو بهت زدم و حالا امیدوارم که من رو ببخشی" میبینید؟ واقعا این جمله در برابر رویاهای انتقامجویانهِ شما بیرحم است.تمام میشوید و شما محکوم به ترک این رویا سرخورده در جست و جوی جفای دیگر میمانید."
"گاهی فکر میکنم یکی از دلایل خیلی مهم من برای زندگی کردن چیزها و آدمهایی هستن که از آنها بیزارم.
واقعا بعضی وقتها احساس میکنم عاشق کسانی هستم که از آنها بیزارم،نه عاشق خودشون،عاشق حضورشون در زندگی."
"خب ما معمولا باید ببازیم ولی،گاهی وقتا،شاید شاید شاید،اون اتفاق بیوفته،و شما ببری."
"با اینکه فکر کردن به این موضوع که همهی ما روزی خواهیم مرد میتواند عادات روزانهام را برایم دلپذیرتر کند،اما هیچوقت نتوانستم انتخاب کنم که در لحظه مرگ دوستدارم در چه وضعیتی باشم یا چگونه بمیرم."
"انسان تنها موجودیِ که به عوض کردن شرایطش به طور خیلی جدی فکر میکنه،مثلا تو هیچوقت نمیتونی یه خرس رو توی جنگل پیدا کنی که اپلای کنه برای یه جنگل دیگه و از امروز به بعد بره توی اون جنگل زندگی بکنه،میدونی چی میگم؟
یعنی بنظر هیچوقت شرایط یه خرس بد نیست،خوبم نیست.
هست هست،خرس یه برندهست."
"میگن خواستن توانستن است،کی گفته؟ما هرروز داریم نمونه هایی میبینیم که خواستن،خود بنده،یه کارایی واقعا دلم میخواد بکنم ولی نمیتونم و واقعا از ته دل دلم میخواد،میدونی چی میگم؟من شغلم پیانو درس دادنِ دیگه،و یه شاگردهایی دارم که میبینم واقعا دلشون میخواد یاد بگیرن ولی نمیتونن یعنی یارو،ببین من به استعداد معتقد نیستم راستش رو بخوای،ولی به بیاستعدادی کاملا معتقدم."
"خیلی وقتا خیلی اتفاقا که همهچی داره درست پیش میره،ولی تاس روی شیش میچرخه،یک میشینه و همهچی نابود میشه."
"من یه پسر عمویی دارم،این چهارشنبهسوری خیلی سالِ پیش،شیش سال پیش،میوفته توی چاهی،با دوستش(میگن با طناب دوستش یارو افتاده تو چاه)ارتفاع چاهِ،خیلی غیرقابل باورِ،هشتاد متر،دوستِ میمیره و این زنده میمونه.
و من یه بحثی باهاش داشتم که میگفتم که،اون میگفت ببین من چقدر بدشانسم که بین اون همه آدم من افتادم تو چاه.
و من میگفتم بابا تو چقدر خوششانسی که،هشتاد متر،تو زنده موندی.
و بحث این بود که اون بدشانس ترین آدم روی زمینِ یا خوششانسترین آدم رو زمین،آخر به این نتيجه رسیدیم که تو بدشانسترین ها،تو خوششانس ترین آدمی."
انگاری نمیتونم روی چیزی تمرکز کنم و برای مدت طولانی انجامش بدم.
دو خط از کتابم رو میخونم و میذارمش کنار،چند دقیقه از فیلمی رو میبینم و دیگه نمیتونم ادامه بدم،راجب چندتا موضوع صحبت میکنم و بعدش انگاری حتی جون فکر کردن هم ندارم،آهنگی که گوش میکنم بعد از چند ثانیه برام غیرقابل تحمل میشه و خاموشش میکنم،انگاری تحملم به هیچچیز نمیکشه.
کلافم.هرکاری که شروعش میکنم برام ادامهدار نمیشه،نصفه میمونه،فراموش میشه،ازش گذر میشه و گم میشه.
تا چشم بهم میزنم شب شده و باید برم بخوابم برای یه روز جدید،روزها انقدری زود میگذره که اصلا حس نمیکنم دارم چیزی رو میگذرونم.
انگار از دایره اومدم بیرون و مستقیم افتادم توی یه دایره دیگه،کی میدونه اینبار باید از چی فرار کنم؟
خستهام.