روز بیست و هشتم. ۱۴۰۵/۱/۲۸
فکر میکنی معنا توی هرچیزی رو پیدا میکنیم یا میسازیم ؟
بنظرم این ما هستیم که معنای هرچیزی رو میسازیم.
توصیفات و معنی هرکسی از هر اتفاق و موضوعی میتونه دراین حالی که کاملا از همدیگه متفاوت باشه و هیچ شباهتی بهم نداشته باشه،درست و منطقی باشه،یجورایی این نشون میده که هرکسی با توجه به چیزایی که تجربه میکنه،افکاری که داره و عقایدی که ازش پیروی میکنه برای همه چیز معنا میسازه.
اگه قرار بود هرچیزی معنای مشخص و از قبل تعیین شده ای داشته باشه و ما اون رو پیدا کنیم،زندگی معنای یکسان و بیهودهای داشت،چون همه معنی،ارزش و اهمیت زنده موندشون رو توی یه چیز میدونستن.
روز بیست و نهم. ۱۴۰۵/۱/۲۹
اگر معنا به زندگی داده نشه، آیا زندگی خودش بهخودیِ خود ارزشی داره ؟
شاید.
فکر میکنم هیچ زندگیای وجود نداره که حداقل یه مورد کوچیک بهش معنا نداده باشه و البته که بستگی داره چه چیزی برات معنا داشته باشه.
برای من خود "زندگی" یه معناست.
اینی که دارم ادامه میدم و تلاش میکنم یعنی معنا دادم بهش،دارم رشد میکنم،تجربه میسازم و توانایی درک دارم،برای من این معنا محسوب میشه
به من فرصت داده شده تا این زندگی رو جلو ببرم،پس چرا ازش استفاده نکنم؟
پس فکر میکنم آره،زندگی به خودش خودش ارزش داره چون این من هستم که دارم برای ادامه دادنش،امید،انگیزه و احساسات میسازم،تا زمانی که من وجود دارم زندگی من هم معنا و ارزش داره.
روز سی و پنجم. ۱۴۰۵/۲/۴
آیا گذشته واقعاً رفته، یا هنوز در درون ما ادامه داره؟
صددرصد وجود داره.
تمام صحبتها و اتفاقاتی که یه روزی توی زندگیمون شده و افتاده بودن،هنوز هم یه جایی منتظرن تا وقتش بشه و فرصت کنن دوباره خودشون رو نشون بدن و اثبات کنن که هنوز وجود دارن.
حتی اگه خودشون باقی نمونده باشن اثراتی و افکاری که از اون چیزها بهجا موندن،قطعا هستن.
فکر میکنم این گذشته هیچوقت و به هیچ عنوان ازبین نمیره،یعنی خب،اون گذشته،پر از تجربه و احساساتیِ که میتونه بهمون کمک کنه و روی آیندهمون تاثیرگذار باشه،بنظرم تکتک کارها و تصمیمهایی که توی این لحظه میگیریم،درواقع داره آینده رو شکل میده و این تصمیمها از روی تجربهها و عادتهایی که توی گذشتهمون انجام دادیم گرفته میشن.
پس فکر میکنم ادامهدار بودن گذشته، توی بیشتر موقعیتها چیز مثبتی خطاب میشه.
همیشه طلوع رو بیشتر از غروب دوست داشتم.
طلوع یه شروع تازهست،یه حس جدیدِ و یه امیدِ.
قبل از بلند شدن صدای گنجیشکها میتونم تمام افکارم رو برای آخرین بار توی ذهنم مرتب کنم و در آخر،وقتی آفتاب درمیاد و نورش از گوشه پنجرهام به صورتم میتابه،همشون رو دور بریزم.
انگاری تمام چیزهایی که در طول روز باعث اذیتم بودن رو توی تاریکی شب جا میذارم و با طلوع آفتاب،من هم دوباره روشنایی رو به زندگیم برمیگردونم.
روز چهلم. ۱۴۰۵/۲/۸
اگر میتونستی یک جنبه از طبیعت انسان رو حذف کنی (مثلاً حسادت، طمع، ترس)، اون جنبه چی بود و چرا؟
ترجیح میدم هیچکدوم از جنبهها رو حذف نکنم و تغییری ایجاد نکنم.
هرکدوم از این احساسات و عواطفی که درون ما وجود دارن و وابسته به شرایط خودشون رو نشون میدن،نیاز به یه قطب مخالف و منفی دارن تا توسط ما درک بشن و بتونیم بشناسیمشون.
به عنوان مثال،اگه غم وجود نداشت،فکر میکنم خوشحالی و حس خوب زیاد ارزشمند و دوستداشتنی بنظر نمیرسید،چیزی بود که همیشه بود و احساس میشد،پس تبدیل به یه حس عادی و همیشگی میشد که حتی افراد دنبالش هم نمیرفتن،یا اگه ما توانایی ترسیدن رو نداشتیم علاوه بر اینکه احتمالا تو همون روزای اول خودمون رو به کشتن میدادیم،همهچیز خیلی یکنواخت میشد،یعنی خب هیجان و استرسی هم نمیتونست وجود داشته باشه.
بنابراین فکر میکنم تمام عواطف برای ادامه زندگی لازم و ضروری هستن،و حتی بعضی از همین این احساسات زیرمجموعه جنبههای دیگه انسانی هستن که ما با حس کردن اونها باعث میشیم بقیهشون هم ساخته بشه و بنظرم با حذف کردن هرکدومشون،باعث میشیم اون چرخه درست و طبیعیش ازبین بره.
یجورایی همهچیز با وجود تضادهایی که داره قابل درک محسوب میشه.