اینجوری هروقتی که دلم براشون تنگ میشه میرم جعبه نامههام رو میارم،خالی میکنم روی زمین و شروع میکنم به خوندنشون
هیچوقت هم صحبتهای اون نامهها برام تکراری نمیشه،چون هربار دارم با حس جدید و متفاوتی میخونمشون
وقتی میرم کنار پنجره،نسیم صبحگاهیای که میوزه،به صورتم برخورد میکنه و از حس خوبش چشمام رو میبندم،صدای پرندهها دوست داشتنیِ،انگار اونها هم آمادهان که دوباره زندگیشون رو از سر بگیرن،صدای آوازشون بهم حس زنده بودن میده،حس این رو میده که مهمنیست چی گذشت و چی داره میگذره،من هنوز زندهام،فرصت زندگی کردن دارم،فرصت ادامه دادن و فرصت داشتن یه روز جدید.
آخ که آسمونِ آبی،میتونم ساعت ها بهش نگاه کنم و خسته نشم از رنگ خیرهکننده و محبوبم که هرچی میگذره روشنتر و روشنتر میشه.
داره طلوع میشه،وقتشه که همهچیز رو به تاریکیِ شب بسپرم و بازهم روشنایی رو به زندگیم برگردونم.
روز پنجاه و یکم. ۱۴۰۵/۲/۱۸
فکر میکنی که انسانها ذاتا خوبن یا خوب بودن یه آموزش اجتماعیه ؟
فکر میکنم که بستگی داره خوب بودن رو چجوری توصیف کنی و توی چی ببینی.
یجورایی جامعه و فرهنگی که وجود داره از ما انسان های اجتماعیای رو میسازه،ما با توجه به موقعیتی که توش زندگی میکنیم و تجربیاتی که بدست میاریم میتونیم به سمت خوب بودن یا بد بودن مایلتر بشیم.
در این حال احساس میکنم یک خوی خوب بودن ذاتا توی انسان ها وجود داره ولی شرایط تعیین میکنه که این خو چجوری پیش بره و به کدوم سمت بره.
مثلا اگه تو جامعه و محیط ناسالم و منفیای قرار بگیریم،کمکم اون خوب بودن کمرنگ میشه و میره سمت قطب مخالفش و شاید حتی فرد به یه موقعیتی نیاز داره که بهش یادآوری کنه که اون حس هنوز اونجاست و میتونه دوباره خودش رو نشون بده.درواقع این فرد بد نیست،فقط دیگه خوب نمونده.
برعکس اگه یه شخصی تو محیط سالم و مثبتی بزرگ بشه و رشد کنه،اون خوی خوب خودش رو بیشتر و پررنگتر نشون میده،و در این حالت هم فرد ممکنه توی زندگیش موقعیتی پیش بیاد که خوب بودنش محو و کمرنگ بشه.
پس،فکر میکنم ما انسانهای ذاتا خوبی هستیم که با توجه به شرایط و وضعیت زندگیمون میتونیم خوب بودن رو پرورش بدیم و یا شروع کنیم به ساخت حسهای منفی توی شخصیت و رفتارمون.