یکی از پایهترین دلیلهام برای بیدار موندن اینه که درحالی که دارم از پنجرهم به آسمونی که هرچیمیگذره آبیِ روشنتری رو از خودش نشون میده،به صدای پرندهها گوش کنم و به روزی که قراره داشته باشم فکر کنم.
بگرنه چجوری تلخی روزم رو به تاریکی شب بسپرم و با طلوع آفتاب روشنایی رو به زندگیم برگردونم؟
روزهایی که هیچکاری انجام نمیدم و کلش رو به استراحت و کارهای متفرقهی بیتاثیر میگذرونم،خوشحال نیستم
احساس میکنم وقت محدودی که داشتم رو به کارهای بیفایده و بلااستفاده هدر دادم و یه روزی رو که میتونستم توش کلی تلاش کنم رو به بطالت گذروندم
کاش میتونستم اطمینان داشته باشم از زمانی که برای زندگی دارم،شاید اینجوری میتونستم بعضی از روزها رو با رضایت،بیهوده و غیرمفید باشم.