eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
62 دنبال‌کننده
12 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی توی یه چیزی به اصطلاح زندان گیر می‌کنی که ممکنه یه روند زندگی باشه،ارتباط با یه فرد باشه،یه خواسته باشه و یا هرچیز دیگه‌ای حتی اگه آزاردهنده باشه تو بهش عادت می‌کنی.بعد یه مدت دیگه آزارت نمی‌ده،دیگه برات ناراحت‌کننده نیست تو به اون سبک و شیوه زندگی عادت می‌کنی و دلیلی نمی‌بینی که ازش بیرون بیای و تغییرش بدی،اکثر آدما از تغییر خوششون نمی‌اد چون از نقطه امن‌شون خارج می‌شن از اونجایی که فکر می‌کنن براشون ساخته شده و از اون قفس. شاید از ترس هم باشه،ترس اینکه اگه اون فرد رو ازدست بدم تنها می‌شم،اگه از اون الگوریتم خارج بشم همه‌چی بهم می‌ریزه و هر افکار مخرب دیگه‌ای. و دوم،که بنظرم بستگی به خود فرد داره،اینه که تو توی اون حبس رشد می‌کنی،زندگی می‌کنی و تمام تجربیاتت خلاصه می‌شه توی اونجا،دنیای بیرون و دور از اون زندان برات معنایی نداره،چون هیچ‌وقت تجربه‌ش نکردی و نمی‌دونی چه چیزایی ممکنه در انتظارت باشن،علاقه و انگیزه‌ای برای خارج شدن ازش نداری با اینکه راهت بازه،چون نمی‌دونی آیا ارزشش رو داره،که بیخیال فضای امنت بشی و بری تو جایی که هیچی ازش نمی‌دونی یا اینکه با "درِ باز" تا ابد توی حصاری که برات ساخته شده،بمونی.
و دلیلی که می‌گم "بستگی به فردش داره" اینه که،ترومن همیشه توی زندان بود،از موقع‌ای که به دنیا اومد تا روزی که متوجه واقعیت شد،توی دنیا و حصاری بود که به اختصاص برای اون ساخته شده بود و وقتی که متوجه شد راهی به آزادی هست،وقتی که متوجه شد در براش باز شده،با اینکه نمی‌دونست چی قراره توی خارج از اون دیوار در انتظارش باشه،بدون اینکه شکی داشته باشه،رفت. این نشون می‌ده که همه‌ی آدما یه جایی از زندگیشون متوجه اون واقعیتِ می‌شن،متوجه در باز شده زندگیشون می‌شن و این اونجاییِ که تصمیم می‌گیرن بمونن توی امنیت و جایی که همیشه فکر می‌کردن آزادی محسوب می‌شه یا مواجه بشن با حقیقتی که وجود داره.
گم‌شدم
و نمی‌دونم که چجوری باید برگردم
حتی نمی‌دونم باید به چی برگردم
خاکستر ساکت و معلق‌م
چرا آبی آسمونی برنمی‌گرده؟
هدایت شده از آدمکِ بازنده
یه سفر هزار مایلی با یه قدم شروع میشه
و برداشتن اولین قدم بیشتر از کل سفر زمان می‌بره و تلاش می‌خواد‌.
فکر می‌کنم تصمیم گرفتن و برنامه ریزی شاید کمک‌کننده باشن اما هیچ‌وقت به طور قطعی موثر نیستن،یجورایی من هرشب قبل خواب تا خوابم ببره برای روزی که قراره داشته باشم هزاران تا تصمیم می‌گیرم و صبح که میشه اکثرشون رو حتی شروع هم نمی‌کنم و وقتی دوباره شب میشه و با خودم تنها میشم،هم‌چنان همون برنامه‌ریزی‌هایی رو می‌کنم که شب قبل انجام دادم و این چرخه هی ادامه پیدا می‌کنه.
اگه کاری رو همون لحظه اول که به ذهنت رسید انجام بدی،بردی.
اگه بیوفته برای فردا یا حتی ده دقیقه بعد،فکر نمی‌کنم دیگه حتی تاثیر اولیه‌ش رو هم داشته باشه