کاش میتونستم ابر باشم.
یکی از همین ابرهایی که توی آسمون با هر وزش باد تغییر شکل میدن و موقع طلوع آفتاب اطراف خورشید رو احاطه میکنن.
و یا اینکه اون بادی بودم که باعث تغییر شکل ابرهاست.
میتونستم بین شاخه و برگهای درختها بپیچم،باعث حرکت پردهها بشم،برگهای رو زمین رو جا به جا کنم و بعد وقتی که آفتاب به نقطه اوج خودش رسیده و به ظهر رسیدیم،برم و یه گوشه استراحت کنم.
و یا حتی اون نور آفتابی باشم که از گوشههای پنجرهها به روی زمین،دیوار و چهرهها میتابه و باعث میشه قشنگتر از همیشه به نظر برسن،نورش رو تقدیم به برگهای درختها میکنه و باعث میشه سبزتر از هرزمان دیگهای به چشم بیان،به گلهای روی زمین میتابه و رنگشون رو خاصتر و زیباتر جلوه میده.
کاش میتونستم طلوع باشم.
اینی که میبینم و متوجه میشم هنوز هم بعد از همهی سختیها و مشکلاتی که داشتن،سرپا موندن،تلاش میکنن و ناامید نشدن باعث میشه قلبم از شادی پر بشه و هیچچیز نتونه ناراحتم بکنه.
اگه به تصمیماتی که شبها میگیرم عمل کرده بودم،بدون شک الان یکی از موفقترین آدمهای این شهر بودم.
هرشب انگیزه اینو دارم که پیاده به یه قاره دیگه سفر کنم،صبح که میشه تا سر کوچه هم نمیتونم برم