اینی که میبینم و متوجه میشم هنوز هم بعد از همهی سختیها و مشکلاتی که داشتن،سرپا موندن،تلاش میکنن و ناامید نشدن باعث میشه قلبم از شادی پر بشه و هیچچیز نتونه ناراحتم بکنه.
از پایانها خوشم نمیاد.
انگاری با تموم شدن هردورهای از زندگیم برای همیشه یه بخشی از خودم رو توی اون لحظه و مکان جا میذارم،شاید برای اینه که نمیتونم از گذشته بگذرم و فراموشش کنم،هروقتی که حس مشابهای با اون لحظات رو حس میکنم،هروقتی که تاریکیم میاد سراغم،برمیگردم به اون دوره و تک به تک دقایقش رو دوباره توی ذهنم تجربه میکنم.
عصری که داشتم زیست میخوندم،یه سوالی برام پیش اومد که وقتی بدن من داره هر ثانیه همهی این کارهارو انجام میده،چرا من راجب هیچکدومش اطلاعات ندارم و باید خودم بخونم که یادش بگیرم؟
اول اینکه انگاری اگه مغز ما تمام اون اطلاعات و جزئیات کارکرد های اجزای بدنمون رو به صورت پیش فرض و از موقع به دنیا اومدن توی خودش داشت،خیلی اندازه و حجم بزرگی میگرفت،بهطوری که ما یه سر غول پیکری داشتیم که با وجود اون اصلا نمیتونستیم به دنیا بیایم برای همین مغز برای ما یه صفحه خالی و سفیده که خودمون با تجربیاتمون میتونیم بسازیمش و فقط بخشی که مربوط به عمل های ناخوداگاهه توی مغز وجود داره و این عمل های ناخوداگاه هم از طریق دی ان ای وارد بدن میشن،دی ان ای ها به صورت پیشفرض روشون ثبت شده (کدگذاری شده) که هر یکی از اجزای بدن چهجوری کار میکنن.
و اینکه الان مغزما ۲۰ درصد انرژی کل بدن رو استفاده میکنه با اینکه فقط ۲ درصد از وزن بدن رو تشکیل میده،حالا اگه قرار بود همچین مغز بزرگی داشته باشیم که میلیون ها تا سلول رو پردازش میکنه قطعا باید بیست چهارساعته غذا میخوردیم که فقط انرژی جمع کنیم مغز از کار نیوفته