•.¸♡ عاشق دشمنم شدم ♡¸.•
اینقدر از بدی ادما نگذرید!
که بعدش فکر کنن حق با اونا بوده!
چشم باز میکنی و میبینی، هم بدی دیدی، هم بده شدی.
پارت ۱۰ | اعتراف نصفه
آراد: رها؟
رها: رها خانوم هستم،بله؟
اراد: ام ،ببخشید رها خانوم.
آراد: اگه یه روز بفهمی که من...
ناگهان تلفنش زنگ خورد.
آراد با ناراحتی تماس را جواب داد.
رها منتظر ماند، اما او دیگر چیزی نگفت.
رها زیر لب پیش خودش گفت:
«اگه بفهمم چی؟»
خیلی مشتاق بود تا بفهمد اما چیزی نگفت
پارت ۱۱ | دوست قدیمی
دختری به نام نازنین وارد شرکت شد.
مستقیم به سمت آراد رفت و او را بغل کرد.
نازنین: دلم برات تنگ شده بود!
آراد: خوش اومدی.
رها از دور نگاهشان میکرد.
نمیدانست چرا احساس بدی دارد.البته بهش حسودی کرده بود.
اراد: چرا رنگت پرید؟
رها: نپریده!
اراد: آهان، پس چرا داری کاغذ رو مچاله میکنی؟
رها تازه متوجه شد برگه را مچاله کرده است.
و با خجالت از اتاق بیرون رفت.
پارت ۱۲ | اولین قهر
رها تمام روز با آراد سرد برخورد کرد.
آراد: مشکلت چیه؟
رها: هیچ مشکلی ندارم.
آراد: پس چرا جوابمو نمیدی؟
رها: شاید چون وظیفهم فقط کار کردنه!
آراد با تعجب نگاهش کرد.
نمیفهمید چرا رفتار رها تغییر کرده است.
رها گفت مگر غیر اینه تو فقط رئیسمی و من یک همکار همین.
اراد:نمیداند چرا ولی از اینکه لقب رئیس برای او و همکار برای خودش گذاشت ناراحت شد،و پیش خودش گفت که شاید او به اراد حس ندارد
امیدوارم تو زندگیت هیچوقت گیر پارتنر بی ذوق، دوست حسود، همکار بد ذات و انسان تازه به دوران رسیده نیوفتی.