پارت ۳۵ | آشتی
رها باشرمنده وارد شرکت شد .
اراد سمتش امد و دستش را گرفت و سمت اتاق خود برد و در و قفل کرد👇
(قضاوت نکنید😂)
رها: ببخشید که زود قضاوت کردم.
آراد: منم باید زودتر توضیح میدادم.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد آراد دستش را به حالت بغل باز کرد
رها لبخند زد و جلو رفت.
آراد او را در آغوش گرفت.
رها آرام گفت:
«دلم برات تنگ شده بود.»
آراد: من بیشتر.
پارت ۳۷ | پیشنهاد عجیب
آراد تصمیم گرفت رابطهشان را جدیتر کند.
آراد: رها، دوست دارم با خانوادهات آشنا بشم.
رها: یعنی چی؟
آراد: یعنی نمیخوام رابطهمون مخفی بمونه.
رها لبخند زد، اما کمی نگران بود.
چون پدرش مرد سختگیری بود.
پارت ۳۸ | ملاقات خانوادگی
اراد شماره خانه را از رها گرفت و به مادرش داد و زمان خواستگاری را تعیین کردند.
آراد با خانواده به همراه دستهگل و شیرینی وارد خانه رها شد.
پدر رها با دقت نگاهش کرد.
و با خوش اومد گویی نشستند
پدر: قصدت از این رابطه چیه؟
آراد: دوستش دارم و میخوام آیندهم رو باهاش بسازم.
رها از شنیدن این حرف قلبش گرم شد.
پدرش هنوز قانع نشده بود، اما قول داد بیشتر فکر کند.
و رها تو دلش خیلی ترس و نگرانی افتاد چون پدرش مرد خیلی سخت گیری بود.
نفور « rman , kade »
«ــــ:ــــ»
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها
هنوز نفهمیده ام
دریا که میروم چرا
یاد تو می افتم!
همسایه ۵۰ تا فور پاکیدم،بسته دیگه خسته نشدی؟ریزش داشتم بفهم±
بدون شوخی یک فور دیگه =۵۰گیف داخل چنلت.
#پیویغرنزنچرامننکردممننبودمعزلمیکنم!
#فورنی