پارت ۱۶ | پیام نیمهشب
ساعت دوازده شب، گوشی رها روشن شد.
آراد: بیداری؟
رها: بله. اتفاقی افتاده؟
آراد: نه. فقط خواستم مطمئن شم رسیدی خونه.
رها: از عصر رسیده بودم!
آراد: میدونم.
رها: پس چرا الان پرسیدین؟
آراد: چون تازه جرئت کردم پیام بدم.
رها با دیدن پیام آخر لبخند زد.
اراد میدانست که از جرعت نبوده از دلتنگی بوده
اراد سر درگم بود چون نمیدانست که حرف دلش را کی به رها بزند میگفت شاید اگر بهش بگم.
ناراحت شه بره یا هرچیزی.
این روزا اراد خیلی تو خودش بود
پارت ۱۷ | یک لبخند
صبح، رها با لبخند وارد شرکت شد.
آراد به محض دیدنش گفت:
«امروز خوشحال به نظر میای!»
رها: عام ، به شما ربطی نداره.
آراد: پس به کی ربط داره؟
رها: به خودم!
نکنه فکر کردی کیم هستی؟
آراد خندید.
و با خنده گفت هیچی
رها برای اولین بار خنده او را دید.
و حس اینکه اراد خیلی داره همه چی رها رو به خودش ربط میده،عشقش بیشتر شد.
پارت ۱۸ | خبر بد
پدر رها تماس گرفت.
پدر: رها، باید درباره ازدواجت حرف بزنیم.
رها: بابا، من هنوز آماده نیستم.
یعنی چی مگه عشق دست ادمه؟
پدر:بیا خونه راجبش صحبت میکنیم
رها:بابا من نمیخوام ، ازدواج زوری نی که
پدر: بهت گفتم بیا خونه پدرـــــــsــــــــگ.راستش، خواستگار خوبی داری.
رها با نگرانی گوشی را قطع کرد.
آراد که صدایش را شنیده بود، پرسید:
«چیزی شده؟»
رها گفت:
«فکر کنم قراره زندگیم عوض بشه.»
اراد:منظورت چیه رها،ام چیزه رها خانوم....
رها:عاااا بابام میخواد به زور شوهرم بده
باحرف رها اراد عشقش را باخت.