هدایت شده از -بورا
لعنت بهش سمم بود🤣🤣🤣
اون آرنج کوفتیشو کرد تو حلق من مرتیکهه🤣🤣
تا آخرم هر جا میرفتیم جلومون سبز میشددد
هدایت شده از -بورا
هی راه به راه از این تبلیغای کانون و قلمچی و چرتوپرت جلومون سبز میشد... ماعم گفتیم بیا بگیم هنرستانیم. اینو بگیم خودشون ول میکنن میرن... نفر بعدیای که اومد اینا گفتن هنرستانیم و مرتیکه اینجوری بود که خبب برااا هنرستاانمم آزموون دااااریممم... حالا ما اون وسط از شانس نابودمون داشتیم ریییسههه میرفتیم. در همون حین یه مرتیکهای دااد زد که بچهههااا راییتللل نمیخواایدد؟ ماعم داد زدیم که نهه مررسیی... بعد یارو اینجوری بود که چرااا؟؟ رایتللل به انرژیتوون میخورههههاااا 🤣🤣🤣🤣
هدایت شده از -بورا
وای این مردک🤣🤣🤣🤣
یعنیی سیسس... سیسِ خااالصصصص.... یعنی نشسته بود تو غرفه پا رو پا انداخته بود و کتابو با سیس گرفته بود جلوش و کلا نگاهش زیر چشمی به اینور اونور بود🤣🤣
کتاب رویای نیمه شب رو ساعت 6 عصر شروع کردم و الان تمومش کردم و میتونمممم بگمممم خیلییییی قشنگگگگ بوددددد
مخصوصا جاهاییش که در مورد امام زمان بود انقدر قشنگ بوووودددد که حدددد ندارههههه نینزتینببنبددبنینببتبتزنزپدزاینتز🥲🥲🥲🥲🥲🥲
هاشم یه جوری ریحانه رو دوست داشت بهش اهمیت میداد که اگه بعضی از آدما اینطوری بودن مطمئنی دنیا جای بهتری میشد