معمولاً زود متوجه میشی، ولی چون نمیخوای باور کنی، سعی میکنی نادیده بگیری و ادامه بدی.
جواب هیچکس را ندهم، درها را بکوبم، پنجرهها را ببندم، پردهها را بکشم، سیم تلفن را از جا بکنم، گوشیام را توی پارچ آب بیندازم، برقها را خاموش کنم و سالها بخوابم.
خطِفاصلهی ِسبز؛:
مجروح بودم و پارهٔ مهمی از وجودم ویران شده بود؛ این حقیقتِ من بود، یکی از حقایق زندگیام، اما بهرغم تمام این حقایق، میتوانستم فردی دیگر باشم، میتوانستم احساسی دیگر داشته باشم، و تا وقتی واژههایی، تصویرهایی، داستانهایی برای بیان این موضوع داشتم درمانده و تباه نمیشدم.
برای بیان حالت روحیام نمیتوانستم واژهها را راحت پیدا کنم، اما گهگاه میتوانستم بنویسم؛ واژهها، مثل انفجاری در تاریکی، یکدفعه به ذهنم هجوم میآوردند و موقتاً به من ثابت میشد هنوز دنیایی هست؛ دنیایی شایسته و باشکوه. میتوانستم شعلهٔ خودم باشم و به کمکش دوروبرم را ببینم. اما بعد، دوباره همهجا تاریک میشد.