تو باز خواهی گشت. مهربان تر از همیشه؛ در شبی از تاریخ که این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت...
خدایا شکرت تو مسابقه آشنا،زبان آشنا،خیابون آشنا،اتوبوس آشنا،قبرستون آشنا،کتابفروشی آشنا،کتابخونه آشنا همش آشنا آشنا آشنا آشنا .🤡🫂🫂🫂🫂🫂🫂
شب، ایستگاه آخر
هوا نبود؛ سرما بود که چون تیغی نامرئی در هوا معلق بود و تا مغز استخوان رسوخ میکرد. برف، این دانههای سفید بیرحم، بیوقفه میباریدند؛ نه آن برف شاعرانهی کارت پستالها، بلکه رقصی جنونآمیز و بیهدف در ظلمت، گویی آسمان تفالههای بیارزشش را بر سر زمینی میریخت که مدتها بود لیاقت چیز بهتری را نداشت. ایستگاه راهآهن، این بنای زمخت و بیروح، چون لاشهی هیولایی خفته در سفیدی گم شده بود. نور زرد و مریض چراغها، هالهای وهمآلود دور خود میساخت و سایههای کشدار و لرزانی بر ریلهای راه آهن میانداخت؛ ریلهایی که چون دو خط موازی ابدی، به هیچکجا ختم میشدند، یا شاید به همهجا... چه فرقی میکرد؟
من بودم و سکوت سنگین ایستگاه که تنها با زوزهی باد و صدای یکنواخت باریدن برف شکسته میشد. انتظار میکشیدم. انتظار قطار. این هیولای آهنی که قرار بود بیاید و مرا از این برزخ موقت به برزخی دیگر ببرد. همیشه در حال رفتن، همیشه در حال گریختن... اما از چه؟ از خودم؟ یا از این جماعت بیریشه و بیمقدار که چون کرمهایی در لجن روزمرگی میلولند و نامش را زندگی گذاشتهاند؟
سیگار دیگری روشن کردم. سومین یا چهارمین؟ نمیدانم. شمارش در این بیزمانی مضحک بود. شعلهی کوچک کبریت لرزید و برای لحظهای چهرهام را از تاریکی بیرون کشید؛ چهرهای که هیچکس نمیشناخت، اما کلماتش را... آه، کلماتش را خوب میبلعیدند. میخواندند، تحسین میکردند، گاه حتی میپرستیدند، بیآنکه بدانند این کلمات از کدام روح زخمی و ذهن تبدار تراوش کرده است. بگذار ندانند. شناختن خالق، اثر را لوث میکند. بگذار در همان جهل مقدسشان باقی بمانند و فکر کنند اینها الهامات آسمانیست، نه استفراغ روحی معذب در نیمهشبی سرد کنار ریلهای آهن.
آدمها... موجودات عجیبی هستند. تشنهی معنا در جهانی خالی از معنا. به دنبال جاودانگی در جسمی محکوم به فنا. برایشان مینویسم، نه از سر لطف، که از سر نفرتی عمیق. مینویسم تا شاید تلنگری بخورند، تا شاید لحظهای از خواب خرگوشیشان بپرند و به پوچی عریان هستیشان خیره شوند. اما نمیشوند. آنها فقط کلمات زیبا را دوست دارند، حتی اگر آن کلمات خنجری زهرآلود در لفافهی حریر باشد. لیاقتشان همین است؛ بلعیدن زهر با لبخندی ابلهانه.
دود سیگار را بیرون دادم. حلقهای خاکستری که در هوای یخی چرخید و محو شد. مثل تمام افکارم، مثل تمام کلماتم، مثل خودم. قطار با غرشی دور و نزدیک، حضورش را اعلام کرد. نور چراغش چون چشم شیطانی در انتهای تاریکی درخشید و برفها را به رقص واداشت. وقت رفتن بود. به کجا؟ اهمیتی نداشت. سفر مهم بود؛ این فرار بیپایان.
آخرین پک را به سیگار زدم و تهماندهی سرخ و داغش را زیر پوتین له کردم. بوی تند توتون سوخته با بوی سرد برف در هم آمیخت. همیشه همین بود؛ ردپایی محو از آنچه بودم، آنچه میکشیدم. شاید روزی، کسی، از لابهلای کلماتم، از این طعم تلخ و آشنا، بفهمد خالق این ظلمت مکتوب، کسی نبود جز مردی که در ایستگاهی متروک، زیر بارش بیامان برف، «مارلبرو»ی قرمز دود میکرد...
پشت جعبه آنابل در موزه نوشته شده: آنابل ترسناک نبود، اون نفرین شده هم نبود، اون فقط تنها بود، و تنها بودن تاریك بودن رو بهش هدیه داد، چشمانش تسخیر و تاریک شد، اون رام و زیبا شده Devil بین مردم شد.
هدایت شده از "Sweater weather"
این زندگی فقط با دو چیز قشنگه
مهربونی، احترام
مهربونی، احترام
و مهربونی و احترام