«شاید ما احساس خالی بودن می کنیم زیرا در هر چیزی که قبلاً دوست داشتیم، تکه هایی از خودمان را جا گذاشتیم.»
او تلاش میکرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، با دوستانش وقت میگذراند، کتاب میخواند، سفر میرفت، اما هرچقدر که تقلا میکرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد. انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز پر نمیشد.
در آخر آنچه در درون آدم میماند
بسیار بیشتر از چیزیست که با کلمات بیرون می آید
فئودور داستایوفسکی.
خراب شد تصویرش،
حتی اگر خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش،
برف و پاکی برای تشبیهش،
محمد و عیسی برای تضمینش،
یا که شیطان برای تقصیرش،
تمام شد؛
خراب شد تصویرش...