eitaa logo
اتاق‌آسوکا"
107 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
به اتاقم خوش اومدین' اینجا میشینم و کلی حرف میزنیم؛ لطفا مواظب باشین گم نشین! https://eitaa.com/ArmoredAllMight
مشاهده در ایتا
دانلود
❌❌پیشی‌ها و همپنجه‌های پــــیـــشـــیــــتــــراپـــــی❌❌ ❌توجه کنید❌ پیامای پیشیتراپی همه از دم پاک شدن؛😭 فقط بعضی فور ها موندن که از چنلای دیگه بودن؛😭 یسری پیامای خودم موندن؛ فیلمام و... 😭🙂 پین چنل همه پاک شدن😭 تقریبا چنل پاکسازی شده؛ از کسایی که پستای چنل رو سیو دارن، از همه پیشیتراپی میخوام که اگه میوقاله ای/پستی/پینی/... سیو دارن لطفا بیان بدن. @ad_sepi @aquaaa همسایه ها یبار دیگه اسم چنل و لینکتون رو بفرستید؛ دسترسی هاتون فعلا بستس تا این وضع معلوم شه بچه‌ها. همتون کمک کنید لطفا
اتاق‌آسوکا"
_
چرا ادامش نیست-
وای اصن انیمیشنای جدیدی که تو پویا و نهال پخش میشه به قبلیا نمیرسه
خصوصا لالاییا
ببین اصلا لالایی فقط ماه و پرتقال
انیمیشن فقط پهلوانان
وینسنت در را باز کرد و قدم به بیرون زندان گذاشت.زندانی با در های بسته که گربه نیاید،با پنجره های بسته که سرما نیاید،با پرده های کشیده شده که همسایه ی فضول خیالی نتواند درون دیواره های آن را ببیند،با صدای خفه شده که همسایه ها را آزار ندهد،با درز های گرفته شده که سوسک نیاید،با آب های تصفیه شده که بیمار نشوند،با هوا ی کهنه که بیمار نشوند و با شادی فرو خورده که وانگهی بلایی بر سرشان نیاید.در هر به ظاهر شهر،ده ها،صد ها،هزاران هزار از این بلوک های زندان وجود دارد.روی هم می چینندشان،کنار هم،در موازات هم.زندگی در آنها جریان ندارد،تنها پول و مادیات و اهدافی فرعی که در ذهنشان اصلی نمایان می شود.تنها آلودگی و ترس در پوستین پیشرفت.از ترس فساد میوه ها آنها را دور می اندازند،از ترس فساد معده شان غذا ی دو روزه را در کیسه ای از کثافت می ریزند،گمان می کنند خود زر خام اند که با خراشی ارزش کم می کنند.از زباله ها،دزد ها،بدگمان ها و ترس های خیالی شان هراس دارند و از حیواناتی بی آزار برای خود اهریمنی پلید می سازند.اهدافشان زودگذر و پوچ است،این اهالیِ شهر.از مشتی زباله که خود ساخته اند می ترسند.هراس دارند اس یک مشت آشغال.یک مشت زباله،ر حالی که خود چیزی نیستند جز یک مشت گمراه و بزدل. "ویل؟" سرم را بلند کردم و نگاهی به وینسنت انداختم.به قدری حواسم به تماشا ی برف بود که او را فراموش کرده بودم.او هنوز بیرون از در منتظر من ایستاده بود و من از قدم بعدی ام هراس داشتم،همانطور که گفته بودم،آدم های شهری یک مشت گمراه و بزدل اند،شاید من گمراه نباشم،اما هنوز هم با ترس های ساختگی ای که در طی این سال ها،این آدم شهری ها در کله فرو کرده اند سر و کله می زنم.با آنها بزرگ و تربیت شدم و گر به خود نیامده بودم،یکی از آنها می شدم.یکی از آن آدم زباله ای ها. چکمه ی دوم را هم به پا کردم و از روی نیمکت بلند شدم.چند قدم بعدی را برداشتم،ولی به گوشه چارچوب در که رسیدم خشکم زد،هنوز هم با برف کنار نمی آمدم و هنوز آن وزوز های آزار دهنده را در پس ذهنم می شنیدم. آخرین باری که پا در برف نهاده بودم،آخرین باری که آن را لمس کردم،آخرین باری که در میان برف برای خود فرشته ای فرضی ساختم؛کی بود؟خدایا آخرین بار کی این نعمت را لمس کردم؟یادم نمی آید.خدایا حسش چطور بود؟باز هم یادم نمی آید.ولی خوب به یاد دارم که پس از آن چه شد.هنوز هم صدای داد و فریاد پس ذهنم را می شنیدم.نباید بی اجازه بیرون بروم،نه،نه. وینسنت متوجه تردید و ترس توی چشمانم شد.آن قدر که توی آن سرما معطل شده بود که گونه ها و بینی اش از سرما به رنگ سرخ می زدند.نفس که می کشید،باز دم های منظم و آرامی به شکل بخاری سفید لحظه ای رو صورتش را می گرفتند سپس ناپدید می شدند،انگار که جادو باشند و به یاد بیاورد که در این سرزمین ماشینی،سالهاست که این آدمیزاد ها جادو را کشته اند. "چیزی شده؟" به او نگاهی انداختم،و سپس به برف زیر پایش.نمی توانستم،من اجازه نداشتم که هنگام سرما و گرما ی شدید بیرون بروم،اجازه نداشتم که بی اجازه بیرون باشم،اجازه نداشتم که نعمت های پروردگار را لمس کنم.اجازه نداشتم...اجازه نداشتم که زندگی را درک کنم. هنوز از چارچوب در رد نشده بودم،ولی خون در رگ هایم منجمد شده بود،می ترسیدم.حتی زمانی که سالیوان را مجازات کردم یا به رایان شلیک کردم،یا حتی زمان هایی که رایان معامله را به شکل افتضاحی پیش می برد-به حدی که یقین داشتم شرکت رقیب ما را خواهد کشت-زمانی هایی که حتم داشتم به زودی خواهم مرد؛هرگز چنین احساسی را نداشتم.زمانی که در مرز بین مرگ و زندگی گیر می افتادم،اینگونه نمی ترسیدم،نه،نه.همیشه مانند بندبازی با تجربه از آن رد می شدم.ولی حالا...حس خیلی ناخوشایند را در تمام سلول های بدنم احساس می کردم.خدایا،خدایا،کی آن را احساس کرده بودم؟پیش تر ها احساس کرده بودم.آره،به یاد دارم.خیلی خوب به یاد دارم.آن زمان که بی اجازه از خانه بیرون زدم،آن زمان که با وجود این که من سالم بودم،سوزان به خاطر خطر های احتمالی و خیالی اش سر من داد کشید.زمانی که توبیخ شدم،آن زمان که من را تحقیر کرد.من تنها یک کودک بودم،یک کودک هشت ساله چه از توهمات و ترس های خیالی آنان می فهمد؟نباید سر من داد می کشید،مشکل من نبود که او از همه چیز می ترسید.چرا بیرون رفتی؟ممکن بود بمیری!چرا رفتی زیر بارون؟ممکن بود مریض بشی!چرا برف بازی کردی؟ممکن بود آنفولانزا بگیری!چرا رفتی توی باغچه!ممکن بود انگل بگیری!چرا و چرا و چرا،و همه با جواب های از پیش تعیین شده که همه ی آنها ممکن بودن مرگ و ضرر من را در همه آنها تأیید می کردند.کاش اهمیت نمی دادند،کاش در برابر آسیب های جسمانی ام مسئول نبودند که اینگونه آسیب های روحی نزنند،کاش می مردم و اینگونه با محرومیت از زندگی زنده نمی ماندم. با ان و من گفتم:"برف خیلی سرده.می ترسم مریض بشیم."
در راه به اطراف نگاه می کردم.مردم همه در خانه هایشان جمع شده بودند و کمتر کسی بود که مانند ما بیرون باشد.به تزئینات کریسمس نگاه می کردم که چه قدر کذایی بودند.جای اینکه حال و هوای شادی و طراوت کریسمس را احساس کنم،جای اینکه یک روح شاد را در میان این لشکر سرخورده ها ببینم،تنها بلوک های ساختمانی را می دیدم.یکی پس از دیگری.همه شان غمگین بودند.والدین کودکان را بابت شیرینی و پرخوری و زدن حرفی که نباید در جمع میهمانان را تنبیه و اشک آن چند ساله های کوچک را در می آوردند که از درون پنجره هایشان صدای گریه شان می آمد.شاید هم اصلا صدای گریه ی کودکی در کار نبود،شاید من تنها کسی بودم که از خاطرات کریسمسم،گریه هایم را به یاد دارم.شاید تنها خانه ی ما بود که دم کریسمس همیشه شهر غمگین تر و اندوهگین تر از همیشه بود.بی هیچ زندگی و روحی،تنها پوچی و خلاء.از آن شهر قدیم که دیگر چیزی نمانده بود. آه،شهر.عجب واژه ی غریبی.اصلا به کجا می گویند شهر؟جایی که جمعیت زیادی در آن زنده می مانند؟جایی که در آن،در و پنجره ها را می گیرند و پرده ها را می کشند به امید بیشتر زنده ماندن و بیمار نشدن،به امید همسایه ی بدگمان خیالی،به امید دزدی توهمی،به امید اینکه گربه ای از یک متری بلوک های گل گرفته شان رد شود و آنها برای بیمار نشدن و مبتلا نشدن به مرض گربه،جشن شادی بر پا کنند؟
ولی،ده ها برابر بیشتر از اندازه ای که از روح سوزان پس ذهنم می ترسیدم،ده ها برابر،ده ها برابر بیشتر به وینسنت اعتماد داشتم.سوزان نیتش به ظاهر خیر بود و ضررش بی شمار،ولی وینسنت چه؟کی ضرر زد که من به یاد ندارم؟کی با نیت خیر مرا آزار داد؟آن بنده ی خدا،جز درمان کردن زخم هایم،چه کاری کرد؟گفت که از اتاق آسایشگاه بیرون بروم،رفتم،گفت دستم را به سمت پروانه ها بکشم و بگذارم که آنها روی انگشتم بنشینند،کشیدم و گذاشتم،مردم؟نه.بیمار گشتم؟نه.برعکس،آن روح بیمارم را هم درمان کرد.همیشه راست می گفت،پس چرا این بار راست نباشد؟همیشه درست حدس می زد پس چرا این بار حدسش درست از آب درنیاید؟ از روی لج با صدای پس ذهنم،باشه ای گفتم؛در را پشت سرم بستم و با دست دیگرم دست وینسنت را گرفتم و فشردم.باز هم،او در سرما ی دست من می سوخت و من در گرما ی دست او جان می گرفتم.همان بار اول هم که دستش را گرفتم همین احساس را داشتم،به گمانم که ریشه ی این تضاد،به قدری محکم در خاک مانده که با سالها دوری هم هنوز بر جای مانده است.اشتباه می کردم،وینسنت تغییر نکرده،حتی یک ذره،فقط به نسخه ای بالغ تر از آنچه که من همیشه دوست داشتم تبدیل شده،و من هنوز هم این وینسنت را دوست دارم،و دوست خواهم داشت دقیقا به همان شکل که آن اوایل دوستش داشتم و بیشتر از آن. چند قدم جلو رفتم و روی برف پا گذاشتم،خب تا اینجا که بد نبود.چیزی خاصی جز سرما ی اطرافم و دست گرم وینسنت را احساس نمی کردم.وینسنت لبخندی از روی رضایت زد.متوجه شدم که روی چند یک کپه کوچک برف ریخته-به خاطر رنگ موهایش متوجه این موضوع نشده بودم.با دست آزادم برف را از روی سرش کنار زدم.برف سرد و مرطوب بود،مانند یک اسپری که تازه از توی فریزر بیرون آمده باشد یا مثل زمانی که دستم را کمی دور تر از رودخانه گرفته بودم که پر از آب سرد بود و زمانی که به سنگ ها برخورد می کرد قطرات کوچک و بزرگ آب را پراکنده می کرد و روی دست من می نشاند. همانطور که دستم را گرفته بود با انگشت شستش پشت دستم را نوازش می کرد،مثل اینکه در مدت زمانی که نبودم این عادت تازه اش شده بود. "دیدی،چیز بدی نداره." بی صدا در پاسخ به او سری تکان دادم.ولی هنوز هم نمی توانستم قطعی تصمیم بگیرم چون احتمالا وقتی با سر و روی خیس و سرد به خانه بر می گشتیم تازه مشخص می شد که حق با من-و صدای تو ی سرم- بوده است و ما باید در خانه می ماندیم و یا با اتوبوس می رفتیم،نه با پای پیاده. "حالا بیا بریم دنبال وِن" چیزی نگفتم.همانطور که می رفت،من هم گاها کنار او و یا پشت سرش به راه می افتادم و او را دنبال می کردم.پس از سالها،من بیش از هزاران واژه ی ناگفته در دلم دارم،او هم همینطور،ولی هیچکدام چیزی نمی گوییم،دریغ از یک نیم آوا یا یک اشاره.تنها در برف راه می رویم ،در سکوت و بی هیچ حرف اضافه ای. آسمان پر از ابر های بزرگ و پفی خاکستری بود که دیده انسان را از پرتو های مستقیم خورشید محروم کرده بودند.برف آرام آرام و دانه دانه می بارید و گه گاهی روی سر وینسنت انباشته می شد و من برف را از روی موهای نقره ای-در واقع سفید-رنگش می تکاندم و بی صدا به راه رفتن در کنار او ادامه می دادم.اجازه می دادم که دانه های برف بر روی کبودی های پشت دستم بنشینند تا کمی درد آن را تسکین دهند.سر دو کوچه بعدی،وینسنت لحظه ای برای بررسی کردن مسیر درست دستم را رها کرد و تلفن همراهش را برداشت و پس از آن،دیگر دستم را نگرفت.احساس می کردم با اینکه هنوز خیلی چیز ها مانند قبل باقی مانده ولی،ولی دل هایمان با هم غریبه بودند.آن وینسنتی که می شناختم تا من را می دید از کل جزئیات زندگی اش برایم می گفت،آن وینسنتی که می شناختم همیشه جای سکوت را با بحث های دلنشین پر می کرد،ولی حالا ساکت شده بود.حتی از شب سیاهی که سکوتش با صدای وزش باد و خش خش برگ های درختان می شکست هم ساکت تر بود.وینسنتی که من می شناختم حتی شبانه هم با من صحبت می کرد،اما حالا سکوت واژه هایش را بلعیده بود.