شیروانیِ قرمزِ او
~پیش از اینها نیز یکی دو بار تصور میکردم عاشق شدهام. اما عشق من به تو ، به هیچ چیز شبیه نیست: ت
نامه های شاملو به آیدا 💌:
~آیدای عزیز من
هر چه بیشتر میبینمت احتیاجم به دیدنت بیشتر میشود. دیروز چند لحظه ی کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب، تنها و بی هدف در خیابانهای تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم شاید اگر بیرون نمیرفتم میتوانستم دفعات بیشتری ببینمت ولی چون به ات گفتم که بروی بخوابی و قبول نکردی ناچار رنج ندیدن تو را به خودم هموار کردم و از خانه بیرون رفتم که بروی استراحت کنی فکر نمیکنی اگر مریض بشوی و بیفتی با این وضعی که داریم چه خواهد شد؟
در هر حال ساعات درازی در خیابانهای خلوت راه رفتم و همان طور که گفتم به تو فکر کردم. به شخصیت و خانمی و برازندگی ،تو به مهربانیت و به لبخنده هایت فکر کردم به حرفهایی که از تو شنیده ام و اگر چه خیلی زیاد
نبوده مرا این طور خوش بخت کرده اند فکر کردم به تو گفتم: «زیاد خیلی خیلی زیاد دوستت دارم. » جواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می خواهم بشنوم!»🤍
- هفتم خرداد ۱۳۴۱
#لیلی_و_مجنونِ_معاصر
شیروانیِ قرمزِ او
ز احوالات 1403/4/24
قربون صدقه های صبح مامان جونم>>
نذری یه طرف
پخش کردنش و دیدن لبخند ادما و قبول باشه گفتن هاشون یه طرف >>>
اون دوتا پسره با مزه و تشکر کردناشون
تمام :)
در مراسم تانگوی سال 1889:
لیوان های طلایی شامپاین روی دست خدمتکار ها خودنمایی میکرد، خنکی شامپاین باعث عرق کردن لیوان ها طلایی شده بود. شاهزاده برای بار چهارم لیوانی را برداشت و نوشید،
لباسش به شدت مجذوب کننده بود، و حریر سفیدش هم بی نقص دوخته شده بود:)
جلیقه ای که تنش بود هم هدیه تجار هندی بود!
چهارمین لیوانش را هم سر کشید و شروع کرد به رقصیدن با مهارت با شاهدوخت و دختران انجا، برایش مهم نبود با که میرقصد اخر مست بود...
شاهدوخت ها از شدت ذوق همرقصی با شاهزاده در پوست خود نمیگنجیدن:)
شاهزاده با مهارت شاهدوخت ها را میچرخاند و لبخند میزد! او مست بود...
شاهدوختی امد با لباسی بی نقص از حریر بنفش رنگ و جواهراتش هم از طلا و نقره، بی نقص بودن :).
موهاش هم به صورت زیبایی آرایش شده بود
او بی نقص بود!
شاهزاده او را رقص دعوت کرد! شاهدوخت در حالی که نوشیدنی اش را مینوشید، قبول نکرد و از کنار شاهدوخت رفت! اخر او محبوبش دیگری بود و میل به رقصیدن با شاهزاده را نداشت :)
شاهزاده به دنبال شاهدخت رفت :)
شاید در عالم مستی دلش را به شاهدوخت داده است :)
نویسنده:پرنیا طهماسبی
#سناریو_های_من:)