شیروانیِ قرمزِ او
ز احوالات 1403/4/24
قربون صدقه های صبح مامان جونم>>
نذری یه طرف
پخش کردنش و دیدن لبخند ادما و قبول باشه گفتن هاشون یه طرف >>>
اون دوتا پسره با مزه و تشکر کردناشون
تمام :)
در مراسم تانگوی سال 1889:
لیوان های طلایی شامپاین روی دست خدمتکار ها خودنمایی میکرد، خنکی شامپاین باعث عرق کردن لیوان ها طلایی شده بود. شاهزاده برای بار چهارم لیوانی را برداشت و نوشید،
لباسش به شدت مجذوب کننده بود، و حریر سفیدش هم بی نقص دوخته شده بود:)
جلیقه ای که تنش بود هم هدیه تجار هندی بود!
چهارمین لیوانش را هم سر کشید و شروع کرد به رقصیدن با مهارت با شاهدوخت و دختران انجا، برایش مهم نبود با که میرقصد اخر مست بود...
شاهدوخت ها از شدت ذوق همرقصی با شاهزاده در پوست خود نمیگنجیدن:)
شاهزاده با مهارت شاهدوخت ها را میچرخاند و لبخند میزد! او مست بود...
شاهدوختی امد با لباسی بی نقص از حریر بنفش رنگ و جواهراتش هم از طلا و نقره، بی نقص بودن :).
موهاش هم به صورت زیبایی آرایش شده بود
او بی نقص بود!
شاهزاده او را رقص دعوت کرد! شاهدوخت در حالی که نوشیدنی اش را مینوشید، قبول نکرد و از کنار شاهدوخت رفت! اخر او محبوبش دیگری بود و میل به رقصیدن با شاهزاده را نداشت :)
شاهزاده به دنبال شاهدخت رفت :)
شاید در عالم مستی دلش را به شاهدوخت داده است :)
نویسنده:پرنیا طهماسبی
#سناریو_های_من:)
یهو یاد روز اولی که محان رو زدم افتادم
22 فروردین :)
روز اول شد 50 نفر
ذوقمو یادم نمیره
و وقتی دوباره محان زده شد 31 تیر:)
روز اول شد 100 نفر :)
لبخند*
دوستون دارما!
خیلی زیاد:)
May 11
شیروانیِ قرمزِ او
شب است و هیچ تنها شب است شبتون بخیر:)
شب است و ماه هم امشب به یاد حضرت عباس اشک میریزد:)
شبتون بخیر 🌚💚