eitaa logo
شیروانیِ قرمزِ او
3هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
327 ویدیو
4 فایل
اینجا؟ یه حال خوب و لبخند سرخ! 🍒🥹 من پرنیام کارم داشتی : @parniama پاتوق دخترهای خفن و موفق ایتا همینجاست❤️‍🔥 تبلیغات؟ @tablighatghermez کانال دوم؟ @parnialife
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کافه شعرِ خیابانِ دلتَنگی
دُختَر حَرمَلِه دَر اوجِ حِسآدَت میگُفت، خوش بِه حآلِ رُقَیِه، چِه عَمویی دآرِه❤️:)
انقدر امروز سنگینه:) انقدر داخلش درد پنهان و معلومه دلم نمیاد هیچی جز مداحی... بذارم :)
دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد ای اهلِ حرم میر و علمدار نیامد... - حسین علاءالدین
شیروانیِ قرمزِ او
+من؟ عوض شدم؟ منو یادته؟ نصفم تو بودی و نصف دیگه خودم بودم :) من الان رسیدم به جایی که شدم یه جسم
من ‌همیشه میتونستم چیزای مختلفی باشم:) مثلا میتونستم یه قاتل زنجیره ای باشم که بعد ازکشتن ادما با دستاش، قلب کسایی که کشته رو درمیاره و با چاقو قلبشونو تیکه تیکه میکنه و خون هایی که رو صورتش ریخته رو پاک میکنه یا میتونستم اون قاتلِ باشم که بعد از کشتن معشوقش و تیکه تیکه کردن قلب معشوقش،به یه قاتل دیگه پول داد که اونو بکشه و قلبشو تیکه تیکه کنه! تا شاید یادش بره قتل هایی که کرده رو و مهم تر از همه یادش بره چطوری معشوقش به او خیانت کرده :) اما... نه نمیخوام نویسنده باشم! من از نویسنده ها میترسم! نویسنده ها فرق یه نگاه معمولی و یه نگاه پر از عشق رو میفهمن اونا میدونن چشم ها دروغ نمیگن:) نویسنده ها همیشه میفهمن! اونا میتونن یه جنگل رو کویر میکنن و یه بیابون رو بهشت کنن اونا میتونن بی رحم باشن تورو داخل داستان هاشون تیکه تیکه کنن و برات تا اخر عمر عزا داری کنن یا میتونن در حالی که زیر خاک رفتی، کنار خودشون بنویسنت! اونا همیشه ترسناک و خطر ناکن! میتونن یه عاشق رو به معشوق نرسونن و کاری کنن، یه عاشق دق کنه اونا میتونن دو نفر رو از هم دور کنن یا میتونن دو نفر رو که هیچ ربطی ندارن، به هم ربط بدن من از نویسنده ها میترسم اونا همیشه میدونن ته داستان چی میشه! اونا همیشه میدونن باید چی رو روی کاغذ بیارن:) اونا میدونن چطوری با یه اشک دنیا رو سیاه کنن و بلدن با یه خنده دنیا رو قشنگ کنن نویسنده ها همیشه ترسناکن! اونا میتونن با خودشون دعوا کنن و خودشون رو به قتل برسونن.. میتونن ادمارو بکشن و زنده کنن:) نویسنده ها ترسناکن، من از نویسنده ها میترسم :) نویسنده؟ پرنیا طهماسبی
شیروانیِ قرمزِ او
ز احوالات 1403/4/25 دیشب تا 2:30 صبح با خاله هام خندیدیم و اما شب خوب نشد بخوابم! وصبح؟کلی کار داشتیم برای فردا :) جوری که ظرف های چینی گلدار نذری هامون قشنگن:) امروز اشفته بودم و دگرگون البته خوبی های قشنگی هم داشت :))) لبخند :) اون تسبیح و انگشتر رو جوری دوست دارم که:) اخه کادوی وصله ی وجوده:)))) روز مبهمی بود اما
محان یه جوری امروز حال و هوای مذهبی طور گرفته که جالبه :) زیباست
ایلیا سینه میزنه من از پشت سرش قربون صدقه اش میرم:)