شیروانیِ قرمزِ او
و من دیوانگی را میپرستم شاید معنی درست جنون را ندانم شاید معنی درست و حسابی دیوانگی را هم ندانم و
نگاهش میکنم و به چشمانش خیره میشم؟
چرا دوباره تنها نشستی یه گوشه؟ مگه کلی تلاش نکردی که حالت خوب باشه؟ مگه کلی از داشتن دوستات تو زندگیت خوشحال نبودی، دور سرت بگردم؟ دور مروارید های چشات چرخ بزنم
مگه نگفتم به ادما الکی ارزش نده؟ نگفتم برای هر ادمی تو قلبت خونه درست نکن؟
مگه قول ندادی که گوش کنی؟
+ چرا قول دادم!
_پس چرا عزیز کردی این جماعت رو؟ خوشت میاد؟ اونا مگه میدونن تو چقدر نازی؟ چقدر دلت میخواد یکی نازتو بکشه؟
+نه فقط میان اذیتم میکنن و میرن:)
_تو مگه منو نداری؟ مگه قرار شد، وقتی حالت خوب نبود بیای تو بغل خودم گریه کنی؟ مگه قرار نبود به کسی نگی حالت بده؟ مگه قرار نبود کسی رو الکی عزیز نکنی :)؟
+قرار بود:)
به چشمان بغضی اش خیره میشم!
حالا بیا بغل خودم بذار موهاتو نوازش کنم:)
دورت بگردم من، از تو بغلم تکون نخور :)
حالا برام واقعا لبخند بزن:)
بدو میخوام صدای خنده هات منو به خنده بندازه:)
نامه ای برای دختر کوچولوی قلبم:)
#بایگانی_های_قلبم
نویسنده؟ پرنیا طهماسبی
شیروانیِ قرمزِ او
شب است و دوباره در دنیایی دگر به سر میبرم:) شبتون اکنده از حس زندگی 💚🌚
شب است و چه کسی از حال دیگری خبر دارد؟ :)
شبتون با ارامش💚🌚
شیروانیِ قرمزِ او
صبح است و این بار ابر ها به دور چه می چرخیدن؟ صبحتون بخیر 💚🌿
صبح است و این بار زوزه ی باد به تو صبح بخیر میگه :)
صبحتون بخیر 💚🌿