eitaa logo
گاه عاشقے
114 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.7هزار ویدیو
6 فایل
﷽ سلام خیلی خوش اومدید ✨🌱 @gahe_ashegi خوشحال میشم پیشنهاد ، انتقاد و نظراتتون رو با ما مطرح کنید . @takladani
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت پنجاه و پنجم بسم الله الرحمن الرحیم بنام خدا یی که حیات و مماتمان بدست اوست خاطرات اسارت آزاده ی عزیز آقای حاج حسین اسکندری ... و هشام مترجم کنار خود را به او معرفی کرده و با اشاره فاخر او را به کنار تریبون هدایت کرد ، سرهنگ فاخر ابتدا با لحنی تحقیرآمیز از مترجم پرسید که : تو ایرانی هستی ؟! مترجم پاسخ مثبت داد ، فاخر دوباره پرسید که از کجای ایران و وقتی مترجم گفت خوزستان با اشاره فاخر ، ملازم کریم چند ضربه سنگین کابل بر پیکر مترجم نواخت و به گفت : عربستان!! ما در ایران خوزستان نداریم از این به بعد باید بگویی عربستان !! و مترجم که از درد به خود میپیچید گفت : نعم سیدی انا من اهالی محافظة عربستان ( بله آقای من ، من از اهالی استان عربستان هستم) ، عقید فاخر خنده ای از روی فخر فروشی و تکبر کرده و گفت حالا درست شد!! بعد هم خنده کنان و با لحنی مغرورانه و تحقیر آمیز خطاب به اسرا سلام کرده و گفت : درسته که نیروهای مسلح قدرتمند ما شما را شکست دادند و به اسارت گرفتند اما شما میهمان ما هستید و ما با شما بر اساس اصول انسانی رفتار میکنیم!! بعد رو به مترجم گفت ترجمه کن و مترجم مو به مو ترجمه کرد ، حتی حس غرور و تکبر عقید فاخر و تحقیر هموطنان خود را!!! و فاخر ادامه داد که من از طرف رهبری عراق بزرگ به شما خوش آمد میگویم و وظیفه دارم با انتقال شما به هتل اسرای ایرانی در بغداد!! آسایش شما را فراهم کنم!! بعد رو به مترجم کرد و مترجم هم سخنانش را ترجمه کرد ، و فاخر ادامه داد که میزبانان شما در بغداد منتظر شما هستند و چند لحظه ی دیگر اتوبوسهای ارتش پیروز عراق برای انتقال شما می آیند و شما باید سریع ولی با آرامش سوار اتوبوسها شده و حرکت کنید ، پس از ترجمه ، سرهنگ رو به سرگرد هشام کرده و گفت تعداد اسرای هر اتوبوس را مشخص و ثبت کرده و آمار را به من بدهید و بعد از رسیدن به بغداد باید طبق همان آمار ، اسرا را تحویل بدهید. بعد هم از جایگاه پائین آمد و به سمت خودروی خود رفت چند قدم که از جایگاه فاصله گرفت سرگرد هشام دوباره خبردار داده و پس از انجام تشریفات نظامی ، سرهنگ سوار بر خودرو محوطه را ترک کرد ،... ادامه دارد...
400.7K
خاطرات آزادگی قسمت پنجاه وشش
قسمت پنجاه و ششم بسم الله الرحمن الرحیم بنام خدا یی که حیات و مماتمان بدست اوست خاطرات اسارت آزاده ی عزیز آقای حاج حسین اسکندری ... بلافاصله ستون اتوبوسهای وعده داده شده وارد ورزشگاه شدند ، اولین اتوبوس که آماده سوار کردن اسرا شد ، سه سرباز عراقی جلوی در آن ایستادند در دست یک سرباز کابل بود ، در دست دیگری قلم و کاغذ برای ثبت تعداد اسرا و در دست سرباز سوم یک قبضه کلاشنیکوف ، با اشاره ی رائد هشام ، داد و فریاد ملازم کریم ، سربازان و مترجمین ، اولین ردیف از اسرا بپاخاسته و به سمت اتوبوس روانه شدند ، بعضیها بصورت عادی راه میرفتند ، بعضیها لنگ لنگان و بسختی و بعضی دیگر نیز دست بر دوش یاران و با کمک آنان ، ستون اسرا که به درب اتوبوس میرسید شمارش با ضربات کابل انجام میشد هر اسیری پا بر رکاب اتوبوس میگذاشت که بالا برود سرباز کابل بدست او را به یک ضربه کابل میهمان کرده و میشمرد : واحد... اثنین... اثلاثه... اربعة و.... عدد که به چهل میرسید سرباز آمارگیر در کاغذ چیزی مینوشت و از سرباز کابل بدست و سرباز مسلح امضا میگرفت ، هر اتوبوسی که با سوار کردن چهل اسیر و یک سرباز مسلح ظرفیت خود را تکمیل میکرد جای خود را به اتوبوس بعدی داده و خود ورزشگاه را ترک میکرد ، هنوز اتوبوس سوم تکمیل نشده بود که از فاصله ای نه چندان نزدیک بانگ اذان ظهر شنیده شد ، نمیدانستم فرصت میکنم نمازم را بخوانم یا نه!! نگاه کم سو شده ی خود را به اطراف چرخاندم ، با احتساب صفوف اسرا و ظرفیت اتوبوسها بنظر میرسید من میبایست در اتوبوس پنجم یا ششم سوار شوم ، به خدا توکل کرده و با توجه به وضعیت دستها و صورتم در حد ممکن تیمم کردم ، خوشبختانه رو به قبله نشسته بودیم ، اذان محله که به پایان رسید نماز ظهرم را بدون اذان و اقامه شروع کرده و خدا را شکر به پایان رساندم ، برای برآورد باقیمانده ی فرصت خود نگاهی به اتوبوسها و صفوف اسرا کردم هنوز فرصت داشتم ، اسرای دیگری را هم دیدم که دل به خدا سپرده و مشغول نماز بودند ، دیدن سلامت روحی و روانی اسرا در آن وضعیت بغرنج جسمی و تقیدشان به نماز ، روح و نشاط تازه ای در من میدمید خدا را شکر کرده و نماز عصر را هم بدون هیچ مزاحمتی بجا آوردم.... ادامه دارد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
«و ما ادراک ما حسین خرازی» 🔹 شهیدی که به فرشته ها اجازه نداد، جانش را بگیرند ‼️ 🔹مگر خدا نفرموده که وقتی اَجَل کسی برسد، فرشته مرگ یک لحظه به او مهلت نمی‌دهد؟ 💠شهید آوینی درباره حاج حسین گفته بود: آن آستین خالی که با باد این سو و آن سو می‌شود، نشان مردانگیست. 🗓 8 اسفند، سالروز شهادت شهید حسین خرازی
بچگیا تموم ِترسمون‌این‌بود؛ که‌تو‌حرم‌گم‌شیم .. حالاهمین‌ترس‌،شده‌آرزو ..! اااااااای داد بی داد حسین ع❤️ جان ما را در حرمت گم کن 🙏
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اُشْهِدُاللهَ‌وَ‌اُشْهِدُ‌مَلائِكَتَهُ، وَاُشْهِدُكَ‌يامَوْلايَ... فَلَوْ‌تَطـاوَلَتِ‌الدُّهُورُ،وَتَمادَّتِ‌الاَْعْمارُ، لَمْ‌اَزْدَدْفيكَ‌اِلاّيَقيناً،وَلَكَ‌اِلاّحُبّاً... اے مولايم، خدا و فرشتگان و شما را گواه می‌گیرم... که اگر روزگارها طولاني گردد؛ و عمرها امتداد يابد؛ درباره‌ے شما، جز يقين، و نسبت به شما جز محبت، بر من افزوده نشود... فرازےازدعاےاستغاثه‌به امام‌زمان‌عجل‌الله‌تعالي‌فرجه
💐جشن بزرگ جوانان مهدوی💐 زمان : ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۱ ساعت ۱۶:۰۰ مکان : ضلع شرقی حرم حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام # هفته_جوان ✋️🥰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
درمانی الویت زندگی خود را رضایت پروردگار قرار دهید آنوقت نه از کلامی میرنجید ،نه از ستایشی بیش از حد شاد ... همسر شما واقعا نمیخواهد شما را آزار دهد اومیخواهد شما را شاد ببیند اما گاهی نمیداند از چه راهی میتواند اینکار را بکند. پس بیهوده خود را اذیت نکنید و تلاش کنید که هر روز و هر لحظه شاد بودن و محبت کردن را تمرین و تکرار کنید
💐🍃زندگی را باید در همان لحظه‌ی جاری زیست دقیقا همین لحظه را جشن بگیر برای خودت شمعی روشن کن فنجان چایت را پر کن و با لبخند منظره روبه‌رویت را به تماشا بشین زندگی همین ثانیه‌های ارزشمند توست.