eitaa logo
جام جهان بین
3.1هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
5.7هزار ویدیو
19 فایل
بصیرت افزایی و خبر های داغ جهان و ایران🔮 جهت رزرو تبلیغ ( @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان های مذهبی...🍃: 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز💟 🍄قسمت ۴۱ دخترعمم از همون اولش پر رو و جسور بود و به همون اندازه زرنگ و خودخواه. یادمه تو طول زندگیش هر گندی بالا میاورد طوری جمع و جورش میکرد که اخر سر همه می‌گفتند فاطمه که تقصیری نداره کار اسرائیله یکی نیست بهش بگه تو چی کاره حسنی که بری در مورد پاییز تحقیق کنی. خوبه وقتی برات خواستگار بیاد منم تو زندگیت سرک بکشم ولی من جوری دیگه تربیت شدم وقتی خبر ازدواج کسی و میشنوم براش آرزوی خوشبختی میکنم. و نظرات و ایده‌هام و میذارن برای عروسی خودم. بعد از تلفن فاطمه خواب از سرم پرید ترجیح دادم برم مسجدالنبی برای زیارت. مهرداد و مصطفی خواب بودند. (یادش بخیر چه زود گذشت الان که دارم از دوستام می‌نویسم دلم برای تک تکشون تنگ شده و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که براشون آرزوی خوشبختی کنم) داخل حیاط مسجدالنبی قدم میزدم و به گنبد سبز پیامبر نگاه میکردم. خورشید هنوز طلوع نکرده بود. به همین منظور قبرستان بقیع هنوز بسته بود. دلم برای معصومیت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها گرفته بود. با خودم زمزمه میکردم جرم علی چه بود؟؟ روی عدو سیاه به قبرستان بقیع نزدیک و نزدیکتر میشدم. پشت درب بسته و از پشت پنجره‌های پنج ضلعی چنگی به میله‌ها زدم. آهسته و آروم شعر حمید برقعی که در وصف حضرت مادر زهرای اطهر سروده بودند زمزمه میکردم... زیر باران دوشنبه بعدازظهر اتفاقی مقابلم رخ داد وسط کوچه ناگهان دیدم زن همسایه بر زمین افتاد سیب ها روی خاک غلطیدند چادرش در میان گرد و غبار قبلا این صحنه را نمیدانم... در من انگار میشود تکرار آه سردی کشید حس کردم کوچه آتش گرفت از این آه و سراسیمه گریه در گریه پسر کوچکش رسید از راه گفت آرام باش چیزی نیست به گمانم کمی فقط کمرم... دست من را بگیر گریه نکن مرد گریه نمی‌کند....پسرم چادرش را تکان داد با سختی یاعلی گفت و از زمین پاشد پیش چشمان بی‌تفاوت ما ناله‌هایش فقط تماشا شد صبح فردا به مادرم گفتم گوش کن این صدای روضه‌ی کیست طرف کوچه رفتم و دیدم در و دیوار خانه‌ای مشکی‌ست با خودم فکر میکنم حالا کوچه‌ی ما چقدر تاریک است گریه...مادر...دوشنبه...در...کوچه راستی فاطمیه نزدیک است اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد و آخر تابع له علی ذلک تو حال و هوای خودم بودم که دستی نشست رو شونم. بدجور ترسیدم. سریع برگشتم و پشت سرم نگاه کردم علیرضا بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم-علی تویی -ببخشید ترسوندمت-اشکال نداره. بشین با تعارف من علی کنارم رو سکو پشت پنجره بقیع نشست. -به چی فکر میکردی _به غربت بقیع، به اینکه الان کدوم یکی از اینا قبر حضرت زهراست -اسماعیل _جانم؟؟ -از موضوع فرودگاه از دستم ناراحتی _من باید یاد بگیرم تو هر شرایطی که باشم تز کسی انتظار کمک نداشته باشم. شنیدی که میگن اگه به غیرخدا امید داشته باشی خدا همه درها رو به روت میبنده. من اون لحظه حس کردم پشتم گرمه اما همه چی برعکس شد. اگه یاری خدا نبود... من و از همون جا برمیگردوندند ایران علی لبخند تلخی زد و گفت-پس هنوز ناراحتی _بگم نه دروغ گفتم، اما نگران نباش از دلم میره بیرون فقط نیاز به زمان داره. این و گفتم و بخاط اینکه ذهن علی مشغول نباشه گفتم -حالا نمیخواد بهش فکر کنی پاشو یکم قدم بزنیم تا درب قبرستان بقیع باز بشه 🍄 نویسنده؛ آقای اسماعیل صادقی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رمان های مذهبی...🍃: 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۴۲ من و علیرضا این قدر منتظر موندیم تا بالاخره درب بقیع باز شد. و ما لا به لای قبور قدم می‌زدیم. همه در بقیع دنبال گمشده‌ای میگشتند. انگار اینجا کسی و گم کرده بودند یکی اروم گریه میکرد و زیرلب نام حضرت زهرا رو می‌برد. یکی هم مداحی نماز عشق را خواندم به پشت درب این خانه رو میخوند نزدیکای ۹ صبح بود که علیرضا برای خوردن صبحانه به هتل برگشت. من و مهرداد و مصطفی قرار گذاشته بودیم سه روز در مدینه رو روزه بگیریم. به همین خاطر بچه‌ها رو سر میز شام میدیدیم. روایت داریم هرکسی سه روز در مدینه رو روزه بگیرد هر حاجتی داشته باشد برآورده میشود. اون سال به خیلی از خواسته هام رسیدم بعضی‌هاشون فوری و به بعضی‌هاشون با کمی صبر و حوصله. سر میز شام نشسته بودیم مهرداد و مصطفی کنار من بودند. مهرداد کله مبارکشو آورد نزدیک من و گفت- راستش و بگو فاطمه کیه یاد خواب دیشبم افتادم لبخندی زدمو گفتم -هیشکی چطور؟ -اخه دیشب تو خواب مدام میگفتی فاطمه فاطمه فاطمه -میخوای امشب خواب تو رو ببینم و صدات بزنم مهرداد مهرداد مهرداد مهرداد لبخندی زد و گفت-فکر خوبیه مصطفی که مشغول خوردن بود گفت -شما دو تا چتونه در گوشی حرف میزنید مهرداد- دیشب اسماعیل..... پریدم وسط حرف مهرداد و گفتم -چیزی نیست مصطفی جان، مهرداد، حرف زیاد میزنه توجه نکن مصطفی که فهمیده بود نمیخوام چیزی بفهمه با تلخی گفت-حالا ما غریبه شدیم باشه خدای ما هم بزرگه -چرا مغلطه میکنی این مسئله چه ربطی به بزرگیه خدا داره مگه نه مهرداد؟ مهرداد که پسر زرنگی بود جور دیگه ای موضوع رو عوض کرد و خطاب به مصطفی گفت-میدونی چیه مصطفی خر ما از کرگی دم نداشت و تا جایی که یادمه بخت با اسماعیل یار بوده میگی نه از پرتقالی که براش گذاشتند بپرس که قد کله‌ی شترمرغه خندم گرفت و گفتم-دیگه این قدرام مبالغه نکن ولی خب من حاضرم میوه خودمو با میوه شما عوض کنم ولی دست از سرم بردارید اقای «باقر بیک» که از خنده ما کلافه شده بود اومد سمت ما و گفت -شما سه تا مثلا روزه‌ بودین خوب بخورید که فردا کلی جا باید بریم با خستگی و تشنگی و گرسنگی بهتون خوش نمیگذره خدا خیر بده اقای باقر بیک و فتنه‌ای رو که مهرداد شروع کرد و تموم کرد. بعد از خوردن شام رفتم تو اتاقم و پشت پنجره نشستم و دوباره محو عظمت مسجدالنبی و غربت بقیع شدم. مهرداد و مصطفی هم اومدند پیش من و هر کدومشون با دیدن بقیع که خاموش و ساکت بود یه چیزی بار آل‌سعود و وهابیا میکردند یاد خواب دیشبم افتادم اونجایی که میگفت برو سراغ پاییز. اما من که یه بار جواب رد شنیده بودم. چطور میتونستم پا پیش بذارم. علاوه بر اون، مادرم عمراً اگه قبول کنه دوباره بره خواستگاری. با خودم کلنجار رفتم که چطور و از کی بخوام که با من همراه باشه تو فکر بودم که بهترین گزینه به ذهنم رسید. زن‌داداشم.....اون شاید بتونه کمکم کنه، گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم تماس این بارم یکم با اختلال مواجه شد. ولی به هر بدبختی بود از زن‌داداش خواستم بره با پاییز صحبت کنه اما جوابش هرچی بود به من نگه تا برگردم ایران. سفر ما دوهفته طول کشید. تو این مدت همش تو فکر بودم که جواب پاییز چی میتونه باشه. اما تمام سعیمو میکردم که ذهنمو کنترل کنم که مبادا فکر پاییز به زیارتم لطمه بزنه 🍄 نویسنده؛ آقای اسماعیل صادقی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۴۳ تمام مکانهای مقدس در مدینه رو رفتیم و گشتیم. یه سفر روحانی و عرفانی با بچه‌هایی که یکی از یکی دیگه بهتر بودند واقعا میچسبید. تو طول سفری که در مدینه بودیم سراغی از پاییز نگرفتم. راست شو بخواین مدینه یه شهر غمزده بود که انسان حتی خواسته های خودشو فراموش میکرد. با اون همه ظلمی که به اهلبیت شده بود آدم خجالت میکشید چیزی جز تعجیل در فرج دعا کنه. روز آخر فرا رسید و با چشمانی اشک‌بار با مدینه و قبر پیامبر وداع کردیم. یادمه دیدار آخر اتوبوس در نقطه‌ای دور توقف کرد. سمت راستمو که نگاه کردم مسجدالنبی رو دیدم که از دور میدرخشید. چند لحظه‌ای اتوبوس توقف کرد تا کمی با پیامبر مهربانی‌ها حرف بزنیم. اتوبوس راه افتاد و کم‌کم گنبد سبز از نظرها ناپدید شد. برای مُحرِم شدن مستقیم رفتیم مسجد شجره. و به عبارتی دیگر مسجد «ذُوالحُلَیفَه». بعد از احرام تقریبا بعد از نماز مغرب و عشاء به سمت مکه راه افتادیم. نیمه‌های شب رسیدیم هتلی که واقع بود در خیابان «أُمُ القُریٰ». ام‌القریٰ تداعی بهترین و شیرین ترین خاطرات زندگیم بود. در واقع من هنوز مهمان ام‌القرام قرار شد بعد خوردن صبحانه برای انجام مناسک حج به سمت مسجدالحرام حرکت کنیم. خیلی اعمال حج سخت بود. و این سختی با وجود وسواسی که من داشتم چند برابر شده بود. یادمه همش از کاروان عقب میموندم بس که آروم و بااحتیاط اعمالم انجام میدادم. حجرالاسود، مقام ابراهیم، رکن یمانی، حجر اسماعیل مکان‌هایی بودند که یادآور ارزشهایی هستند که اگر نبودند شاید اثری از این مناسک نبود. حجر اسماعیل بنا بر روایاتی محل زندگی حضرت اسماعیل و هفتاد نفر از انبیای الهی میباشد. علاوه بر آن دور تا دور خانه‌ی خدا محل دفن انبیای الهی‌ست از جمله حضرت یعقوب که روبروی درب خانه خدا دفن بودند. یادمه وقتی وارد مسجدالحرام شدیم پُر بود از آدم هایی که با پارچه‌های سفید شبیه فرشته‌ها شده بودند. همه سفید پوش بودند و آماده شده بودند برای انجام بافضیلت‌ترین اعمال یادمه وقتی چشممون برای اولین بار به خانه‌ی خدا افتاد همه به سجده افتادیم و خدا رو بابت این نعمت بزرگ شکر کردیم. با اولین نگاه اولین دعایی که به ذهنم رسید دعا برای ظهور امام زمان بود. اصلا باورم نمیشد در مقابل کعبه قرار گرفته باشم. قبل از اون فقط تو تلویزیون دیده بودمش اما الان داشتم لمسش میکردم زیباتر از اونی که میشه تصور کرد. یه لحظه همه چی از ذهنم پاک شد و فقط نگاه عاجزانه‌ی من بود به کعبه. یه خانه‌ی مکعبی که هنگام طواف حس میکردی اون هم داره باهات طواف میکنه. خواسته هامو، نخواسته هامو، گفته هامو، نگفته هامو همه رو خلاصه کردم تو یه نگاه و چند قطره اشک و تقدیم کردم به پاک‌ترین و معصوم‌ترین جای روی زمین 🍄 نویسنده؛ آقای اسماعیل صادقی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۴۵ یه شب تو اتاقم تنها بودم مهرداد و مصطفی برای طواف مستحبی به خونه‌ی خدا رفته بودند. صدای کوبیدن در بلند شد. با بفرمایید ِ من علیرضا وارد اتاق شد -سلام خوبی؟ تنهایی؟ _سلام علی چه خوب که اومدی، آره تنهام بچه‌ها رفتن زیارت -هوای بیرون خیلی گرمه اصلا نمیشه کولر و خاموش کرد پاشدم و پرده‌ی رو پنجره کنار زدم با اینکه شب بود اما دَم گرما هنوز وجود داشت. به علیرضا گفتم_میدونی یکی از فانتزیام چیه؟ اینکه هنگام طواف بارون بیاد و من و خدا عاشقانه باهم خلوت کنیم. من زیر بارون حرف بزنم و قدم بزنم. و هر قطره از بارون نمادی از حضور خدا کنارم باشه علیرضا لبخندی زد و گفت -چه خیال‌پرداز ! تو این گرما بارون کجا بود اونم عربستان با این حرف هردومون خندیدیم کتاب حافظ از جیبم برداشتم و گفتم _بیکار نباشیم بیا چند تا شعر از حافظ برات بخونم با استقبال علیرضا کتاب حافظ و باز کردم، اولین غزلی که اومد غزل شماره ۱۴ بود. به نام خدا درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری کشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش میرود اشک دیده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس بی تو در کلبه‌ی گدایی خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس هنوز یک بیت از این غزل زیبا مانده بودکه بغض امانم نداد. کتاب و بستم صورتمو برگردوندم و های های زدم زیر گریه. علیرضا که میدونست دلداری دادن فایده نداره دستشو گذاشت رو شونمو منتظر موند تا حالم بهتر بشه. الان دیگه واقعا دلم بارون میخواست بعد اینکه حسابی گریه کردم حس کردم یه دنیا سبک شدم. اشکامو پاک کردم و به علی گفتم-فکر میکنی بارون میاد؟ علی لبخندی زد و گفت-خداکنه بیاد علی اون شب رو تا صبح کنار من بود بعد از نماز صبح برای زیارت به خونه‌ی خدا رفتیم. از هتل که اومدیم بیرون هوا گرگ و میش بود. ستاره‌ها به وضوح تو اسمون دیده میشدند. علی پرسید -اسماعیل به نظرت هوا ابری نیست؟ نگاهی به آسمون انداختم و گفتم _الان که هوا تاریکه چیزی معلوم نیست علی با قاطعیت گفت-به نظر من که هوا ابریهبعد با یه ذوق خاصی گفت -وای اگه بارون بیاد چه قشنگ میشه -آره قشنگ تر از اونی که فکرشو کنی با پیشنهاد علی پیاده تا کعبه رفتیم. تا رسیدیم مسجدالحرام هوا روشن شده بود. علی راست می‌گفت هوا ابری بود. اون قدر که خورشید به زور دیده میشد. بعد از اینکه تجدید وضو کردیم مشغول طواف شدیم. هنوز دور اولم تموم نشده بود که حس کردم صورتم با قطرات بارون خیس شد. سرمو بالا گرفتم و به آسمون خیره شدم علی با صدای بلندی توام با خوشحالی بود گفت-اسماعیـــل...‌ بارووون چیزی نگذشت که بارون شدت گرفت اون قدر شدید بود که خیلیا طواف و رها کردند و به سایبون‌های مسجد پناه بردند. فانتری من رنگ واقعیت گرفته بود. از خوشحالی گریم گرفت. سرمو بالا گرفتم تا صورتم بهتر بارون رو لمس کنه. اشکام با قطرات بارون قاطی شده بود. به طوافم ادامه دادم. و برای هرکی که تو ذهنم بود دعا میکردم. یاد پاییز افتادمزیر بارون یه قراری با خدا گذاشتم. ازش خواستم اگه این ازدواج به صلاحمونه انجام بشه. در غیر اینصورت به من قدرت فراموش کردن پاییز و حل مسائل رو بده. نمیدونم چیشد که این تصمیمو گرفتم پیش خودم گفتم یه چادر عروس از مکه میخرمو متبرکش میکنم به خونه‌ی خدا که اگه قسمت شد با پاییز ازدواج کنم هدیه بدم بهش تا برای عقدمون سرش کنه. نماز و با جماعت خوندیم امام جماعت درسته یه وهابی از خدا بی‌خبر بود. اما روایت امام صادق علیه‌السلام که فرمودند اگر به نیت وحدت پشت شیوخ عرب نماز بخوانید ثواب نماز هفتاد برابر میشود. ما هم به نیت وحدت و اتحاد نمازمون رو به جماعت میخوندیم. بعد از نماز برای زیارت اشرف ترین مخلوق خدا یعنی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و اله و سلم) وارد حرم شدیم. باورم نمیشد انگار بهشت خلاصه شده بود در این مکان بین منبر و خانه‌ی پیامبر نماز خوندم. اصلا دلم نمی‌خواست دعا کنم دلم میخواست به ضریح پیامبر(صلی‌الله علیه و آله و سلم ) خیره بشم تا خود حضرت از نگاهم حرف دلم رو بفهمه. و از روی ارادت دست گذاشتم رو سینمو شروع کردم به گریه کردن. دلم میخواست سجده برم و خدا رو بخاطر بخاطر این نعمت بزرگ شکر کنم. اینکه عربها چقدر ما رو اذیت کردند بماند بعد از زیارت و صرف شام به اتاقمون رفتیم. مهرداد رفت رو تخت من نشست و قرآن خوند. من که خیلی خوابم میومد ترجیح دادم بخوابم.
ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۴۷ کم کم داشتیم به پایان این سفر معنوی میرسیدیم دو سه روزی از اقامتمون در مکه بیشتر نمونده بود. روژ بعد با مصطفی برای خرید رفتم بازار و زمین هنوز بخاطر بارونی که دیروز باریده بود خیس و لغزنده بود. به بازاری نزدیک مسجدالحرام رفتیم. که بتونیم بعد از خرید به کعبه بریم و نماز بخونیم. کوه‌های دور تا دور حرم رو داشتند با ماشین های سنگین می‌کندند. تو دلم حسرت خوردم فضای مکه و سبک زیبا و قدیمیش الان داره تبدیل میشه به جایی شبیه لندن و پاریس. بازاراش و مغازه‌هاش پر زرق و برق بود. که ادم رو به سمت خودش میکشوند. یه مقدار خرت و‌ پرت و سوغاتی برای ایران خریدیم و یه گشتی هم میون بازار زدیم. از حق نگذریم این جماعت بی دین و ایمون خععععلی باکلاس بودند. تو یکی از بازارهای پرزرق‌ و برق و سرپوشیده‌ی مکه مشغول صحبت با مصطفی بودم که یه پسربچه‌ی شیطون بدو بدو از کنارم رد شد. ماشاالله هیکل که نگو عین‌ هو بچه خرس خورد به دستمو موبایلم افتاد رو زمین. خم شدم و ناخواسته گفتم یاعلی و گوشیمو از رو زمین برداشتم. یکی از مغازه‌دارها که درب مغازه‌ش مثل چنار ایستاده بود. با شنیدن اسم مبارک امام علی علیه‌السلام عصبانی شد و اومد زد تو صورتم و به عربی گفت -إمشی مشرک(گمشو مشرک) خیلی ترسیده بودم و فقط با دست رو صورتمو گرفته بودم. مصطفی که دیگه از دست کاراشون عاصی شده بود. جلو اومد و محکم خابوند تو گوشش. مرد عرب عرب شروع کرد به داد و بیداد کردن و بد و بیراه گفتن. حقیقتا مابقی مغازه‌دارها دخالتی نکردند. و فقط دورمون جمع شده بودند. صدای عربده‌های اون یارو هم تا فرسنگ‌ها به گوش میرسید. در حین داد و بیداد کردناش گوشی شو برداشت و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای. شصتم خبردار شد که میخواد به پلیس زنگ بزنه. ظن مصطفی هم همینو میگفت. با صدای مصطفی که گفت -اسماعیل فرار کن پشت سرمو نگاه کردم دوتا مأمور بدو بدو داشتند سمت ما میومدند. خدای من اینارو کی خبر کرد؟؟ انگار همه جای اینجا دوربین کار گذاشتند. با صدای مصطفی که گفت -بدو دیگه شروع کردم به دویدن نمیدونستم کجا داریم میریم. فقط میدویدیم تا از بازار بریم بیرون. و قاطی جمعیت گم شیم مأمورا پشت سرمون می‌دویدند و داد میزدند -قیفوا قیفوا (بایستید بایستید) تا اینکه رسیدیم به بیرون از بازار بیرون خیلی شلوغ بود خیالمون راحت بود که تو اون شلوغی کسی پیدامون نمیکنه و همینطور هم شد. خداروشکر بخیر گذشت نمیدونستم از مصطفی بابت اینکه از من دفاع کرد تشکر کنم یا توبیخش کنم. بعد از اینکه خیالمون از بابت مأمورا راحت شد. به بقیه خریدامون ادامه دادیم. کنار یه دست فروش که بساطش زیرگذر پهن بود توقف کردیم تا چوب اراک بخریم. (مسواک سنتی) هی به مصطفی گفتم -مصطفی جان بیا بریم الان مأمورا میان گوش نداد که گوش نداد. اخرشم دستشوییش گرفت و رفت سرویس بهداشتی. مشغول خریدن چوب اراک و چند تا انگشتر مردونه بودم که یکی با دستش زد رو شونم
ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۴۷ ب به گمان اینکه مصطفی باشه برگشتمو گفتم -بالاخره اوم....... جلوی دهنمو گرفتم که جیغ نکشم یکی از مأمورا مثل کفتاری که کبوتری رو تو دام گرفته داشت نگام میکرد تا خواستم فرار کنم. ماموره یقه لباسمو از پشت گرفت. هرچی تقلی کردم در برم فایده نداشت که نداشت. بخاطر اینکه آرومم کنه با باتونی که تو دستش بود زد رو کتفم. نفسم بند اومد حس کردم دارم از هوش میرم. ماموره از اینکه به هدفش رسیده بود دست از سرم برداشت از شدت دردی که داشتم دیوار کنارمو چنگ زدمو نشستم رو زمین. دستم رو دیوار بود که حس کردم یکی از آجراش از جا دراومده خوب که دقت کردم دیدم کاملا آجر از دیوار جداست. و راحت میشه برش داشت. ماموره داشت میرفت اجر و برداشتمو تمام نفرتم جمع کردم و تا جایی که توان داشتم با آجر کوبیدم تو سرش. تا به خودم اومدم دیدم ماموره افتاد رو زمین. و سرش پر خونه. این‌قدر ترسیده بودم که تنها چیزی که به ذهنم رسید فرار کردن بود. خدا میدونه چه حال بدی داشتم. کلی فکر تو ذهنم بود. مصطفی اون ماموره، الان مصطفی چی کار میکنه اون ماموره چش شد یهو با هیکل گنده‌ش با یه ضربه نقش زمین شد. من چمیدونستم این قدر تیتیش مامانیه خدایا چه خاکی به سرم بریزم این‌قدر تند میدویدم که گه گداری به چند تا عابر برخورد میکردم و یکی دوبار هم بخاطر سُر بودن کف خیابون خوردم زمین. از مسجدالحرام تا هتل رو یه نفس دویدم و هرچی ذکر بلد بودمو خوندم. تا این شر از سرم کنده شه. نفس نفس زنون پریدم تو هتل. انگار بهشت و بهم داده بودند.اقای محمددوست با همسرش تو لابی هتل نشسته بودند. دور تا دور میز مدیر هم پر بود از چند تا عرب که همه با دیدن من با تعجب نگام میکردند. از میون اون جمعیت یه عرب قدبلند چارشونه که ریش پروفسوری و عینک آفتابی به چشمش زده بود از جاش بلند شد. بی توجه به همه آب دهنمو قورت دادمو سمت آسانسور رفتم. اون عرب هم اومد سمت آسانسور و روبروم ایستاد ولی اصلا بهم نگاه نکرد. و تمام اون مدت صاف قامت ایستاده بود. خیلی ترسیده بودم مطمئن بودم از زیر عینک آفتابیش داره نگام میکنه. آسانسور و بیخیال شدم و ترجیح دادم از پله‌ها برم بالا. اینجوری بهتر بود. اون یارو دیگه نمیتونست بفهمه کدوم طبقه و کدوم اتاق میرم باعجله درب اتاق و باز کردمو وارد شدم نفسم بالا نمیومد. کلی راه رو دویده بودم. بس دویده بودم باهر نفس قفسه سینم می‌سوخت. لباسامم خاکی و گلی شده بود. ترجیح دادم برم دوش بگیرم تا حالم بهتر شه. از حموم اومدم بیرون که صدای کوبیدن در بلند شد. مصطفی و مهرداد که کلید دارند. کی میتونه باشه پشت در. از چشمک در بیرون رو نگاه کردم. از دیدن منظره پشت در قلبم داشت از جا کنده میشد. همون عربی که تو لابی هتل دیدمش با چهره‌ی عبوس و جدیش پشت در ایستاده بود.
ازعشق_تاپاییز قسمت ۴۸ با دیدن مرد عرب پشت در تصمیم گرفتم در و باز نکنم. این قدر اتفاقات سریع به گوش همه میرسید که گویا وجب به وجب عربستان دوربین کار گذاشتند. اما تا کجا میتونستم تو اتاق قایم شم. بالاخره که چی نباید برگردم ایران؟ یا مأمور عربی تنمو میلرزوند. اگه مرده باشه چی؟ مصطفی الان کجاست؟ اگه گیر افتاده باشه چی؟ خدای من اصلا قرار نبود آخر سفرمون اینجوری تموم شه. با کوبیده شدن در به خودم اومدم انگار این مرده نمی‌خواد دست از سرم برداره. الان دیگه داشت با شدت بیشتری در میزد. عزمم و جزم کردم تا درو باز کنم دیگه بادا باد اتفاقی که افتاده. اصلا از کجا معلوم این یارو از اتفاقی که گذشت خبر داشته باشه. دستمو بردم سمت دستگیره در و درو باز کردم. خودمو جمع و جور کردم انگار اتفاقی نیافتاده سلام به جای اینکه جواب سلاممو بده خیلی با جدیت و بی‌ادبانه خواست بیاد داخل اتاق. خیلی بهم برخورد. به خودم گفتم این آقا هرکی و هرچی میخواد باشه حق نداره بدون اجازه بیاد تو. دستمو به چارچوب در گرفتم تا مانع اومدنش بشم. که با مشت کوبید رو دستم. راه رو برای اومدنش باز کرد. از شدت درد چشمامو محکم بهم فشار دادم باعصبانیت گفتم-ما تفعل؟؟؟ همین‌طور که داشت داخل اتاق میشد برگشت و یه نگاه اخم آلودی بهم انداخت و گفت -درو ببند از اینکه ایرانی حرف میزد خیالم راحت شد. اما باید احتیاط میکردم. مستقیم رفت رو تخت مصطفی نشست. خواستم سر صحبت و باز کنم گفتم -اینجا به جز خشونت بهتون یاد ندادن بس اجازه وارد اتاق کسی نشید و از وسایل شخصی دیگران استفاده نکنید جدی تر از قبل شد و گفت_من جای تو بودم مهربون تر رفتار میکردم. آرامشش کمی رو اعصاب بود خواستم یکم بهم بریزمش -شما ایرانی هستی _به شما ربطی نداره دیگه داشت حرصم میگرفت. -نخیر ربطی نداره دیدم ایرانی فصیح حرف میزنید اخه ایرانی صحبت کردن کار هرکسی نیست. تیرم خورد به هدف. لجش گرفت از جاش بلند شد و رفت سمت یخچال و یه آب‌معدنی برداشت. و نصفشو یه نفس خورد. حق با شماست فارسی حرف زدن خیلی مشکله و هرکسی از پسش برنمیاد برخلاف ظاهر عبوسش زیادم بداخلاق نبود و این باعث میشد من راحت حرف بزنم-یادمه قدیما وارد اتاقی میشدند اجازه میگرفتند شاید کارتون این قدر مهم بوده که بدون اجازه اونم با زور وارد اتاقم شدین دوباره برگشت به حالت قبلیش همون طور عبوس و جدی گفت گوش کن پسرجان من «نیما رحمتی» هستم متخصص تیروئید. هرسال از طرف بعثه رهبری دعوت میشم به عربستان برای مداوای زائران ایرانی. این طرز پوشش هم از باب مصلحته. نه بلدم عربی فصیح حرف بزنم. نه دل خوشی از آدماش دارم. این چند سالی که اینجام با جیک و پیکشون آشنا شدم هر روز هر هفته هر سال آدمی نیستش که گندی بالا نیاورده باشه و از ترس جونش پناه نبره به جایی. امروز که دیدمت فهمیدم تو هم از همون آدمایی با اون وضع و استرسی که وارد هتل شدی فهمیدم باید دست گل به آب داده باشی. معصومیت چشمات و ترس بی‌اندازه‌ت باعث شد کنجکاو بشم و بیام بپرسم ازت شاید بتونم کمکی بهت بکنم. البته اگه بتونم خواستم سفره دلمو براش باز کنم و از سیر تا پیاز امروز و بهش توضیح بدم. اما از کجا میشد بهش اعتماد کرد. اصلا از کجا معلوم که راست گفته باشه. تو تردید بودم که کارت شناسایی شو از تو جیبش برداشت و گفت_نترس اینم کارتمروش نوشته بود، دکتر نیما رحمتی. صادره از تبریز. متخصص تیروئید. متولد فلان و شماره پزشکی فلان. یاد اتفاق امروز افتادم یاد مصطفی، یاد اون مأموره. حالم بدجور خراب بود. به چشم یک قاتل به خودم نگاه میکردم. دلم میخواست هرچه زودتر شب شه و از این بلاتکلیفی دربیام. ماجرا رو مو به مو تعریف کردم و آخرش گفتم -نه از مصطفی خبر دارم. نه از سرنوشت اقا پلیسه. تروخدا آقای رحمتی کمکم کنید. من الان اینقدر حالم بده که نمی‌دونم کدوم تصمیم درسته کدوم غلط‌. یه بار میگم ولش کن ان‌شاالله پلیسه زنده‌س. یه بار میگم حتماً مرده. دلم میخواد برم خودمو معرفی کنم. نیما که استرس بیش از حدمو دید دستی به عینکش کشید و گفت _نمیخواد خودتو ناراحت کنی تا اطلاع ثانوی از هتل بیرون نرو. منم میرم سمت مسجدالحرام سر و گوشی آب بدم. ان‌شاالله دوستتم برمیگرده با پیشنهاد نیما رفتم از آشپزخونه آب جوش آوردم و با چای کیسه‌ای دمنوش درست کردم. تو این مدت کوتاه باهم حرف زدیمو کما بیش از گذشتمون گفتیم. نیما هم یکی بدبخت‌تر از من که بخاطر دخالت خانواده‌ش تو امر ازدواج هنوز مجرد بود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز قسمت ۵۰ کم‌کم بار و بندیلمون رو برای برگشت به ایران جمع کرده بودیم. روز قبل از پرواز اومدند ساک چمدونهامون رو با خودشون بردند فرودگاه. یه ربان قرمز پیدا کردم به چمدونام بستم تا یه وقت با بقیه چمدونا اشتباه نشه. هرچند روز فرود به فرودگاه زاهدان امام جمعه ایرانشهر، اینقدر حواسش پرت بود که ربان قرمز رو ندید و چمدون من رو اشتباها با خودش برده بود و من یک هفته زابه راه شده بودم. از شانس بد دقیقا همون چمدونی رو برده بود که چادر سفید پاییز توش بود. بگذریم. شب اون روزی که چمدونامون رو بردن فرودگاه. به مصطفی گفتم -اخه چطور میتونم خونه خدا رو ندیده برگردم. باور کن سختم میشه. معلوم نیست دوباره طلب بشم. مصطفی گفت +این به نفع خودته اگه پاتو بذاری اونجا ممکنه دیگه رنگ ایران و نبینی. می‌دونی تو چی کار کردی. یه مأمور عالی رتبه‌ی وهابی رو ناکار کردی. میفهمی یعنی چی -خدا لعنتش کنه. اگه نزده بود رو کتفم مرض داشتم مگه بزنم تو سرش +حالا ناراحت نباش سالهای بعد دوباره طلب میشی موبایلمو برداشتم شماره‌ی نیما رو گرفتم یکم دیر جواب داد. میدونستم مریض داره اما دلم آروم و قرار نداشت. _سلام نیما خوبی + سلام اسماعیل اتفاقی افتاده این موقع شب؟ -اتفاق که نه ولی +ولی چی -امروز وسلایلتمون رو بردن، خودمونم فردا صبح میریم فرودگاه +عه بسلامتی چه زود -اره دیگه دوهفته مثل برق گذشت گفتم خداحافظی کنم باهات +ممنون ولی صبح شیفتم تموم شه میام پیشت -نیما یه کاری میتونی برام بکنی +چه کاری _دلم میخواد دوباره مسجدالحرام رو ببینم +این که شدنی نیست. رفتنت به اونجا خیلی خطرناکه. اگه شناساییت کنند چی -ان‌شاالله که نمیکنند +با ان‌شاالله و ماشاالله که کار درست نمیشه، باید احتیاط کنی. یه درصد احتمال بده گیر بیفتی میدونی چه اتفاقی میافته هم خودت بازداشت میشی هم همسفرات دچار مشکل میشند. حرفهای نیما کاملا منطقی بود اما دلم ساز خودشو میزد. اگه بحث همسفرام و مسئله‌ی حق‌الناس نبود به قیمت جونمم شده بود میرفتم مسجدالحرام.
ادامه قسمت ۵۰ اما این داغی بود که هنوز رو دلم مونده گاهی وقتا لباس‌های احرامم رو برمیداشتم گریه میکردم. فکرشو نمیکردم سفرم اینجوری تموم شه. اون شب تا صبح بیدار بودم. دلم یه معجزه میخواست. یه معجزه در حد دیدن دوباره مسجدالحرام. یاد اون روز بارونی افتادم. عاشقانه ای بین من و خدا. آخ که لحظه‌ی قشنگی بود. بعد از نماز صبح به دستور مدیر کاروان رفتیم سلف صبحانه میل کنیم. از شدت بی‌خوابی مدام چرت میزدم. هرچی صورتمو آب میزدم فایده نداشت که نداشت. بعد از صبحانه اتوبوس اومد دنبالمون این سفر معنوی با تمام خاطرات تلخ و شیرینش تموم شد. دلم میخواست بیشتر بمونیم. از طرفی دلم برای پاییز خیلی تنگ شده بود. دلم میخواست ببینم فرودگاه به اسقبالم میاد یا نه. اگه نیاد باید برای همیشه فراموشش میکردم. حول و هوش ساعت ۷ صبح رفتیم فرودگاه حالم خیلی بد بود. نه می‌تونستم مسجدالحرامو ببینم نه نیما رو. وارد فرودگاه شدیم کمی پروازمون با تاخیر مواجه شد. قرار بود ساعت ۹ حرکت کنیم اما ساعت ۱۱ سوار هواپیما شدیم. با اولین قدمی که رو پلکان هواپیما گذاشتم اشکام سرازیر شد. آخرین پله، برگشتمو برای آخرین بار با سرزمین وحی خداحافظی کردم. بیست دیقه نیم‌ساعتی هم تو هواپیما معطل شدیم و تو این مدت به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم. تو هپروت خودم بودم که مصطفی گفت _اسماعیل اون نیما نیست؟؟؟ با بی‌حوصلگی به انتهای انگشت مصطفی نگاه کردم خودش بود. نیما داشت تو هواپیما دنبالم میگشت. بلند شدم و صداش زدم. نیما با دیدنم اومد سمتم این بار از اون آرامش قبلی خبری نبود. معلوم بود کلی راه دویده تا قبل از پرواز من و ببینه +سلام اسماعیل خوشحالم از اینکه دوباره دیدمت _سلام خوبی نیما گفتم شاید دیگه هیچوقت نبینمت +شرمندم دیشب کلی مریض داشتم، یه دوتا عمل هم داشتم که بکیشون مرد، یه زائر خانم ایرانی که دیشب تموم کرد و همون دیشب غریبانه تو قبرستان وهابی ها دفنش کردنپ روشم اسید پاشیدند که زودتر تجزبه بشه -آخ خیلی متاسفم +ممنون. گفتم قبل از اینکه بری باید ببینمت. دلم برات تنگ میشه اسماعیل -منم همینطور. ان‌شاءالله برگشتی تبریز خبر دامادی تو بشنوم نیما لبخندی زد و گفت +ممنون از تو جیبش یه جعبه کوچیک درآورد و داد به من +این مال توئه. دیدم دستت خالیه گرفتم برات یه ساعت مچی بود بعلاوه زنجیر که میتونست ساعت آویز هم بشه. با صدای مهماندار هواپیما که به نیما میگفت لطفا برید بیرون ازش خداحافظی کردم. دلم براش تنگ میشد. برای همه‌ی این آدما تنگ میشه. ان‌شالله زیارت مقبولی باشه. میخواستم رو صندلی بشینم که استادم حاج‌آقا «کیخا» گفت +اسماعیل این کی بود؟؟ _جریانش مفصله استاد به موقعش بهتون میگم. نگاهی به ساعتم انداخت و گفت +چه قشنگه _قابل شما رو نداره +هدیه رو که تعارف نمیکنند جوابی نداشتم بدم لبخندی زدم و نشستم رو صندلی به دستور خلبان هواپیما
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۵۱ سه و نیم ساعت راه حسابی خسته کننده بود اما با وجود بچه‌های کاروان حسابی خوش گذشت. شوخ طبعی هاشون، شیطنت هاشون همه و همه خستگی رو از تن آدم بیرون میکرد. لابلای خنده‌هام، فکر پاییز همه چیز و زهرمارم میکرد. موقع فرود اومدن بخاطر جو نامناسب هوا هواپیما اینقدر بد فرود اومد که هرچی دل و روده داشتیم نزدیک بود از حلقمون بریزه بیرون. مهرداد یه قرآن خیلی بزرگ خریده بود قرآنشو داد به من. تو بغلم گرفتمش تا احساس آرامش کنم. تکون هایی که هواپیما میخورد ناخواسته صدای خیلی ها رو درآورده بود. به هر زحمتی بود هواپیما فرود اومد. کمربندمو‌ باز کردم. گوشیمو روشن کردم. نگاهی به مصطفی کردم و گفتم -بالاخره تموم شد مصطفی که از نگاهش یه دنیا غم فهمیده میشد گفت +حیف شد سفر خوبی بود. کاش هنوز ادامه داشت محض دلگرمیش گفتم -ان شاالله سالهای بعد دوباره طلب میشیم از پله‌های هواپیما اومدیم پایین دل تو دلم نبود. دلم برای همه تنگ شده بود. مامان، بابا، ناصر، آبجیا و بقیه. نمیدونم پاییز هم اومد استقبالم یا نه. با دوستام خداحافظی کردم مهرداد، مصطفی، رضوانی، علیرضا. دوستای خوبی که شبیه فرشته‌هان بعد از تحویل گرفتن چمدونا اومدم پشت پنجره و نگاهی به بیرون انداختم. اون بیرون خیلی شلوغ بود. نگاهی گذرا به جمعیت انداختم. و تونستم سارا و‌ ناصر و ببینم. سر چشم برهم زدن سالن پر شده بود از آدمهایی که به استقبال مسافرشون اومده بودند. فک و فامیلای من هم جزیی از همین آدما بودند. حتی فامیلهای دورمون هم بعضا اومده بودند. که اصلا انتظار نداشتم تشریف بیارن استقبالم. همشون هم با دسته گلهای متفاوت. ولی گلی که سارا آورده بود از همه قشنگتر بود. یه گل حلقه‌ای هم مامان و بابام سفارش داده بودند که دور تا دورش با بوته‌های طبیعی تزیین شده بود که ناصر انداخت گردنم. مونده بودم با کی احوالپرسی کنم. و کدوم گل و تحویل بگیرم. اون همه گل و به من میچسبوندند. میشد از وسطش یه درخت چنار خوشکل درآورد بیرون. وسط اون جمعیت ریز ریز دنبال پاییز میگشتم. اما انگار خبری نبود. دیگه داشتم کلافه میشدم. اون آخرا هرکی باهام احوالپرسی میکرد یه سری تکون میدادم. و یه لبخند زورکی میزدم. کاسه صبرم لبریز شد یواشکی به زن‌داداش گفتم _پس پاییز کو؟ زن داداش سرشو انداخت پایین و گفت +نمیدونم شاید مشکلی براش پیش اومده. ته دلم گفتم خداکنه همینطور که تو میگی باشه. اما نه.... من اینقدر پاییز و دوست داشتم که اگر جوابشم منفی بود. دوست نداشتم براش اتفاقی بیافته. حوصله خونه رفتن و نداشتم به غلامرضا گفتم قبل از رفتن به خونه بریم مزار شهدا دلم میخواست مرتضی رو ببینم یه دل سیر حرف داشتم برای گفتن. اما غلامرضا مخالفت کرد و گفت +اونجا کلی مهمون منتظر تو هستند. مردم که نمیتونند الاف تو باشند. مزار شهدا باشه یه وقت دیگه. حقیقتش مامان بابام فرودگاه نیومده بودند یعنی من نخواستم بیان. میخواستم خودم برم پابوسشون. بخاطر پدر و مادرمم که شده بود مزار شهدا رو بیخیال شدم. نزدیک خونه که رسیدیم غلامرضا به علیرضا تماس گرفت که ما نزدیک خونه‌ ایم . از ماشین پیاده شدم بیشتر مهمونها اومده بودند خونه دیدنم. از ابتدای کوچه بوی اسپند و ذکر صلوات بلند بود. و مداح که از فامیلامون بود و خیلی ادم مقیّدی بود و متاسفانه الان به رحمت خدا رفته، داشت روضه قبرستان بقیع و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها رو میخوند. همه چی باهم قاطی شده بود گریه هام... دلتنگی... عکاسی که عکس می‌گرفت... با دیدن مامان بغضم ترکید پریدم بغلشو های های گریه میکردم. چقدر دلم براشون تنگ شده بود. یه چند تا گوسفند زبون بسته رو تو مسیر قربونی کردند. دلم براشون میسوخت. بهشون میگفتم تروخدا حلالم کنید. من بهشون گفتم از این ریخت و پاشا خوشم نمیاد ولی گوش ندادند.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ازعشق_تاپاییز 🍄قسمت ۵۳ بعد از انجام آزمایشات و کلی دوندگی من و پاییز رسماً نامزد شدیم. نامزدی مو از دوستام حتی علیرضا و مهرداد و مصطفی پنهان کردم. تا موقع عروسیم سورپرایزشون کنم. چادری که از مکه آورده بودم با چند تا تیکه دیگه هدیه دادم به پاییز. و از اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت. خوشحال بودم. غافل از اینکه روزگار چه نقشه‌ای تو سر داره. یه روز که از مزار شهدا برگشتم خونه عمه مریم اومده بود خونمون و داشت با پدر مادرم صحبت میکرد. عمه با دیدن من گفت +مگه تو نگفتی میخوای درس بخونی و هنوز آمادگی ازدواج نداری من که شوکه شده بودم با تعجب و یکم ترس گفتم _سلام عمه جون خوش اومدین عمه با یکم جدیت گفت +جواب سلام منو بده اصلا دوست نداشتم به گذشته برگردم. دلم از گذشته نفرت داشت. _چی بگم عمه جون بابا برای جمع و جور کردن اوضاع گفت +برو لباساتو عوض کن ناهار عمه پیش ماست با چشم گفتن رفتم تو اتاقم.از پشت در به پچ‌پچ مامان و بابا و عمه گوش میدادم تا اینکه این جمله‌ی بابا اتاق رو سرم آوار کرد. +هنوز که چیزی نشده آبجی. فعلا که نامزدن. نامزدی رو بهم میزنیم. ناخواسته یقه‌ی لباسمو چنگ بردم. پاهام شروع کرد به لرزیدن. خدای من باز چه فکری تو سرشونه. دیگه حسابی کلافه شده بودم. به خودم گفتم پاشو پسر قوی باش. نزار این بار هم شکست بخوری. بدون اینکه لباسمو عوض کنم رفتم تو هال. پدر و عمه با دیدنم صحبتاشونو قطع کردند. مامان گفت +تو که هنوز لباساتو عوض نکردی _عوض میکنم حالا عجله‌ای نیست رو به بابا کردمو گفتم _چی رو میخوای به هم بزنی پدر من بابا از تعجب که انگار از هیچی خبر نداره گفت +از چی حرف میزنی _درسته یکم سر به هوام ولی دیگه کر نیستم. خودم شنیدم پشت در میگفتی نامزدی شونو بهم میزنیم یکم خندید و گفت +آخوندا مگه فال گوش هم وایمیستن؟ نگاه تندی به عمه انداختم و گفتم _ببین عمه خانم یه روزی قرار بود من و فاطمه باهم ازدواج کنیم. روزی که شما، پدر و مادرم همتون مانع ازدواج من و فاطمه شدید. کاری کردید فاطمه تا بن دندان از من بدش بیاد اما الان اوضاع فرق میکنه. من انتخابمو کردم. من عاشق پاییزم. میخوام با پاییز ازدواج کنم. و اجازه نمیدم هیچکدومتون مانعم بشید. در ثانی اینکه دوباره رفتم خواستگاری پاییز درخواست خود فاطمه بوده عمه از تعجب چشاش گرد شده بود گفت +چــــییی؟؟؟؟؟ فاطمه ازت خواسته بری سراغ پاییز؟؟؟ _بله. مدینه که بودم فاطمه گفت اگه بری سراغ پاییز میبخشمت. عمه با دستش کوبید رو پاش و گفت +من نمیدونم چرا این بچه‌های ما سر به راه نیستند. همه بچه دارن من و داداشمم بچه داریم. من گفتم _اتفاقا عمه من خیلی دوست دارم چه من چه ناصر و چه بقیه سر به راه باشیم. اما انگار نمیشه و کاملا هم واضحه چرا نمیشه بابا با عصبانیت گفت +برو تو اتاقت عمه گفت +نه بذار ببینم چرا نمیشه بعدم رو به من کرد و گفت +کم براتون زحمت کشیدیم. کم داداشم ریخت به پاتون. بزرگتون کرد. خوندن و نوشتن یادتون داد که بدرد بخورید. دیگه چه مرگتونه که سر به راه نمیشید. نگاه اخم آلودی به عمه انداختم و گفتم _ازدواججای زورکی تو فامیل شما هر بچه‌ای رو از راه به در میکنه عمه خانم بابا با عصبانیت بیشتری گفت +دهن‌تو ببند اسماعیل رفتم تو اتاقم گوشیمو از رو تخت برداشتم و بی‌مقدمه به پاییز پیام دادم 📲_تو مال منی من بدون تو نمیتونم پاییز. نمیذارم کسی تو رو از من بگیره فورا جواب اومد 📲+دیوونه شدی اسماعیل. این پیاما چیه. مگه کسی میخواد من و از تو بگیره 📲_نه عزیزم کسی غلط می‌کنه این کارو بکنه. خواستم فقط خیالت راحت باشه هوا گرم بود. با استرسی که بهم وارد شده بود گرمتر شد. پنکه رو روشن کردم. رو تختم ولو شدم. چشمامو بستم بلکه خوابم ببره 🍄 نویسنده؛ آقای اسماعیل صادقی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖ازعشق_تاپاییز💖 قسمت ۵۴ بی‌قرار پاییز شده بودم هر طور شده باید امروز میدیدمش. گوشیمو برداشتمو دوباره بهش پیام دادم _سلام امروز باید ببینمت +چیزی شده؟ اگه ضروری نیست تلفنی بگو _ضروریه خیلی +باشه فقط باید به مامانم بگم _ساعت شش مزار شهدا پاییز قبول کرد همو ببینیم، باید از گذشتم بهش میگفتم. موبایلمو ساعت ۵ کوک کردم تا خواب نمونم. با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. عمه رفته بود خونشون. پس از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپزخونه. مامانم تازه چای دم کرده بود. یه لیوان چای خوردمو آماده‌ی رفتن شدم. قبل از ساعت ۶ اونجا بودم. ابتدا رفتم سر خاک دایی رضا که تو جبهه سومار شهید شده بود. بعدم رفتم پیش مرتضی. سرگرم مرتضی بودم که پاییز پیام داد. +من دم در مزار شهدام رفتم دنبالش اخه اون مزار مرتضی رو بلد نبود. با پاییز اومدم سرخاک مرتضی. نگاهی به مرتضی انداختمو گفتم_معرفی میکنم پاییز همسر بنده و مرتضی از عجایب نسل سوم پاییز نگاهی به مرتضی انداخت و گفت +البته هنوز همسرش نشدم. فعلا نامزدیم. تا خدا چی بخواد. اخمی کردم و گفتم_تا خدا چی بخواد یعنی چی؟؟ خدا خواسته دیگه. اگه نمیخواست ما اینجا نبودیم. به همراه پاییز میون شهدا قدم زدیم و مو به مو گذشتمو براش گفتم. پاییز از اینکه فهمیده بود من قبلا دخترعممو دوست داشتم یکم نگران شد. من فاطمه رو فراموش کردم که رفتم سراغ پاییز. پاییز لبخند زیبایی زد و گفت _گذشته مهم نیست مهم الانه که باهمیم از صمیم قلب پاییز و دوست داشتم اون قدر که دلم میخواست این دوست داشتن و داد بزنم. بعد از اینکه پاییز و رسوندم خونشون به غلامرضا زنگ زدم و بهش گفتم بابا و عمه چه نقشه‌ای تو سر دارن. بعد از کلی کلنجار رفتن غلامرضا گفت +بهتره هرچه زودتر عقد کنید تا خیال همه راحت شه پیشنهاد داداش غلامرضا بد نبود اما نه من نه پاییز هیچکدوم آمادگی مشترک شدن رو نداشتیم. پاییز ترم اخر دانشگاه بود. و من هم نزدیک امتحاناتم. حسابی درگیر درس بودیم. اما چاره چه بود اینکه اینقدر سریع مراسم عقدمون برگزار شه نیاز به تامل و فکر بیشتری داشت. با عقد من و پاییز متعاقباً مسولیت هامون هم بیشتر میشد که لایمکن الفرار من حکومته. از زیر بار مسولیت نمیشه در رفت. در مورد این پیشنهاد با پاییز صحبت کردم. پاییز هرچند درگیر درساش بود. اما قبول کرد قبل‌از اینکه اتفاقی بیافته مراسم عقدمون رو بگیریم با موافقت بزرگترها و مشورت من و پاییز قرار شد ۸۸/۸/۸ مصادف با میلاد امام رضا علیه‌السلام مراسم عقدمون گرفته شه. تا اون موقع دوماه فرصت داشتیم هم پاییز میتونست جهیزیه ‌شو کامل کنه هم من میتونستم لوازمی رو که لازم دارم خریداری کنم. با موافقت بزرگترها نسبت به تاریخی که انتخاب کرده بودیم. خودمون رو آماده کردیم بر واقعه مهم ازدواج. هرچند من دوست داشتم عقدمون تولد حضرت معصومه و روز دختر باشه اما پیشنهاد پاییز رو که تولد امام رضا بود در اولویت قرار داده بود 🍄 نویسنده؛ آقای اسماعیل صادقی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸